نیما یادداشتی دارد با عنوان "دوره‌های فهم 1" در این یادداشت می نویسد: دوره‌ی فهم دو دوره‌ی متمایز است. دوری که از روی دلالات می‌فهمیم... اما دوره‌ی بعدی ما با تن خود و جان خود و عروق خود به معانی آن می‌چسبیم.
تحشیه:
این دو دستگی‌ای که در حرف نیما می‌بینید در بیشتر فرهنگ‌ها به شکلی وجود دارد. حتا در کار و بار بیشتر اهل فکر و هنر هم هست مثل هایدگر، ویتگنشتاین اما ما در حوزه‌ی کلان‌تر آن را پی می‌گیریم. در سنت‌های فکری و فرهنگی: "]در سنت فرهنگ غرب، غالباً نظر بر این بوده است که[ شعر ابژه‌اش را در تملک دارد بی آن‌که آن را بشناسد در حالی‌که فلسفه ابژه‌اش را می‌شناسد بی آن‌که آن را داشته باشد. بنابراین، در فرهنگ غربی کلمه به دو پاره‌ی مجزا تقسیم شده؛ از یک‌سو کلمه‌ای که ناآگاه است، از آسمان نازل شده و ابژه‌ی دانایی را با بازنمایی آن در قالبی به تملک خویش درآورد. و از سوی دیگر، کلمه‌ای که از خوداگاهی و جدیت برخوردار است ولی ابژه‌اش را در تملک خود ندارد چون نمی‌داند چطور آن را بازنمایی کند"-1
اما باید به یاد بیاوریم که شرح دیگری هم در همین فلسفه‌ی غرب از این دوشقگی وجود دارد کاملن خلاف شرح بالا: کی‌یرکگارد با پذیرش شناخت ابژکتیو و شناخت سوبژکتیو این دو تکه و دو شقه بودن شناخت را در ساحت کلمه می‌پذیرد -2 و حتا تملک را در هر دو ساحت می‌داند اما در ساحت شناخت ابژکتیو: شناخت نظاره‌گرانه سوژه چیزی را می‌داند و با آن فاصله دارد هر چند آن را دارد. در حال‌که در ساحت شناخت سوبژکتیو دانسته با داننده یکی‌ست. فاصله‌ای نیست. دانا و داننده عین آن چیزی‌ست که می‌داند و دارد. "شناخت عشق عین دلباختگی است؛ شناخت فلسفه نیز همان فیلسوف بودن"
شرح نیما در سمت شرح کی‌یرکگارد قرار داردبالاخص که نکته‌ی دیگری نیز به آن اضافه می‌کند. سوژه از نظر نیما وقتی در ساحت فهم قرار می‌گیرد این دو تکه‌گی را درک می‌کند و مرحله‌ی دوم که مشابه شناخت سوبژکتیو کی‌یرکگارد است نه تنها با فهم و عقل که با تمام تن و جان و عروق و پوست خود به معانی می‌چسبد. به عبارت دیگر اگر در ساحت اول سوژه از ابژه جداست و فاصله دارد و شناخت حاصله شناخت تاملی است اگر واقعن چنین شناختی به‌طور ناب و محض امکان داشته باشد، شناخت ساحت دوم شناختی است که ساختار ادراکی ما در ان مبتنی است بر جسمیت‌یافتگی ما. ما با تن‌مان در جهان حاضریم و با حضورمان درک می‌کنیم و حضورمان جدای از تن‌مان نیست. "در واقع، تجربه‌ی ما دارای کیفیات متعددی است که اگر جدا از واکنشی که در بدن ما برمی‌انگیزند مورد مطالعه قرار گیرند، تا حدود زیادی از معنا تهی خواهند شد."-3 حال یک بار دیگر به جمله‌ی نیما دقت کنیم و به یاد بیاوریم حکایت ساختگی دیدار بوسعید و ابوعلی را که از آن این جمله را در حافظه داریم: آن‌چه تو می‌دانی ما می‌بینیم. @faryad_naseri
در این حکایت بوعلی در سمت فلسفه است. در سمت فاصله‌ی دانا از عین دانستن اما بوسعید در سمت دیدن است و دیدن در مقام تملک آمده است برای همین بوسعید در سمت اتحاد علم و عالم و معلوم به عبارت صدرایی‌اش ایستاده است. فعل دیدن می‌خواهد بگوید دانا عین دانستن است. با این تفاوت که جهان گذشته ادراک را به اشتباه مدام در حوزه‌ی دیدن قرار می‌دهد و دیگر حواس را چندان معتبر نمی‌داند. برای همین دیدن در فارسی معناهای زیادی به خود می‌پذیرد از خواندن تا فهمیدن. نیما اما با فعل چسبیدن پوست و تمام تن را به جای چشم می‌گذارد. با تغیر فعل جهان عوض می‌شود. پوست و تن به جای چشم به میدان می‌آید. چرا که در چسبیدن تماس در پوست است و بی‌واسطه است برای همین ادراک و حوزه‌اش از چشم به پوست و تن منتقل می‌شود.
پانوشت‌ها نزد خودم محفوظ است چرا که غارت و یغما اگر روا باشد این بنده خود ترک غارت‌گری‌ست.
#نیما
#دوره_ها_ی_فهم_1
@faryad_naseri