زنان‌ ِ نقش زن و کتاب‌های گشایش (از واقعیت تا داستان، نگاهی به رمان "نیمه‌ی‌غایب" نوشته‌ی حسین سناپو

زنان‌ ِ نقش زن و کتاب‌های گشایش

(از واقعیت تا داستان، نگاهی به رمان "نیمه‌ی‌غایب" نوشته‌ی حسین سناپور)

 

فریاد ناصری

 

 

مگرنه کتاب گشودن است. کشف حجاب است. گشودن روزنه‌ای به سمت ناشناخته‌ها و نادیده‌هاست. مگرنه گشودن و گشودگی در کتاب ذاتی است. کتابی که گشودن‌اش به گشایش نرسد، اصل جنس نیست. دروغ و دغل است.

پیش از این هم، از کتاب‌های دروغ و از کتاب‌های گشایش نوشته‌ام. از کتاب‌های اصل و از کتاب‌های کـذّ‌اب. کتاب‌های گشایش در خود نوعی مختصات‌یابی تاریخی دارند. نوعی شهود برای پیش‌بینی و پیش‌گویی آینده وَ ترسیم آنچه خواهد شد، در دل آنچه هست. کتاب‌های گشایش کتاب‌های آینده‌نگرند. از همین روست که همیشه در خود حسرتی داشته‌ام که رمان "درخت انجیر معابد" چرا پیش از انقلاب نوشته نشده، شاید هم پیش از واقعه در ذهن نویسنده‌اش شکل گرفته باشد اما بعد از آن به‌جمع داشته‌ها، به حافظه‌ی ایرانیان پیوسته است. این رمان اگر پیش از انقلاب به بازار ذهن انسان ایرانی می‌آمد در سیر شناخت انسان ایرانی از خود و تاریخ و مسیر خود و مختصات‌یابی آینده‌اش، صاحب جایگاهی یگانه می‌شد اگر چه با همین شرایط‌اش هم بر مسند بزرگی نشسته‌است و جایگاه درخوری در ادبیات ما دارد، اما آن کار ِ کارستان و آن کتاب یگانه نیست، بر مسندی یگانه. مسند یگانه‌ای که می‌توانست تاریخ انسان ایرانی، تاریخ زیست ایرانی باشد اگر چه نه کامل، که بخشی بزرگ از دریچه‌ای به‌خصوص. دریچه‌ای که میل به نو شدن جامعه از بالا را نشان می‌دهد بدون پیش زمینه، ویران کردن آنچه هست را نشان می‌دهد برای تازه شدن و نابجا بودن‌شان را، اگر چه تازه شدن و نو شدن و توسعه ذاتن، خوب است اما بدون بستر و پیش زمینه و با فرمایش از بالا نابه‌جاست و جا نمی‌افتد که وصله‌ی ناجور می‌شود بر ریخت و هیکل زندگی وَ از طرفی مبارزه‌ای موذیانه و ریاکارانه را نشان می‌دهد برای انتقام گرفتن از آن‌که به‌اجبار ویران‌شان کرده و نشان‌شان بر باد داده و چیز تازه‌ای بر جاشان نشانده، انتقام از راه امور نامعقول و باورهای خرافی. اگر "درخت انجیر معابد" از تاریخ رونویسی نمی‌شد، این تاریخ بود که از روی آن اتفاق می‌افتاد و این‌گونه آن پیش‌گویی انسانی رخ می‌نمود. پیش‌گویی که از اعماق جان انسان متفکر برمی‌آید. بر این مقدمه‌ی حدودن طولانی در نسل کتاب‌ها و قصه‌ها پیش می‌آییم تا می‌رسیم به "نیمه‌ی‌غایب" حسین سناپور، به قول محمد‌حسن شهسواری رمان ِ یگانه‌ی "نیمه‌ی ‌غایب" که تمام بر ساخته از آن پیش‌گویی انسانی است. بر ساخته از آن "آن" ِ والا که در طبقات کتاب‌ها، صاحب مرتبتی بزرگ است.

"نیمه‌ی‌غایب" پیش‌گویی سالهایی‌ست که حالا آمده‌اند و هنوز هم در راه‌اند. در یکی دوسال گذشته بارها در جمع دوستانه‌ی کوچکی همیشه بر سر نوشتن موضوعی بحث و نظر داشتیم اما هیچ‌گاه، هیچ کدام از آن جمع آن حرف و نظر را مکتوب نکردیم. حرف و نظری از این قرار که اگر قرار است در زیست انسان ایرانی گشایشی اتفاق بیفتد و گره‌ ِ کوری از جان تاریک‌مان گشوده شود، در این گشوده شدن، زنان نقش اول را اگر نگوییم، نقش بسیار مهمی خواهند داشت. حرفی از این قرارکه در عبور از جهان تاریک پوشیدگی‌های ِ زمخت، به جهان روشن تجربه‌های عیان، زنان قهرمانان ِ بزرگی خواهند داشت.

"نیمه‌ی‌غایب"، پیش‌گویی این عبور‌ها، این گـُردی‌ها و پوست انداختن‌های امروز و فرداهای در راه توسط زنان است.

بعد از نیمه‌ی غایب بسیار کتاب‌ها آمده‌اند که دغدغه‌هاشان، انسان ایرانی و فردیت و بر گذشتن از نام پدر و سنت‌ها بوده است، اما می‌توانم بگویم بیشترین‌شان در همان سطح دغدغه‌ها مانده‌اند. در آنها با انسان‌‌ ِ تنها مانده و سرگردان ایرانی مواجهیم که از آنچه هست زندگی‌اش راضی نیست. در آپارتمان‌اش می‌نشیند و به صدای پای زن یا مرد تنهای همسایه‌اش گوش می‌دهد. به طرح حضورش از پشت پنجره‌ها دل می‌بندد. با صدای کلید دری دل‌اش وا می‌شود، اما جرات ابراز خودش را ندارد. جرات گشودن پنجره به سمت دیگری و تجربه‌ی دیگری را ندارد. جرات این‌که در را باز کند و کسی را که دیگری است به حضور بخواند و در حضور‌اش بتواند فردیت خود را هم حفظ کند تا تمام این قصه‌های ریقوی ابری‌ی ِ افسرده به آخر برسد. در حالی که بعد از "نیمه‌ی ‌غایب" باید اتفاق دیگری می‌افتاد. باید ادامه‌ی ِ آن تجربه‌ی عبور فرد از گذشته و حضور دیگری نوشته ‌می‌شد‌. تا راه تجربه‌های پس از گذشتن از سنت‌ها، سنت‌های پر اَنگ، پیش پای‌مان نهاده شود. نه این‌که بارها نیز از آن عقب‌تر برویم و هنوز تردید در سایه‌ی ِ پدرماندن یا پشت کردن به نام پدر را بنویسیم.

البته شاید بتوان این را سوالی هم کرد، که چرا مساله‌ای که بعد از جنگ، در فراغت حاصل از آن برای انسان ایرانی زخم خورده ‌و حیران پیش می‌آید این همه سال حل ناشده می‌ماند و تا امروز می‌آید. انسان ایرانی‌یی که بعد از انقلاب‌ نتوانسته بود به خاطر جنگ، به‌خود‌اش فارغ از جمع، فارغ از اسم و رسم‌های خانوادگی بیندیشد، گویی شجاعت خوابیدن در زیر بمب او را خطر پذیرتر کرده‌است تا ببرد و بگسلد از کهنگی‌ها، دو دهه بعد اما، چشم باز می‌کند و می‌بیند که انگار نه انگار تجربه‌ای داشته‌اشت، یکسر فراموش کرده‌است نه این‌که سندی در دست نیست. که اگر اروپا سنت رمان‌های گوناگون را دارد انسان ایرانی‌ هم اگر چه کم، اما سندهایی در دست دارد که نشان می‌دهد به‌خاطر فردیت و آزادی‌اش چه تجربه‌هایی از سر گذارنده، اما چرا فراموش‌شان کرده است؟ آیا نویسنده‌های ما پیش از خود را نخوانده‌اند؟ از تاریخ و اجتماع و زندگی ‌انسان‌های پیش از خود بی‌خبرند یا نه آن زن حاضر در "نیمه‌ی‌غایب" انسانی یکـّه است که توانسته از تمام مقتضیات و شرایط جامعه‌اش چون پرنده‌ای بپرد؟ اما گمان نمی‌کنم چنین باشد او سخت در شرایط نفس می‌کشد و در همان حال و هوا از سنت‌ها می‌گذرد. پس چرا در داستان‌های ‌امروزمان به گذشته، به پیش از "نیمه‌ی‌غایب"، به آغوش پدر باز گشته‌ایم؟ گذشتن از یک جهان و رسم و رسومات‌اش هزاران هزار هزینه دارد، اما بعد از گذشتن، بازگشتن به گذشته‌ای که دیگر نیست، چیزی جز تباهی نیست. چه واقعیت را بپذیریم که به گذشته‌ای آمده‌ام که دیگر نیست، چه با توسل به خود فریبی و دروغ سرزمینی بسازیم که همه خدمت‌ و بردگی‌اش را بکنیم و مترسکی بشویم برای ِ باغی در توهم و دهقانی دروغین و مُرده وَ این یعنی رشد توهمات در حوزه‌ی ارزش‌ها، رشد ناارزش‌ها که به‌جای ارزش‌ها قالب شده‌اند. ارزش‌هایی چون خون و شمشیر و تبار و سوار و سواره و غبار... که بر چشم و دل‌مان می‌نشیند و درد و ذلت و پوشیدگی می‌شود بر جان‌مان.

مگر نه این‌که در "نیمه‌ی‌غایب" انسان ایرانی، تاریکی جهان زیستی جامعه‌ی سنتی را درک می‌کند و درد کشنده‌ی ِ خروج از آن را به جان می‌خرد تا به‌خود برسد، به آنچه فردیت‌اش خوانند. مگر نه این‌که پوست ِ زمخت و بی‌قواره و زبر زیستن در گله‌اش را می‌اندازد تا پوستی شفاف و حساس در سایه‌ی آفتاب وجودش و هستی‌اش به قواره‌ی خود بدوزد تا رها شود از انسان مستبد شرقی، انسان ترس‌خورده، انسانی با ذهن ریاضت کشیده، همان چیزی که خود رمان "خلاص شدن از نکبت توقع‌های شریف" می‌نامد‌اش.

مگر غیر از این است که  در "نیمه‌‌ی‌‌غایب" عابران از جهان تاریک به جهان روشنی زنان‌اند. مگر غیر از این است که  در "نیمه‌‌ی‌غایب"، آن‌که در جهان مردگان بارها بخت‌اش را می‌آزماید و عاقبت رخت‌اش را بیرون می‌کشد از این ورطه‌ها زن‌ است. پس چطور چشم‌مان را می‌توانیم به روی‌اش ببندیم و نبینیم‌اش؟

اما آن مرد کوه‌کن دیروز‌های ما، که تا آستانه‌ی امروز می‌آید و به خاطر "نادانی و ناتوانی‌اش" که از زبان زن داستان هم مستقیم گفته می‌شود. جا می‌ماند از عبور و گذشتن.

مردهای "نیمه‌ی‌غایب"، جز پدرها که حضور و رفتارشان کاملن شناخته شده است؛ سه گونه‌اند:

 

دسته‌ی اول مردان ناتوان از فهم جهان: مثل فرهاد که از گذشته‌ها می‌آید و در گذشته است.

 

دسته‌ی دوم مردان تماشاگر جریان جهان: مثل الهی که اگر چه جریان زندگی و پوست انداختن را فهمیده، اما به قول خودش شاید کم کاری کرده در حق‌اش، به‌هر حال او تماشاگر همراه و همدلی بوده است. و شاید هم آن صبری‌ست که انقلاب را به اصلاح تبدیل می‌کند تا نسوزاند و غبار نکند.

 

و سومین گروه، مردانی شبه فاوستی: کسی مثل فیضیان که از گوهر جان آدمی جسته گریخته چیزهایی با خبر شده، اما از این باخبری در دنیای بی‌خبرها، تنها به نفع و در مسیر لذت خودش استفاده می‌کند.

او نیمی به فاوست گوته برده که پیام آور ِ جهان تازه‌هاست. با جان نوآور ِ شیطان هم‌عهد می‌شود  برای ساختن تازه‌ها و رنگ‌ها، اما از این رمز و راز به‌دست آورده نه برای تمام پیرامون‌اش، نه برای هستی تمام انسان‌هایی که هستند بلکه برای آسمان کوتاه و جان تاریک خودش سود می‌برد وَ نیمی ملغمه‌ای‌ست که حرف‌هایی به‌هم می‌بافد از گذار و گذر و حبس در خلوص خود و هزار امر دیگر که مخاطب‌اش جز لبخندی تصنعی نمی‌تواند در برابر حرف‌های‌اش به او بدهد. البته مخاطب جان آگاه، نه مریدان‌اش که با هزار دوز و کلک صاحب قدرت و مسند و مجلس و جلسه می‌شوند. بیژن را می‌گویم.

لبخند تصنعی زن جوان داستان که نشان می‌دهد او با جان آگاه‌اش او را پله‌ی عبور خود کرده‌است، چرا که مرد دلخواه‌اش نتوانست با او باشد و یار سفرش گردد به جهان روشنی‌ها.

اما سوالی جان گزا این‌جا قامت می‌کشد که جان معصوم ِ دریابنده‌ی انسان ایرانی، برای عبورش از تاریکی، چرا تجربه‌ای چنین را با جانی چنان عفونت زده باید رقم بزند؟ چرا آن مرد دلخواه نمی‌تواند و جا می ماند؟ چرا نباید آن مرد تا آستانه آمده، نباید اضافی‌است انگار، چرا آن مرد تا آستانه آمده، نمی‌فهمد و این عبور را با حضورش دلنشین نمی‌کند؟

 

                                                                             نوشت اول:  3 و 4/9/88

 

پی‌نوشت: متاسفانه نشریات و جراید وزین هرکدام به‌دلیلی از انتشار این مطلب سر باز زدند. یکی به‌دلیل قدیمی بودن کتاب و یکی به‌دلیل بلند بودن مطلب.

توپ، ترور وَ ادای احترام به قانون

توپ، ترور وَ ادای احترام به قانون
( نگاهی به داستان توپ، نوشته‌ی غلامحسین ساعدی)

فریاد ناصری

داستان بلند توپ گذشته ازتمام تفاوت‌ها به لحاظ جهانبینی و بینشی که ارائه می‌دهد در ادامه‌ی جریان فکری نویسندگان دوره‌ی روشنگری در ایران است. در ادامه‌ی دیدگاه نویسندگانی چون آخوندزاده که نقش اقشار مهم اما نادیده و مغفول مانده‌ای چون طبقه‌ی روحانیون را زیر ذرهبین می‌گذارند. این حرکت فکری در راستای نقد گذشته و سنت برای درک دنیای امروز هرجا که زاویه‌ی تاریکی می‌بیند با انداختن ِ نور فکر و نوشتن، دلایل آن را و سهم کسان ِ دخیل در تاریکی را روشن می‌کند.
غلامحسین ساعدی نیز با به ارث بردن این دیدگاه انتقادی بسیاری از قسمت‌های تاریک مانده‌ی زیست ایرانی را در آثار خود، به نقد می‌کشد و زیر ذرهبین می‌گذارد.
او در داستان توپ یک روحانی ـ ملا میرهاشم ـ را قهرمان داستان می‌کند تا یک‌بار دیگر رفتار‌ها و منش این قشر را جلوی دید بگذارد و حلاجی کند. در این دیدگاه انتقادی روحانی همیشه تیپ است. یعنی هرجا نماینده‌ای از این قشر وجود دارد رفتار و کردار و گفتار مشابهی دارد: ریاکار و دغل پیشه. ملا میرهاشم هم در همین تیپ، سرسلسله‌ی اتفاقات داستانیای می‌شود که تمام بهخاطر تلاش‌های زیرکانه و در عین حال ابلهانه‌ی او برای نجات گوسفندانش پیش می‌رود.
بهغیر از این قهرمان، داستان یک برگ پیشبرنده‌ی دیگر نیز دارد: توپ یا شراپنل ِ قوای قزاق‌ها که برای یک‌جا نشین کردن ایلیات به مناطق آذربایجان وارده شده‌اند تا با کمک یکی از خان‌های بزرگ همین ایلیاتی‌ها آنها را ساکن کنند و از طرف دیگر جلوی کمک‌شان به مشروطه‌چی‌ها را بگیرند.
قهرمان داستان در اولین بزنگاه‌های داستان بی‌خبر از همه‌جا از زیر این توپ می‌گذرد درحالی‌که قزاق‌ها فکر می‌کنند او از ایلیاتی‌ها و دشمن است. ملا در حالی از کنار قشون قزاق‌ها می‌گذرد که دلماچوف فرمانده و ژنرال قزاق‌ها دارد از توپچی‌ می‌پرسد:

ـ آماده‌ای؟
توپچی گفت: مثل همیشه
و خندید.
دلماچوف گفت: دشمنو می‌شناسی؟
توپچی گفت: البته که می‌شناسم.
دلماچوف گفت: دشمن اصلی رو می‌گم؟
توپچی گفت: می‌شناسم.
دلماچوف گفت: دشمن اصلی کیه؟
توپچی گفت: اولین کسی که پیداش بشه.

و در همین حال ملای قهرمان دارد وارد داستان می‌شود.

دلماچوف گفت: دشمن، دشمن اصلی؟
و آهسته به توپچی گفت: حاضر!
از پیچ جاده سر و کله‌ی ملای لاغر و قد بلندی پیدا شد که سوار بر اسب، یورتمه می‌رفت.
...
دلماچوف آهسته گفت: صبر کن.
توپچی به شوخی گفت: دشمن اصلی از چنگمون در رفت.
و همین عبور ملا از زیر لوله‌ی توپ آغاز انفجار بزرگی‌ست در داستان که در همین لحظات اولیه پرده از چهره‌ی او برمی‌دارد.
ملا که در نیمه‌های شب و از بی‌راهه‌ها، چون دزدان وارد روستای موویل می‌شود از سکوت غیر طبیعی موویل جا می‌خورد و با وارد شدن به خانه‌ی کدخدا خبر و دلیل ِ ورود قشون قزاق‌ها و خالی شدن روستا از ترس را می‌شنود، با شنیدن خبر طوری به‌هم می‌ریزد که خودش را فاش می‌کند که در هر ایل چقدر گوسفند و چند چوپان دارد وَ اگر قزاق‌ها بخواهند ایلیات را درهم بکوبند او بی‌چاره می‌شود وَ کدخدای بیچاره باشنیدن این حرف‌ها از ملای مندرس پوش و روضهخوان هاج و واج می‌ماند که «تا حالا به هیشکی بروز‌ نمی‌دادی ملا.»
این عیان شدن چهره‌ی ملا برای یکی از شخصیت‌های داستان بعد از سال‌ها و برای مخاطب در آغاز داستان وضعیتی‌ست که مخاطب را به این فکر وا‌می‌دارد که گویی او همان کدخدایی‌ست که بعد از سال‌ها تازه چهره‌ی واقعی ملا را می‌بیند.
داستان توپ اگر چه داستان پر خشونت و تاریکی‌ست اما با همین ورود طنز و آشکار شدن ِ رفته‌رفته‌ی بلاهت ملا نمی‌گذارد که این تاریکی استخوان‌سوز شود. ملایی که از تمام دنیا بی‌خبر است: از اوضاع مملکت، از وقایع مشروطه، از آمدن قشون دولتی به تبریز و حرکت‌های مردم و از همه چیز. تنها و تنها به فکر گوسفندان خودش است حتا غصه‌ی ایلیاتی را نمی‌خورد که دارایی‌اش را از آنها به‌دست آورده است. تمام تلاش‌های ابلهانه‌‌ی او برای نجات گوسفندهایش است. هر ایل را به گونه‌ای از گذشتن از ایلراه اصلی که قزاق‌ها در آنجا کمین ‌کرده‌اند منصرف و دربهدر می‌کند. آخرالامر هم بلد قزاق‌ها می‌شود برای نشان دادن جای ایلیات‌ با این امید که ایلیات از آنجا رفته‌اند، در راه اما ایلیاتی‌ها او را کنار دلماچوف و با قشون قزاق‌ها می‌بینند و همین باعث می‌شود عاقبتش از هر طرف باخت ـ باخت شود. ملایی که حتا به خودش نیز وفا نمی‌کند و شعورش تنها به حفظ گوسفندانش می‌رسد. او به هیچ کس وفا نمی‌کند نه به خودش، نه به قشون قزاق‌ و روس، نه به ایلیات، رحیم‌خان و ایلش را از طاووسگلی با خبر نادرست به بی‌راهه می‌برد که دست قزاق‌ها به آنها و گوسفندانش نرسد از طرفی ایلیات هم از همراهی‌اش با قزاق‌ها با‌خبر می‌شوند. ایلیات با هم متحد می‌شوند و با گرفتن ملا و توپ، عنصری که ترس به جان همه انداخته بود، از درگیری با قزاق‌ها اجتناب می‌کنند.
قزاق‌ها سرشکسته راه خود را پیش می‌گیرند و ایلیات هم با بستن ملای دودوزهباز به همان توپی که خواب از سرش پرانده بود و همه را دربهدر کرده بود، به زندگی خود برمی‌گردند.
این داستان بهخاطر چیزی که می‌خواهد بگوید خیلی چیزها را ساده گرفته‌است و رفتاری تعصبی نسبت به رواج دهندگان تعصب از خود نشان می‌دهد و همین باعث نقص‌هایی در داستان شده است. به‌طور نمونه یکی این‌که وقتی در بین ایلیات خبرها این‌طور سریع پخش می‌شود چرا تا به‌حال خبر اینهمه مال و منال ِ ملا و گوسفندانش به گوش کسی نرسیده. دوم چگونگی نشان دادن توپ و به غنمیت رفتنش به دست چماق‌دارهای ایلیات‌ست. داستان، ابزار مدرن را دلیل پیشرفت و قوت و قدرت روس‌ها (و در کل دیگر ملل جهان) می‌داند و نشان می‌دهد اما در رفتارشان هیچ نشانه‌ای مبنیبر این هوش و ذکاوتی که آنها را صاحب چنین ابزاری کرده باشد، نشان نمی‌دهد. بلکه آنها را نیز به گونه‌ای دیگر احمق نشان می‌دهد و همین ساده گرفتن‌هاست که باعث می‌شود ایلیات خیلی ساده از یک لشگر نظامی غنمیت بزرگی بگیرند.

داستان توپ با توجه به شرایط و شخصیت‌هایش، با توجه به دنیایی که در آن اتفاق می‌افتد. داستانی‌ست ساده و سرراست، داستانی بدون پیچ و خم، داستانی که حتا دسیسه‌ی شخصیت‌هایش خیلی کودکانه به نظر می‌رسند. از همین رو جز تدوین روایت که توانسته کمی به داد کشش و جذابیت قصه برسد، اتفاق خاصی ندارد. قصه خود موضعش را از همان اول مشخص می‌کند. هدفی را که می‌خواهد بزند درست جلوی توپ می‌گذارد و در راستای آن قانون نمایشی معروف، توپی را که از اول داستان وارد مهم‌‌ترین صحنه‌ها کرده است، عاقبت شلیک می‌کند. وَ برای این شلیک طوری به سمت هدف می‌رود که آخر سر هدف را به توپ می‌بندد. قصه‌ی توپ، طاقت فاصله را ندارد، انگار می‌خواهد چنان قصدش را واضح و عیان کند که چاره‌ای نمی‌بیند جز این‌که هدف را هزار طرف بچرخاند و خوب که نشان داد، بیاورد و درست بگذارد، بگذارد که نه، ببندد به توپ که مبادا توپچی یا گلوله یا مخاطب به‌خطا بروند.
در داستان توپ خان‌های جدامانده‌ی داستان هر کدام با تفنگچی‌ها و ایل و تبارشان وقتی که دلیل یکی شدن پیدا می‌کنند و در نتیجه‌ی صلح خان‌ها ایلات نیز باهم یکی می‌شوند. می‌مانی که یکی شدن خان‌های مستبد را ببینی یا تفنگچی‌ها و اهل هر ایل را، جز این باید این نکته را هم فراموش نکرد که تعریف دلیری در اهل کوچ با تعریف آن در اهل خاک رنگ‌های متفاوتی دارد. خشونت در تعریف اهل کوچ جزء لاینفک دلیری است.
اتحاد خان‌های مستبد و ایلیاتی‌های دلیر، یک کاسه کردن خواست‌ها برای به توپ بستن، برای هممسیر کردن خشونت‌ها، برای ترور است. ملا در یک تیپ ساختهشده و متعصب، بدون هیچ انعطاف بینشی‌ای نسبت به این قشر نشان داده می‌شود و همین امر باعث می‌شود داستان به‌خطا برود. داستان در اصل با تفکری غیرانسانی و تاریک، مشکل دارد و خواستار حذف این نوع تفکر ریاکارانه است اما به جای رفتن به سمت آن، هیجانزده (گویی این هیجان زاده‌ی پیروزی و اتحادشان‌ست) وَ بی‌تامل تنها یک گروه خاص را تنها مقصر می‌داند و جزو ناچیزی از عاملان این تفکر را ترور می‌کند! درحالی‌که زمینه‌ی رشد و پاگیری دوباره‌ی چنین کسانی در بین ایلات و فضای داستان زنده می‌ماند. استبداد همیشه به یک ایدئولوژی بی‌حس کننده احتیاج داشته و دارد. چراکه هر فکر رهایی بخشی ناچار بندهای امر و حکم ِ مستبد را نیز زیر سوال می‌برد. ایدئولوژی تسلیم و تکریم و اطاعت، برادر حکومت زور و خشونت است. از طرفی، هر آن امکان دارد ملایی که به توپ بسته می‌شود بهخاطر همین زمینه و ساختار مذکور استبداد، در خیال آیندگان به شهید و قهرمانی تبدیل شود که حماقت ایلات در نفهمیدن نقشه‌ی او برای نجات جانشان، خونش را به زمین ریخته است! و این‌گونه است که در داستان توپ با شلیک توپ به دشمن اصلی (دشمنی که داستان قصد دارد اصلی‌اش نشان بدهد) به مرزهای فکر و آزادی‌خواهی شلیک می‌شود. اشتباه داستان این است که آن تفکری را که به درست عامل بدبختی می‌داند، به غلط تنها به یک قشر از اجتماع نسبت می‌دهد درحالی‌که بستر و زمینه و شرایط را فراموش می‌کند. و این یعنی دیدن تمام جهان با یک چشم. یعنی از چاله درآمدن و در چاه افتادن. یعنی رفتن به سمت حذف، انسان ایرانی سخت محتاج این است که به روش‌های زیست مسالمت آمیز برسد و از نگاه‌های حذفی دست بردارد.


تابستان 1388

(مكتوب‌های خشتی چهار ساله شد، همین!) ليست مقالات و يادداشت‌ها

 

ليست مقالات و يادداشت‌های تا به امروز مكتوب‌های خشتی

 (اسامی لينك شده‌اند)

 

مكتوب‌های خشتی چهار ساله شد، همین!

 

 

زبان ِ شعر، زبان ِ مقاومت است

(یادداشتی درباره‌ی کوتاه نویسی، شعر ساده وَ  حافظ موسوی)

از ترانه‌های گاه‌گدار مادرم (ترجمه‌ی هشت بایاتی ترکی)

(کوتاه با "سوت زدن در تاریکی" سروده‌ی شهاب مقربین)
 

نوآوری کنید تا رستگار شوید

(یادداشتی پیرامون خواندیدنی‌های‌ِ مهرداد فلاح)

مصلّی و تسلیم، کتاب و پرسش

 رسولان روستایی و رمه‌های دراز ِ عبارت‌

(نگاهی به مجموعه شعر " آواز عاشقی" سروده‌‌ی محمد‌باقر کلاهی‌اهری)

 جلسه‌ی نقد مجموعه‌ی شعر «گنجشک‌ها روی برف راه می‌روند»

 

 جغرافیای گربگی و غاز همسایه (نگاهی به وضعیت شعر فارسی و شعر ترجمه)

شیوه‌ی عاشقیت یا درحاشیه‌ی تخته‌ی کلاس

هی فریاد! لامپا رو بشمار

دو شعر از فریاد ناصری

اين جنازه‌ی مسعود- فریاد ناصری

(نگاهی به جنازه‌ی مریم بنت سعید، مجموعه شعر ِ داریوش معمار) 

 دو شعر از نیگار خیاوی- ترجمه‌ی فریاد ناصری

ویژه‌ی نویسش در همدان نوروز 1389

 نمایش فرهنگی شهر یا حاشیه‌ی شلوغ‌ ِ خلاقیت پنهان

فضای تولید در تفکر روستایی

شعار یا شعور، خلاصه یا مرجع

نوشتن در مقام ِ باشاندن جهان وَ انکار کتاب

منظومه‌ی حدیث اَلبت و دو شعر دیگر

فارسی مرز ماست

الگوی اخلاقی  

زن بودن یا دیده شدن، انحراف تاریخی و فکری

نويسار منتشر شد

 سه‌سالگی مکتوب‌های خشتی با شعری از نیگار خیاوی

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را

(نظری به گنجشک‌ها۰۰۰- مانی رزمجو)

نامه‌ای از دوست

دزد مفتضح

 از شکستِ روایت

(نگاهی به مجموعه شعر علیرضا حسینی)

گلادیاتور‌ها و چند پی‌نوشت

تقابل تفکر روستایی و شهری در انتخابات

 نظری به گنجشک‌ها...- منصور خورشیدی

پی‌گیری مفهوم کتاب از قرآن تا شاعران

رویایی: شاعرِ مدرنِ سنت گرا- نگاهی به شاخصه های فکری و شعری یدالله رویایی

شعری از فریاد ناصری

سه شعر ترکی از رسول یونان- ترجمه‌ی فریاد ناصری

نظری به ‌گنجشک‌ها...- محمد‌علی شاکر

چه دیر، تدوین سلطه‌ي مردانه‌ از بهم ریختگی امر زنانه

(خوانشی از رمان ِ چه دیر... نوشته‌ی مه‌کامه رحیم‌زاده)

ویژه‌ی نویسش درهمدان

گفت وگو با نسیم خاکسار داور جایزه‌ی گلشیری پیرامون جایزه*

نظری به ‌گنجشک‌ها...- محمد بیاتی

نظری به ‌گنجشک‌ها...- علی‌رضا نوری

نظری به ‌گنجشک‌ها...- مزدک پنجه‌ای

پاره‌هایی از چند نامه به یک دوست

درباره‌ی شاعری بیژن جلالی

گنجشک‌ها روی برف راه می روند- خبر چاپ

آسمان فكر و خيال ايراني در تسخير قهرمان خنثي

داستان ادبیات خاموش جامعه ی خنثی

نویسار

بازخوانی رمان پوست اندختن کارلوس فوئنتس

نقش‌خوانی(بررسی اسطوره شناختی ترنج در فرش)

(پاره‌ای از کتاب در دست انتشار)

آوازهای مُرقــّع مرگ (داستان بلند)

چند شعر از خواهرم مرضیه

رمان حماسه‌ی دنیای امروز

زن ایرانی در آستانه‌ی مدرنیته!-سلمان زند

ادبیات در وضعیت سرمایه‌داری

دو جستار کوتاه در اندیشه‌ورزی خیال

پرسه در نت!

جزوه‌ی جلسه‌ی اول!

کسی که این نامه را می خوانی...

روابط نامشروع کلمات در سووشون

سلیقه و شعر

س.ک.س خلاقیت عصر برای تولید معنویت

ثواب گريه‌ي دروغ براي پدر لخت!

میل به عشق یا پلیدی؟

زوال، تاريخ اجتماعي و سمفوني مردگان

ترجمه‌ی سه شعر از فاضیل حوسنو داغلارجا

شعری از ...(نام شاعر که خط خوردنی نیست)

اصالت تلفیق در دوران گذار(در بررسی موردی آثار محسن نامجو) -سلمان زند

حضور اسب در یال‌های دویدن

از کمر به بالا زن، از کمر به پائین مرد

خانواده و ادبیات چند صدایی

فیض فریبا خوانی

برهنگی و آزادی، اروتیسم و گلشیری

وسوسه‌هایی که به اغوا نمی‌رسند

شعر و عشق: هویت ناخلفی

فضولی نکن! - سلمان زند

حرف‌های همسایه

اخلاق‌ عشق یا عشق اخلاقی

تن به تن شدن با تعریف اروتیسم

آلت‌نویسی یا اروتیسم

و اما عشق!

ستایش از با نام گل

زیستن در سایه روشن‌ها

تمنای دیدن و دیده شدن

میل به تماشا- سلمان زند

ادامه‌ی ولایت صفویه...  - سلمان زند

ادامه‌ی ولایت... (برادر کشی یا حذف غیر خودی!)

ولایت صفویه تیشه‌ای بر ولایت اندیشه

جنبش اول