زنان ِ نقش زن و کتابهای گشایش (از واقعیت تا داستان، نگاهی به رمان "نیمهیغایب" نوشتهی حسین سناپو
زنان ِ نقش زن و کتابهای گشایش
(از واقعیت تا داستان، نگاهی به رمان "نیمهیغایب" نوشتهی حسین سناپور)
فریاد ناصری
مگرنه کتاب گشودن است. کشف حجاب است. گشودن روزنهای به سمت ناشناختهها و نادیدههاست. مگرنه گشودن و گشودگی در کتاب ذاتی است. کتابی که گشودناش به گشایش نرسد، اصل جنس نیست. دروغ و دغل است.
پیش از این هم، از کتابهای دروغ و از کتابهای گشایش نوشتهام. از کتابهای اصل و از کتابهای کـذّاب. کتابهای گشایش در خود نوعی مختصاتیابی تاریخی دارند. نوعی شهود برای پیشبینی و پیشگویی آینده وَ ترسیم آنچه خواهد شد، در دل آنچه هست. کتابهای گشایش کتابهای آیندهنگرند. از همین روست که همیشه در خود حسرتی داشتهام که رمان "درخت انجیر معابد" چرا پیش از انقلاب نوشته نشده، شاید هم پیش از واقعه در ذهن نویسندهاش شکل گرفته باشد اما بعد از آن بهجمع داشتهها، به حافظهی ایرانیان پیوسته است. این رمان اگر پیش از انقلاب به بازار ذهن انسان ایرانی میآمد در سیر شناخت انسان ایرانی از خود و تاریخ و مسیر خود و مختصاتیابی آیندهاش، صاحب جایگاهی یگانه میشد اگر چه با همین شرایطاش هم بر مسند بزرگی نشستهاست و جایگاه درخوری در ادبیات ما دارد، اما آن کار ِ کارستان و آن کتاب یگانه نیست، بر مسندی یگانه. مسند یگانهای که میتوانست تاریخ انسان ایرانی، تاریخ زیست ایرانی باشد اگر چه نه کامل، که بخشی بزرگ از دریچهای بهخصوص. دریچهای که میل به نو شدن جامعه از بالا را نشان میدهد بدون پیش زمینه، ویران کردن آنچه هست را نشان میدهد برای تازه شدن و نابجا بودنشان را، اگر چه تازه شدن و نو شدن و توسعه ذاتن، خوب است اما بدون بستر و پیش زمینه و با فرمایش از بالا نابهجاست و جا نمیافتد که وصلهی ناجور میشود بر ریخت و هیکل زندگی وَ از طرفی مبارزهای موذیانه و ریاکارانه را نشان میدهد برای انتقام گرفتن از آنکه بهاجبار ویرانشان کرده و نشانشان بر باد داده و چیز تازهای بر جاشان نشانده، انتقام از راه امور نامعقول و باورهای خرافی. اگر "درخت انجیر معابد" از تاریخ رونویسی نمیشد، این تاریخ بود که از روی آن اتفاق میافتاد و اینگونه آن پیشگویی انسانی رخ مینمود. پیشگویی که از اعماق جان انسان متفکر برمیآید. بر این مقدمهی حدودن طولانی در نسل کتابها و قصهها پیش میآییم تا میرسیم به "نیمهیغایب" حسین سناپور، به قول محمدحسن شهسواری رمان ِ یگانهی "نیمهی غایب" که تمام بر ساخته از آن پیشگویی انسانی است. بر ساخته از آن "آن" ِ والا که در طبقات کتابها، صاحب مرتبتی بزرگ است.
"نیمهیغایب" پیشگویی سالهاییست که حالا آمدهاند و هنوز هم در راهاند. در یکی دوسال گذشته بارها در جمع دوستانهی کوچکی همیشه بر سر نوشتن موضوعی بحث و نظر داشتیم اما هیچگاه، هیچ کدام از آن جمع آن حرف و نظر را مکتوب نکردیم. حرف و نظری از این قرار که اگر قرار است در زیست انسان ایرانی گشایشی اتفاق بیفتد و گره ِ کوری از جان تاریکمان گشوده شود، در این گشوده شدن، زنان نقش اول را اگر نگوییم، نقش بسیار مهمی خواهند داشت. حرفی از این قرارکه در عبور از جهان تاریک پوشیدگیهای ِ زمخت، به جهان روشن تجربههای عیان، زنان قهرمانان ِ بزرگی خواهند داشت.
"نیمهیغایب"، پیشگویی این عبورها، این گـُردیها و پوست انداختنهای امروز و فرداهای در راه توسط زنان است.
بعد از نیمهی غایب بسیار کتابها آمدهاند که دغدغههاشان، انسان ایرانی و فردیت و بر گذشتن از نام پدر و سنتها بوده است، اما میتوانم بگویم بیشترینشان در همان سطح دغدغهها ماندهاند. در آنها با انسان ِ تنها مانده و سرگردان ایرانی مواجهیم که از آنچه هست زندگیاش راضی نیست. در آپارتماناش مینشیند و به صدای پای زن یا مرد تنهای همسایهاش گوش میدهد. به طرح حضورش از پشت پنجرهها دل میبندد. با صدای کلید دری دلاش وا میشود، اما جرات ابراز خودش را ندارد. جرات گشودن پنجره به سمت دیگری و تجربهی دیگری را ندارد. جرات اینکه در را باز کند و کسی را که دیگری است به حضور بخواند و در حضوراش بتواند فردیت خود را هم حفظ کند تا تمام این قصههای ریقوی ابریی ِ افسرده به آخر برسد. در حالی که بعد از "نیمهی غایب" باید اتفاق دیگری میافتاد. باید ادامهی ِ آن تجربهی عبور فرد از گذشته و حضور دیگری نوشته میشد. تا راه تجربههای پس از گذشتن از سنتها، سنتهای پر اَنگ، پیش پایمان نهاده شود. نه اینکه بارها نیز از آن عقبتر برویم و هنوز تردید در سایهی ِ پدرماندن یا پشت کردن به نام پدر را بنویسیم.
البته شاید بتوان این را سوالی هم کرد، که چرا مسالهای که بعد از جنگ، در فراغت حاصل از آن برای انسان ایرانی زخم خورده و حیران پیش میآید این همه سال حل ناشده میماند و تا امروز میآید. انسان ایرانییی که بعد از انقلاب نتوانسته بود به خاطر جنگ، بهخوداش فارغ از جمع، فارغ از اسم و رسمهای خانوادگی بیندیشد، گویی شجاعت خوابیدن در زیر بمب او را خطر پذیرتر کردهاست تا ببرد و بگسلد از کهنگیها، دو دهه بعد اما، چشم باز میکند و میبیند که انگار نه انگار تجربهای داشتهاشت، یکسر فراموش کردهاست نه اینکه سندی در دست نیست. که اگر اروپا سنت رمانهای گوناگون را دارد انسان ایرانی هم اگر چه کم، اما سندهایی در دست دارد که نشان میدهد بهخاطر فردیت و آزادیاش چه تجربههایی از سر گذارنده، اما چرا فراموششان کرده است؟ آیا نویسندههای ما پیش از خود را نخواندهاند؟ از تاریخ و اجتماع و زندگی انسانهای پیش از خود بیخبرند یا نه آن زن حاضر در "نیمهیغایب" انسانی یکـّه است که توانسته از تمام مقتضیات و شرایط جامعهاش چون پرندهای بپرد؟ اما گمان نمیکنم چنین باشد او سخت در شرایط نفس میکشد و در همان حال و هوا از سنتها میگذرد. پس چرا در داستانهای امروزمان به گذشته، به پیش از "نیمهیغایب"، به آغوش پدر باز گشتهایم؟ گذشتن از یک جهان و رسم و رسوماتاش هزاران هزار هزینه دارد، اما بعد از گذشتن، بازگشتن به گذشتهای که دیگر نیست، چیزی جز تباهی نیست. چه واقعیت را بپذیریم که به گذشتهای آمدهام که دیگر نیست، چه با توسل به خود فریبی و دروغ سرزمینی بسازیم که همه خدمت و بردگیاش را بکنیم و مترسکی بشویم برای ِ باغی در توهم و دهقانی دروغین و مُرده وَ این یعنی رشد توهمات در حوزهی ارزشها، رشد ناارزشها که بهجای ارزشها قالب شدهاند. ارزشهایی چون خون و شمشیر و تبار و سوار و سواره و غبار... که بر چشم و دلمان مینشیند و درد و ذلت و پوشیدگی میشود بر جانمان.
مگر نه اینکه در "نیمهیغایب" انسان ایرانی، تاریکی جهان زیستی جامعهی سنتی را درک میکند و درد کشندهی ِ خروج از آن را به جان میخرد تا بهخود برسد، به آنچه فردیتاش خوانند. مگر نه اینکه پوست ِ زمخت و بیقواره و زبر زیستن در گلهاش را میاندازد تا پوستی شفاف و حساس در سایهی آفتاب وجودش و هستیاش به قوارهی خود بدوزد تا رها شود از انسان مستبد شرقی، انسان ترسخورده، انسانی با ذهن ریاضت کشیده، همان چیزی که خود رمان "خلاص شدن از نکبت توقعهای شریف" مینامداش.
مگر غیر از این است که در "نیمهیغایب" عابران از جهان تاریک به جهان روشنی زناناند. مگر غیر از این است که در "نیمهیغایب"، آنکه در جهان مردگان بارها بختاش را میآزماید و عاقبت رختاش را بیرون میکشد از این ورطهها زن است. پس چطور چشممان را میتوانیم به رویاش ببندیم و نبینیماش؟
اما آن مرد کوهکن دیروزهای ما، که تا آستانهی امروز میآید و به خاطر "نادانی و ناتوانیاش" که از زبان زن داستان هم مستقیم گفته میشود. جا میماند از عبور و گذشتن.
مردهای "نیمهیغایب"، جز پدرها که حضور و رفتارشان کاملن شناخته شده است؛ سه گونهاند:
دستهی اول مردان ناتوان از فهم جهان: مثل فرهاد که از گذشتهها میآید و در گذشته است.
دستهی دوم مردان تماشاگر جریان جهان: مثل الهی که اگر چه جریان زندگی و پوست انداختن را فهمیده، اما به قول خودش شاید کم کاری کرده در حقاش، بههر حال او تماشاگر همراه و همدلی بوده است. و شاید هم آن صبریست که انقلاب را به اصلاح تبدیل میکند تا نسوزاند و غبار نکند.
و سومین گروه، مردانی شبه فاوستی: کسی مثل فیضیان که از گوهر جان آدمی جسته گریخته چیزهایی با خبر شده، اما از این باخبری در دنیای بیخبرها، تنها به نفع و در مسیر لذت خودش استفاده میکند.
او نیمی به فاوست گوته برده که پیام آور ِ جهان تازههاست. با جان نوآور ِ شیطان همعهد میشود برای ساختن تازهها و رنگها، اما از این رمز و راز بهدست آورده نه برای تمام پیراموناش، نه برای هستی تمام انسانهایی که هستند بلکه برای آسمان کوتاه و جان تاریک خودش سود میبرد وَ نیمی ملغمهایست که حرفهایی بههم میبافد از گذار و گذر و حبس در خلوص خود و هزار امر دیگر که مخاطباش جز لبخندی تصنعی نمیتواند در برابر حرفهایاش به او بدهد. البته مخاطب جان آگاه، نه مریداناش که با هزار دوز و کلک صاحب قدرت و مسند و مجلس و جلسه میشوند. بیژن را میگویم.
لبخند تصنعی زن جوان داستان که نشان میدهد او با جان آگاهاش او را پلهی عبور خود کردهاست، چرا که مرد دلخواهاش نتوانست با او باشد و یار سفرش گردد به جهان روشنیها.
اما سوالی جان گزا اینجا قامت میکشد که جان معصوم ِ دریابندهی انسان ایرانی، برای عبورش از تاریکی، چرا تجربهای چنین را با جانی چنان عفونت زده باید رقم بزند؟ چرا آن مرد دلخواه نمیتواند و جا می ماند؟ چرا نباید آن مرد تا آستانه آمده، نباید اضافیاست انگار، چرا آن مرد تا آستانه آمده، نمیفهمد و این عبور را با حضورش دلنشین نمیکند؟
نوشت اول: 3 و 4/9/88
پینوشت: متاسفانه نشریات و جراید وزین هرکدام بهدلیلی از انتشار این مطلب سر باز زدند. یکی بهدلیل قدیمی بودن کتاب و یکی بهدلیل بلند بودن مطلب.