شیوهی عاشقیت یا درحاشیهی تختهی کلاس
شیوهی عاشقیت یا درحاشیهی تختهی کلاس
در کلاسی که دانش آموزاناش تا رسیدن به اینجا یک کتاب هم نخوانده باشند. دانش آموزانی که برای امامشان به سینه زدهاند. بی آنکه توالی نام و آمد و رفتشان را درست بدانند. دانش آموزانی که حتا نسبت علی و محمد را درست نمیدانند و نام پدرهایشان را. چه میتوان گفت؟ شعر؟ داستان؟ فلسفه؟ مگر نه یک بستری باید باشد که در آنجا عقل و خرد را نشانشان بدهی تا هر کدام راه بودن خود را به فراخور درک و دریافت و محیطاش پیدا کند؟
سعی کردهام از اول مهر که آمدهاند از دل همان چیزهایی که بی اندیشه، تعصباش را صاحب شدهاند. چیزهایی نشانشان بدهم که دروغ را دشمن میدارد و تسامح و تساهل با ادیان را پیش میکشد و انواع راههای شدن و بودن را، گاهی هم سوالی و حرفی و سطری از شعری با کلی به حرف نشستن تا الاناش این شده است. امیدوارم که تکانی داده باشدشان.
مردم دشمن آناند که نمیدانند. علی پسر ابیطالب
نیکی و بدی در جهان یکسان نیست. بدی دیگران را عاقلانه با کار نیک پاسخ بده تا دوست و یار تو گردد. فصلت-34
مردم خواباند وقتی میمیرند بیدار میشوند. محمد پیام آور اسلام
یک ملک با کفر دوام میآورد اما با ظلم هرگز نمیتواند پایدار بماند. محمد پیامآور اسلام
خداوند انسان را به شکل خودش آفرید. محمد پیامآور اسلام
دلهای آنها مریض است و آنها را عذاب دردناکی خواهد بود. بدین سبب که دروغ میگویند. بقره- 10
هر مسلمان و یهود و نصارا(مسیحی) و ستارهپرست که از روی حقیقت بهخدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند. البته از خدا پاداش نیک یابد و هیچگاه بیمناک نخواهد بود. بقره-62
یک ساعت تفکر برتر از هفتاد سال عبادت است. گفتهای از اهل محمد(؟)
سوال: آیا به قیامت(بههر نحوی) ایمان دارید؟ آیا بهخدا باور دارید؟ اگر تمام مردم به خدا و قیامت ایمان دارند، پس چرا این همه جرم و جنایت و رفتار غیر انسانی از آنها سر میزند؟
ما به هر قومی شریعتی مقرر کردیم و اگر خدا میخواست همه را یک امت میگردانید. مائده-48
عهد و قسمهای خود را برای فریب یکدیگر و کارهای فاسد بهکار نبرید. نحل-92
اگر دین ندارید لااقل آزاده مرد باشید. حسین پسر علی
هرگز مپندارید که خدا از کار ستمکاران غافل است بلکه کیفرشان را به تاخیر میاندازد تا روزی که چشمهایشان خیره و حیران شود. ابراهیم-42
اولین چیزی که خلق شد، اندیشه است. سهروردی
تقوای کامل این است که آنچه را که نمیدانی بیاموزی و آنچه را که میدانی به کار ببری. محمد پیام آور اسلام (با آن معیار ارزش درنزدخدا بسنجید که تقواست)
به تعداد تمام انسانها به سوی خدا راه هست. گفتهاند حدیث قدسی
کسی که به ظالم یاری دهد، ظالم اول بر خود او مسلط میشود. محمد پیامآور اسلام
آنچه از رنج و مصیبت به شما میرسد همه از اعمال زشت خودتان است در صورتی که خدا بسیاری از اعمال بد را عفو میکند. شوری- 30
ادب مرد به ز دولت اوست.
اگر کار دنیایت خوب باشد برای دینت نگران نباش. صادق پسر باقر
پانوشت( نخوانید، مفت ضرر کردهاید):
امروز آنقدر جانام تازه بود که نمیدانستم چهکار کنم. حیف پروژه داده بودم و آخر سال نزدیک؛ مخصوصن که شیفت صبح، سال سومیها بودند و تنبلیشان هم مضاعف. دست بر دهان گذاشتم و عربده را خفه کردم. شیفت بعدازظهر سال دومیها بودند. خوب درس میخوانند. خوب رفیق شدهایم با هم. عید بهجای تکلیف عید بردمشان کتابخانهی عمومی، عضوشان کردم و نفری دوتا کتاب دادم دستشان.
داشتند نقشه میکشیدند چه غرق هم شده بودند. حالا ناکسها روزی که خودشان بخواهند شلوغ کنند، خدا را هم بنده نیستند. امروز که من دلم شلوغ کردن میخواست. دلم حرف زدن میخواست. هر چه می انداختم وسط نمیگرفت. آخر سر مستقیم گفتم: بچهها نقشه را بیخیال شوید. فکر کردند که میخواهم کلاس را تعطیل کنم. گفتم چند تا سوال دارم. آتش شلوغی در گرفت. دلم میخواست بگویم: بلند شید بزنیم میزها را خرد و خمیر کنیم.
گفتم: بهترین چیزی را که الان در زندگیتان دارید، چیست؟ گفتند. پرسیدم: بهترین چیزی که دوست دارید داشته باشید؟ گفتند. پرسیدم: بهترین آدمی که میشناسید؟ گفتند. پرسیدم: جایی که دوست دارید زندگی کنید؟ گفتند. حالا هر کدام از این گفتندها خودش قصهایست که بماند.
یکی گفت: آقا بپرس کی را دوست داریم؟ دیدم عشق چه جسور است. چقدر دوست دارد دیده شود. خودش را نشان بدهد. فریاد بزند. گفتم: خب! کی را دوست دارید؟ یکی از آن ته داد زد: آقا دوست دخترم را. بچهها زدند زیر خنده. اما او خیلی جدی به اطرافاش نگاه میکرد. انگار آتشی در آبی. دیدم هنوز چیزی نشده عشق بزرگی خودش را نشان میدهد. اولی هم که گفته بود از دوست داشتن بپرس گفت: آقا! من هم دوست دخترم را. اگر میخواهی اسماش را بدانی از برادرم بپرس. گفتم: میداند؟ گفت: آقا همهی فامیلمان میدانند. حالا یکربع مانده کلاس تمام شود. یکی گفت: آقا خودت هم به این سوالها جواب بده! یکهو انگار کلاس منفجر بشود. آقا، آقایی راه انداختند که صدا به صدا نمیرسید. گفتم: باشد برای یک وقت دیگر. مگر میرفتند. که تا نگویی نمیرویم؟ گفتم جلسهی آخر سال میگویم. یکی گفت یادمان میرود. دیدم یکی بلند شد و آمد پای تخته. به رسم خودم که برنامههای آینده را گوشهی تخته مینویسم که یادم نرود، نوشت: سوالهایی که آقا باید جواب بدهد.
تو میگویی چطور بگویم که تو را دوست دارم؟ اصلن میشود به این دل گنجشکها گفت، من تو را دوست دارم. آخر گفتهام دروغ نگوییم بههم. گفتهام هر که دروغ بگوید: ترسوست.
طرب امروزم، کار دستم داد. اینها از این طلبشان کاش دست بردارند. فردا باید یکجوری، وقتی که حواسشان نیست، آن گوشه را پاک کنم.
پینوشت بیربط: این آخرین پست از برای دل خودم بود. چند روز دیگر به حال و هوای قبلی برمیگردیم. به قول دوستان روشنفکر، جدی میشویم.