از اخلاق در هنر تا اخلاقِ هنر

(پی­ جویی مناسبات هنر و اخلاق)

فریاد ناصری­

 

چکیده:

ربط و پیوند هنر و اخلاق از حوزه­های مهم اندیشه­ی فلسفی است. حوزه­ای که به دلیل گستردگی­اش نه تنها فیلسوفان را مشغول خود کرده بل­که هنرمندان و اهل هنر را نیز به خود مشغول کرده است و دیگر دراز دامنی­اش بر هر کس که مختصر آشنایی لا فلسفه داشته باشد آشکار و عیان­ست که از افلاطون آغاز شده و هنوز هم این آغاز می­رود چرا که به پایانی نرسیده و پایانی بر آن تصور نمی­شود. این مقاله در نقطه­ای از همین آغاز در رفت سعی می­کند با پیش کشیدن روایتی از همین درگیری و آن­گاه با استناد به کرول و ارسطو از راه اعتبار شناختی روایت وارد ماجرا شود و بعد با دقت در دستور ساختی نام­هایی که ما برای نامیدن این بحث داشته­ایم و توجه به زبان و امکانات زبان نشان دهد که تا کنون چگونه و چطور به این موضوع فکر می­کرده­ایم. یعنی تفاوت است بین این­که بگوییم "هنر و اخلاق" یا "اخلاق و هنر" اگر چه آن واو، واو ربط هم­پایگی است. یا فرق است بین نگاه و فکری که به­جای واو بین هنر و اخلاق درِ حرف اضافه می­گذارد؛ بعد از شرح و نشان دادن این نوع نگاه­ها در پس این نامیدن­ها با تکیه به امکانات زبان و "اخلاق هنر" را پیش می­کشد تا شکل دیگری از دیدن را به عرصه آورد.

کلید واژگان: هنر- اخلاق- زیبایی­شناسی- روایت

 

 

زیبایی­شناسی امری اخلاقی است. بسیار جوان بودم که این جمله را بالای دفتر یادداشت­هام نوشتم. این جمله را که بصیرتی بود، از دل ادبیات به­دست آورده بودم اما شناخت نظریی برای وسعت بخشیدن به این بصیرت نداشتم وَ حتا راهی که بدانم چگونه می­توانم به اشخاص و نوشته­هایی برسم که فکر و ذکرشان مشغول این امر بوده است. بارها و بارها به این جمله خیره می­شدم و آن حس گفت نیافته را در خودم می­دیدم و باورش داشتم و همین تنها جمله­ی به­دست آمده از آن حس درونی بزرگ را به شکل عزیزی به هر کنج و گوشه­ای از دفتر یادداشت­هام می­نوشتم. من برای به­دست آوردن این جمله، داستان­ها و شعرهای زیادی را خوانده بودم. داستان­ها و شعرهای زیادی را زیسته بودم و آن­گاه دریافته بودم که بسیاری از این شعرها و داستان­ها، همین داشته­های عزیز که فرهنگ مانند و فرزند آنند، چه­قدر رقت انگیر و ناستودنی­اند و زیست این­ها چه شکل ویرانی دارد. دروغ­های جذاب و پر شکوهِ تهی، حکایات تنبلی و وادادگی و ساخته­هایی میان تهی از هیچ که مردمان بی­نوا را سال­ها به نشخوار هیچ مشغول کرده­اند. عشق­هایی که چیزی نبوده­اند جز هیچ، و مردمانی که با امکانات زبان و  بیان، با سویه­های تاریک حرف گرفتار عظمتی درون تهی از هیچ بوده­اند. حکایاتی از خانقاه­های دود و دم ِ تاریک، حکایاتی از رضایت به آن­چه هست، به نیست. عشق­های تخدیری در سنتی تریاکی و سکوتی از غوغای هجاها و آرایه­های پوشالی بر هیبتی عظمی از هیچ.

دیده بودم که فارسی پر از قصه­های جذاب رخوت و نخواستن است. پر از شعرهای تسلیم و رضا. مردم پارس را فارسی به کجا برده بود که پرسشی نداشتند حتا پارسایی­شان نیز چیزی نبود که خدایی خریدارش باشد. مشتی صله برای دم و دستگاه تخدیری ِ ادبیات کافی بود تا قصه­هایی بپرورد که در آن ما هنوز شاعرانه می­زییم و شعر می­گوییم و فکر نمی­کنیم. این­همه سال خیال­بازی و خیال­بافی، نه تخیل که تخیل وسعت بخشیدن به جهان است در سر، پیش از تجربه و صد البته که تخیل خود تجربتی دیگرگون است از جهان و نشان امکان دارد. خیال­بازی اما ربط شقیقه به باد است. در فارسیِ پر از "شعر دروغ" ما را آموختند که غم فردا نخوریم. فارسی را قصه­های جذابِ فاسدِ شهیدش پر از امتناع تفکر کرده است اما نباید پنهان کنم که یک تکانه مرا به این دیدن کشاند. فقط یک تکانه - دیدن نام کالون و خواندن ایسم ِ پشت این نام که برایم تازه بود، به کتابی در یا از باره­ی ماکس وبر- عجب آدمی و فکر و الگوهای روایی­ای، به قول نوئل کرول برای مؤمنان، چه قصه­ای ساخته که این دنیاتان را بسازید تا آن دنیاتان آباد شود و بعد دیدن تاثیر همین آدم در زندگی­یِ غرب اگر نه به تمامی درست و بی غلط اما قدرت نفوذ روایت، روایت از سعادت و فلاح. و قیاس این ویرانی عظیم مردمان فارس و قصه­هاشان. به فارسی قصه زیاد است که خشت نهادن و آباد کردن و خانه ساختن تباه کردن آخر و عاقبت است. "گنج به ویرانه است" باید بر این فرهنگ و چنین بینش هدایت شده­ای برای اخته کردن مردمانش لعنت فرستاد. و مردمی که سالیان سال پی نبرده­اند این زیبایی تاریک ِ فصیحِ بلیغ چیزی جز عقب ماندگی نیست. این ضرب­المثل­های زیبا اخلاقی­اند. این قصه­های زیبا اخلاقی­اند. این شعرهای زیبا اخلاقی­اند از این حیث که سالیان سال خلق و خوی ملتی را دست­کاری و سرکوب و کنترل کرده­اند. به نفع کی؟ به نفع چی؟

و من سال­ها این جمله­ی عزیز را با خودم بردم که زیبایی­شناسی اخلاقی است. از کنار و گوشه­ی همین جمله بود که به خدمت و خیانت مفهوم عشق و قصه­های عاشقانه در فارسی رسیدم اما هنوز مانده بود تا زبانم به گفت ِ حرف آید. آن حرفِ فکر که فقط همین جمله را به زبانم داده بود.

و حالا این روایت است، روایت من از این فکر یا ما از فکر. کرول در مقاله­ی ِ هنر و قلمرو اخلاقش بارها اشاره می­کند که روایت می­تواند منبع شناخت باشد (کرول. 1392: 43) روایت شکلی از نوشتن است که معتبر است پس به همین اعتبار می­تواند گونه­ای چیزنویسی باشد که آکادمی باید در طبقه­بندی­هایش جایی به آن بدهد. من روایتی دارم که در آن شناخت به شکل قصه­ای شکل و پیکره می­گیرد. و چون مدعا در روایت است دلیل هم در روایت است اگر مدعا به حوزه­ی منطق بود لازم بود که دلیل هم به همان رسم باشد اما "نشانه­ی مرد با فرهنگ این است که در هر رشته­ی پژوهشی خواستار آن مقدار دقت باشد که طبیعت موضوع اجازه می­دهد" (ارسطو. 1389: 15) اکنون که اعتبار روایت را به جمله­ای از ارسطو تکیه داده­ایم، بگذارید به آغاز همین رساله­اش برگردیم به آنجا که از غایت هر دانشی و فنی می­گوید آن­گاه با لحنی وام گرفته از او بپرسیم: غایت هنر چیست؟ غایت هنرها چیست؟ شعر و داستان چه غایتی دارند؟ البته ارسطو بین غایات نیز فرق قائل می­شود و غایت در عمل و غایت بیرون از عمل را از هم جدا می­کند و آنها را به لحاظ ارزش و اعتبار هم رتبه­بندی می­کند اما به راستی غایت هنرها چیست؟

اگر هنرها صرفن ساخته شده­اند که تنها هیبت­های زیبایی را ارائه دهند پس چرا باید به تبعات قصه­ها و شعرها اندیشید؟ به این که این برساخته­ها چه نقشی بر زندگی ما می­گذارند؟ و اصلن نباید غمی داشت؛ چرا که این­ها تنها هنرند چیزهای بی­فایده­ای که نتیجه­ی فراغت و تمدن­اند. فروید جایی در تمدن و ناخشنودی­های­اش این را گفته است البته اشاره به هنر ندارد بلکه می­گوید آن چیز بی­سودی که انتظار داریمتمدن به آن ارج نهد، زیبایی است. (فروید. 1384: 47) اما به واقع نه! این قصه­ها و داستان­ها و شعرها هستند که ما را می­سازند همان­طور که ما آن­ها را می­سازیم. آن­ها از زندگی ما جدا نیستند. آنها به ما خط می­دهند و نقشه­ی زندگی ما را ترسیم می­کنند پس اگر بخواهیم تبعات­شان را در خلق و خوی و کردار و رفتارمان انکار کنیم تنها مهری بر بلاهت خودمان زده­ایم اما تشریح این­که آنها چگونه، واقعن چگونه با خلق و خوی ما بند و بست دارند بسیار سخت است. کرول اولین سطر مقاله­ی هنر و قلمرو اخلاقش را چنین می­نویسد "نسبت میان هنر و اخلاق دیرپا و پیچیده است. در واقع  چنان پیچیده است که بهتر است از نسبت­های میان هنر و اخلاق دم بزنیم" (کرول. 1392: 11) کرول در تمام این مقاله می­کوشد در مقابل انواع استدلال­هایی که منکران این ربط و پیوند پیش می­کشند پاسخ­های درخور و درستی به­دست دهد مبنی بر این­که "پاره­ای از آثار هنری، به ویژه انواع روایی آن ، با پروردن مهارت­های اخلاقی ِ مهم ناظر به داوری­های اخلاقی، ادراک، واکنش عاطفی، همدلی، یک­دلی و استعداد روایت کردن زندگی خودمان ( و زندگی دیگران) به مثابه­ی وحدت­هایی معنادار، به تعلیم و تربیت اخلاقی کمک می­کنند" (کرول. 1392: 30) اما چرا ما به ربط اخلاق و هنر به گونه­ای نگاه می­کنیم که اخلاق دم و دستگاهی مدام تحدید و تهدید کننده به نظر می­رسد؟ اگر چه من نیز می­پذیرم که اخلاق بیشتر به عنوان دستگاه هنجارگذاری این چنین بوده و تصویر شده است اما این تصویر با این شدت و حدت کمی مشکوک است. چرا که اگر به پیشینه­ی این روایت و تصویر از هنر و اخلاق بنگریم بعضی چیزها در آن حذف شده­اند بعضی چیزهای مهم ؛ به­طور مثال در روایت آن شپرد از ربط هنر و اخلاق و سابقه و پیشینه­ی این ربط ما با افلاطون روبه­رو می­شویم و بعد به تولستوی می­رسیم و بعد از تولستوی مارکسیست­ها و چند کس و نظر دیگر. خب دیگر همه­مان می­دانیم که افلاطون چه نسبتی بین اخلاق و هنر می­دیده است اما آیا کس دیگری جز او از بزرگان یونان به این موضوع نیندیشیده و در این موضوع ننوشته است؟ این­جاست که در روایت­ها ارسطو مغفول می­ماند. در روایت مشهور از ربط هنر و اخلاق سیاست و اجتماع سایه افکنده است بر تعریف از اخلاق، برای همین دقت نظرهای ارسطو پیرامون خلق و خوی و کردار و رفتار آدمیان در بوطیقا حذف می­شود از روایات. وقتی ارسطو می­نویسد "واجب است که تراژدی از وقایعی تقلید کند که موجب برانگیختن ترس و شفقت می­شود" (ارسطو. 1381: 133) مگر نه حرف بر سر ربط هنر و اخلاق است؟ یا آنجا که از روندهای سعادت و شقاوت آدمیان می­نویسد، یا وقتی حرفش بر سر سیرت اشخاص داستان است آیا این­ها مربوط به بحث حوزه­ی هنر و اخلاق نیستند؟ کاتارسیس چه؟ این مفهوم مهم و کلیدی ناروشن مانده­ای که به تطهیر و تزکیه از راه ترس و شفقت اشاره دارد.

اگر قرار باشد اخلاق را به عنوان آنچه که به سرنوشت فرد آدمی وابسته است در نظر آوریم بیش از هرکسی حق ارسطوست که از او در این باره حرف زده شود اما اگر جز این باشد و قصدمان همان تصویر غالبُ از اخلاق باشد که بیشتر اخلاق سیاسی و اخلاق اجتماعی است پس حرفی نیست اما در واقع این نگاه به اخلاق در ربطش با هنر بیشتر با عنوان کلی اخلاق جازده می­شود و بی آن­که  بخواهد  روشن کند قصدش از اخلاق ، اخلاق سیاسی و اجتماعی بوده است. به­طور مثال آن شپرد در ُمسیری که از افلاطون و تولستوی و لوکاچ و برشت تا میثو آرنلد و اف. آر.ُ لیویس طی می­کند این تعریف و تصور را از اخلاق حفظ می­کند هرچند به دو شکل متفاوت، در شکل اول نظر و تعریف آدمیان از اخلاق پیوند مستقیم با سیاست و جامعه دارد، در شکل دوم که بحث­های آرنلد و لیویس است ُادبیات و اخلاقی تصویر می­شود که از زندگی تصوری برج عاجی دارند. این را از نقل قولهایش می­شود فهمید "فضایل صندلی راحت" (شپرد. 1375: 255) یا "زندگی! خدمت­کاران برایمان انجام می­دهند" (همان: 255) گویی او می­خواهد با قرار دادن این دو طیف روبه­روی هم بگوید این سر طیف از اجتماع و سیاست و سرنوشت آدمی به­ دورند و تنها به فکر سلامت معنوی خود هستند. در واقع از شکاف­های متن چنین برمی­آید که خود شپرد به تعریف سیاسی و اجتماعی اخلاق نزدیک­تر است یا اگر نگفت که نزدیک­تر با آن درگیری فکری بیشتری دارد.

از طرف دیگر کرول هم با این­که در بحث­ها و ادله­هایش به حرف­هایی نزدیک می­شود که می­توانند ادامه­ی منطقی مباحث ارسطو در بوطیقا باشند تنها یک­جا نامی از ارسطو به میان می­آورد آن­هم  وقتی که بحث بر سر عواطف و هیجانات و نسبت و مناسبت آنها با موقعیت است (کرول. 1392: 25) سوی دیگر این ماجرا این است که به گمان من اشتباه از آن جایی رخ می­دهد که ما تنها به نسبت­های خاصی از رابطه­ی هنر و اخلاق نظر داریم و همین نسبت­های خاص خودش را به واسطه­ی دستور زبان و عنوان هم نشان می­دهند. اول این­که همین تقدم و تاخر هنر و اخلاق وَ اخلاق و هنر نشان دهنده­ی ارزش اولیه و ثانویه­ی هر کدام از این دو در حیطه­ی ذهن است اگر چه آن واو ربط ِ در میان می­خواهد بگوید این­ها هم­پایه­اند اما به واقع چنین نیست. آن­که هنر را نخست می­نامد ذهنش گویی که هنر را بحث میزبان می­داند و اخلاق را مهمان وارد شده و آن­که اخلاق را نخست بنامد  انگار که اخلاق را پدری فرزانه می­داند که هنر را چون فرزندی می­نگرد که باید به فکر صلاح و فلاح و هدایتش بود. از طرفی کسانی مناسبت بی­ربط­تری حتا در ذهن دارند، آنها که این مناسبت بی­ربط را با عنوان هنر در اخلاق، یا اخلاق در هنر برمی­رسند. این درِ حرف اضافه یکسره به مفارقت فضایی حیطه­ها اشاره دارد اما زبان امکان دیگری هم در اختیار ما گذاشته است ساختن ترکیبی  این چنین "اخلاقِ هنر" این ترکیب پیش از آن­که بخواهد بگوید ما می­خواهیم از ربط و پیوند دو حیطه­ی جدا از هم سخن بگوییم اخلاق را درونی هنر می­کند و اخلاق درونی هنر را می­کاود و نشان می­دهد. این نگاه بر این پیش فرض تکیه دارد که اخلاق چیزی فارغ از امور زندگی نیست، بل­که درونی تمام مسائل آن است و در هر امری شکل خاص و مطابق آن امر و حوزه را دارد. اگر این را بپذیریم دیگر نگران این نمی­شویم که اخلاق شعر و اخلاق داستان می­تواند نقش مخرب و منفی­یی در اخلاق اجتماعی داشته باشد اگر هم چنین  عقیده­ای داشته باشیم بیشتر بیان­گر این است که به­طور مثال ما در آموزش اخلاق اجتماعی و سیاسی آدمیان کوتاهی کرده­ایم یا نقص و عیبی داریم که می­ترسیم اخلاق هنر آن را فاش و برملا سازد.

سابقه­ی چنین نگاهی به ربط هنر و اخلاق را می­توان در جمله­ای از رضا براهنی نشان داد اگر چه او حرف از شعر می­زند اما حرفش بر کلیت چنین بینشی استوار شده است. براهنی می­گوید " شعر عاشقانه شعری نیست که در آن کلمات از عشق می­گویند بل­که شعری­ست که در آن کلمات عاشق هم­دیگرند" (براهنی.      :     ) این حذف مفارقت شعر و عشق به عنوان دوحیطه­ی جدا که در آن شعر وظیفه و توان بیان عشق را داشته باشد در واقع در بستر اندیشه­ی کلی­یی شکل می­گیرد که آن اندیشه همان حذف مفارقت هنر و اخلاق است. وقتی براهنی می­گوید: شعر عاشقانه شعری­ست که در آن کلمات عاشق همدیگرند. این ربط را چنان درونی دنیای اثر و هنر می­کند که دیگر هیچ فاصله­ای بین آن­ها نباشد بل­که در کنار هم جهانی را بربسازند که شباهت بیشتری به زندگی واقعی داشته باشد. می­شود این جمله را چنین وسعت و تعمیم داد که هنر اخلاقی هنری نیست که در آن هنر از اخلاق بگوید بل­که هنری­ست که در آن چیزها اخلاقی­اند و اخلاقی بروز و ظهور می­یابند. آن­گاه بر اساس همان حرف ارسطو که کرول بدان اشاره کرد. از هر چیز، خلق و خو و کردار و رفتار و هیجان و عاطفه­ی درخور آن چیز را انتظار خواهیم داشت، نه چیزی جدا از آن.

در جامعه­ای که آدمیانش برای در کنار هم بودن درست تربیت شده باشند و اصول و قواعد هر چیزی را آموخته باشند نگران این نخواهیم بود که شعری تنانه، تن­ورزی را نشان بدهد یا داستانی آنارشیستی حرف از عصیان پیش بکشد چرا که همه چیز را به­جا و درست آموخته­ایم و رعایت کرده­ایم پس حکومت قانون و عاقل چه ترسی از داستانی آنارشیستی خواهد داشت یا خانواده­ای مناسبات آموخته چه ترسی از داستانی عاشقانه ؟ تازه خواهد پذیرفت که عشق اخلاق خواستن و تمناست.

به جز رضا براهنی، ضیاء موحد هم در کتاب "سعدی"اش در فصل­های آخر کتاب وقتی می­خواهد از زهد سعدی حرف بزند. خردورزانه ما را آگاه می­کند که مگر نه ما از راه نوشته­های سعدی به دل­مشغولی او به زهد پی برده­ایم پس چرا زهدش را بیرون از نوشته­هاش بجوییم، بلکه اگر نوشته­های سعدی از زهد حرف می­زنند نخست چیز که باید نشان از زهد سعدی داشته باشد همان نوشته­های اوست. موحد به عالمانه­ترین شیوه­ای نشان می­دهد که در واقع آن زهد که به سعدی ربط­اش می­دهند پیش از هر چیز زهدی زبانی­ست. رفتار زبان سعدی در بیان و گفت چنان زهد روشن و شفافی دارد که گمان نمی­رود هیچ جا به­جز نوشته­هایش چنین زهدی را بتوان خبر کرد و نشان داد. " آن­چه زهد سعدی را نشان می­دهد توصیف او از زهد نیست، زهدی است که در زبان او به نمایش در می­آید. زهد سعدی یعنی زبان خالی از زرق و برق و طنطنه و طمطمراق سعدی. زهد سعدی را زبان ساده و بی تکلف او نشان می­دهد. به همین گونه قناعت او در توصیف او از قناعت نیست، در گریز از زیاده­گویی و مترادف آوردن­ها و پرهیز از حشو و زوائد است. قناعت سعدی همان ایجاز سخن سعدی است" (موحد. 1388: 194) قصد ما از طرح و بیان و نشان دادن این نوع نگاه این بود که می­توان بار دیگر و از منظری دیگر و نزدیک­تر ربط و پیوند این دو جهان – هنر و اخلاق- را بررسید و کاوید اگر چه این منظر نه رد و انکار است بر نگاه­های پیشین علی­الخصوص نگاه کرول که نگاه وسعت بخشی­ست به دایره­ی امکانات هنر ، حتا آن مبحث "بینش خیالی"ای که آن شپرد پیش می­کشد نیز به نوعی نگاه وسعت بخش به دنیای هنر است اما هر دوی این­ها هنر و اخلاق را دنیاهای جدایی متصور می­شوند که باید ربط و نسبت احکامی­شان را بجوییم گر چه هر کدام تصورهای متفاوتی دارند یعنی یکی بیشتر اخلاق را سیاسی و اجتماعی می­بیند  و دیگری متوسع­تر اما به­هر حال هر دو، دو دنیای جدا را متصور می­شوند که حالا باید ببینیم  با هم چه نسبتی دارند. در حالی که فرض این متن و نگارنده­اش چنین نیست که این­ها جدا از هم باشند بل­که اخلاق را شیوه­ی بودن هر چیزی می­داند و با تکیه به حرف ارسطو اخلاق را شیوه­ی مناسب و میزان درخور بودن هرچیزی می­انگارد و از این ره­گذر اخلاق هنر را می­پذیرد اما رابطه­ای با عناوین اخلاق درهنر وَ اخلاق و هنر یا برعکس­شان را نارسا و ناقص می­داند.

 

منابع ومأخذ:

1-      ارسطو (1381). ارسطو و فن شعر، ترجمه­و تالیف عبدالحسین زرین­کوب (چاپ سوم). تهران: موسسه انتشارات امیرکبیر

2-      ارسطو (1389). اخلاق نیکوماخس، ترجمه­ی محمدحسن لطفی (چاپ سوم). تهران: طرح نو

3-      براهنی، رضا

4-      شپرد، آن (1375). مبانی فلسفه­ هنر،ترجمه­ی علی رامین (چاپ اول). تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

5-      فروید، زیگموند (1384). تمدن و نلخشنودی­های آن، ترجمه­ی خسرو همایون­پور (چاپ اول). تهران: موسسه انتشارات امیرکبیر

6-      کرول، نوئل (1392). هنر و قلمرو اخلاق، ترجمه­ی محسن کرمی (چاپ اول). تهران: ققنوس

7-      موحد، ضیاء (1388). سعدی (چاپ چهارم). تهران: انتشارات طرح نو