تاملات شعریه  - معرفی مجموعه شعر گوشدر قرن چهارده هجری از عباس حبیبی بدرآبادی


تاملات شعریه

 

معرفی مجموعه شعر گوشدر قرن چهارده هجری از عباس حبیبی بدرآبادی

فریاد ناصری

 

گوش درد قرن چهارده هجری متن- اثرهایی را پیش‌روی فارسی زبان ما گشوده و آورده است که پیش از هر چیز تلاش دارند بیرون از تمام تصورات شعر عام شده  در اندیشیدن مشارکت داشته باشند و سعی دارند هر کدام در این مشارکت شمایل تازه‌ای بگیرند. شمایل‌های تازه از تمایلات تازه حرف می‌زنند. شمایل‌های تازه‌ی عباس برای فرا رفتن،برای عبور، برای گذشتن یا به زبان جلد حرف‌های خودش برای گشودن فضای شعر نه گذشته را فراموش کرده‌اند که دچار خود فراموشی شوند نه یک تنه همه‌ی راه آمده را نفی می‌کنند که نفی در ادامه‌ی راه به نفی نافی در آینده نیز می‌رسد بلکه تاریخ را با متن‌ها در نظرگاه شناخت خودش می برد یا تلاش کرده ببرد. برای همین پیش دیدن ِشمایل امروز یا شمایل تازه دیدن برای امروزش قابل تامل می‌شود چرا که فکر شکل گرفته از شناخت تاریخی همیشه در مختصات یابی برای آینده اهمیت قابل توجهی دارد.

همین است که شعر- متن- اثرِ آغازین کتاب نوعی دیرینه شناسی شنیدن است با شکل‌هایی از دهان‌های گفت و نوشتِ تاریخی‌اش در زبان فارسی تا رسیدن به تا "ته دیدن".در این اثر شما با تبار حرف در گوش کردن، تبار گوش کردن و هم‌زمان با شک به حرف‌های گفته شده، با شک به حرف‌های شنیده شده مواجه می‌شوید. شعر دومین باز کردن زبان فارسی است برای  شکنجه نویسی یا سنجیدن توان فارسی برای شکنجه نویسی  و همین‌طور ادامه‌ی تبار جویی این‌بار اما جستن تبارِ فارسی شکنجه‌های گوش و زبان و هنوز در نقطه‌ای از تاریخ گذشته‌ایم با حضور اکنونی‌ی‌ ِ خود. این احضار تاریخ نه روایت صرف نقل‌های تاریخی‌ست که احضار شکل و شمایل روایت‌های تاریخی است؛ بیت نویسی، مصرع نویسی، خطبه‌خوانی‌های با هزار شعر و روایت و حدیث انگار.

سومین شعر اما رنگ شکست خوردگی دارد، شکست خوردگی‌ی ِ پروژه‌های پیشین. پروژه‌هایی که خیلی پیش از عباس آب خورده بودند تا در جریان‌شان برسند به عباس:

 

گوشه گنجه زبان شده تا گفته:

                                      گوش در این حلقه زبان ساختم

                                      جان هدف هاتف جان ساختم

جان ِ گوش ِ زبان بودم کاش

 

اما حالا می‌نویسد:

 

نمی دانم ایراد از گوش بود یا زبان           گفت و گو نشد

 

برای همین می‌نویسد "کسی که می‌بیند راهی که دیروز رفته، نقصی داشته           برود به دیگر راه/ راه بی معنا" و در ادامه‌ی همین راه اندیشیدن‌اش به آوا می‌رسد آن هم با برجسته کردن کسی که راه دیدن‌اش بسته است. انگار تازه رسیده به همسایگی هوشنگ ایرانی.

-هوم/... هاه/- هوم/... هاه/-هاه چراکه تا به این جا برسیم گوش و زبان فارسی را بریده‌اند و بر چشم‌هاش هم لابد میل کشیده‌اند. به میانه راه رسیده‌ایم در کتاب و پایان شکلی از شکل‌های اندیشیدن ِ عباس. شاعر موسطه‌ای می خواند با هم‌دستی ترفندهای نثری که یادآور مثلن اسفار کاتبان ابوتراب خسروی است با همه‌ی تصلیب‌ها و مثله‌کردن‌هاش.

دربخش بعدی ِکتاب آهنگ رفتن به دیگر راه شنیده می‌شود. نشانه‌های عزیمت. انگار وقت نوشتن تاریخ معاصر فارسی است اگرچه در تمام تا به این‌جا،فارسی به تنهایی قصد داشته تاریخ خودش را بنویسد و بگوید و بشنود اما آنچه بر فارسی رفته آن‌قدر سنگین است که فارسی مجبور است تاریخ بنویسد. شعر بنویسد. از جامعه بنویسد. از جنگ بنویسد. از خودش بنویسد. اشتباه نشود همه‌ی زبان‌ها این‌کاره‌اند اما هر کدام دست جدایی دارند برای حرف جدا، فارسی اما انگار همیشه با دهان جنگیده‌است یا به یک دست، یک دست هم که صدا ندارد. حرف از حد معرفی فراتر نرود. پس:

شعر مرده خوب است اگر بشود جعلش کرد     در عین حال

اگر نشود باد می‌کند روی دست زحمت‌ کشان.


این مطلب پیش از این در مجله تجربه شماره اسفند 1391 به چاپ رسیده است

 

از گریه تا شعر - معرفی مجموعه شعر بعد از هفت ساعت و بیست و نه دقیقه گریه از فرزانه قوامی

از گریه تا شعر

معرفی مجموعه شعر بعد از هفت ساعت و بیست و نه دقیقه گریه از فرزانه قوامی

فریاد ناصری

 

فرزانه قوامی با کتاب "من از نسل شهرزادهای مضطربم" خاطره‌ی امیدوار کننده‌ای در میان برخی از شعر دوستان از خود به یادگار گذاشت اما هرچه پیشتر آمد نتوانست یاد آن خاطره را زنده‌تر کند.  "بعداز هفت ساعت و بیست و نه دقیقه گریه" اگر چه توانسته اثبات کند که شاعرش دغدغه‌های جدی دارد اما اثرهای گرد آمده در کنار هم توان ارائه‌ی قدرت‌مند این دغدغه‌های جدی را ندارند. شعرهایی کم تحرک و یکنواخت که گویی در هاله‌ای از افسون شدگی طلسم شده‌اند و آن امر توصیف ناشدنی‌ی ِ قابل ادراک که جان هر اثر خلاقه است از آن‌ها ربوده شده است. می گویم ربوده شده‌است تا به‌طور ضمنی گفته باشم انگار جایی در مسیر شکل‌گیری و نویسش آن نفس گرم گیرا را از آن‌ها گرفته‌اند وکالبد سردشان را بر صفحه به جا گذاشته‌اند اما همین کالبدهای بی تحرک در خود نشانه‌هایی از گرمی و گیرایی دارند تا خواننده را از واقعه‌هایی خبر کنند.

شاعر هم گویا کاملن با خبر است برای همین مدام با مشتی ترفند تکراری می‌خواهد به آنها شمای زندگی بدهد. یکی از این ترفندها استفاده از ظرفیت فعل‌ها و اسامی ترکیبی است مثل رسیدن از موج انفجار به سطری این چنین "موجم را از انفجار گرفتم" در شعر سرگیجه، رسیدن از چرک‌نویس به سطر "دوستت دارم را بر چرکی کاغذهایم بنویس"، رسیدن از فوت کردن به "آتشی که هر چه می‌کنم فوت نمی‌شود" یا مثلن از کش و قوس به سطر "کش می‌خورم و قوس بعدی کمرم را می‌شکند" اما استفاده از این طرفیت‌ها به جای جان بخشی به شعرها، بیشتر آنها را دچار خشکی و تصنع کرده است بی آنکه پرشی زیبایی شناختی ایجاد کند. ترفند دیگری که در این مجموعه زیاد استفاده شده نوعی واج‌آرایی و واژه آرایی است که واج‌های هم‌خون و کلمات هم آهنگ در کنار هم می‌آیند تا شمایل شعر را پویا کنند. ترفندی که گاه به قلب در آرایه‌های بدیعی نزدیک می‌شود مثلن این سطر:

 

رقصم ناتمام بود و قصرم آشفته/ شعر گرم اما معتدل

 

یا همسایگی شکل و شکلک و شلیک/خواب و خراب و خرابه/کارد و گارد/ مرگ و رگ و بریدگی/ماهی و ماه/سوره و سورت/ فرعون و طاعون/انکار و انگار/ می‌سایم و سایه‌ام و جالب این‌که همه‌ی این تلاش‌ها همه در سطح مانده‌اند. یعنی آن جان از عمق ربوده شده چیزی بوده که هیچ کدام از این ترفندهای چیده شده در سطح سطرها نتوانسته جبران‌اش کند. و گاهی هم که شعر جدای از همه‌ی این ترفندها خواسته در بستری از صمیمیت شکل بگیرد شاعر با حضور و دخالت کشافانه‌اش برای زدن حرفی جان دار و حکیمانه باز هم روایت ِ خوش شعر را عقیم کرده است.

شعر "آنالی" را از صفحه 92 کتاب با هم بخوانیم تا ببینیم شعر چقدر پتانسیل داشته که خیلی بهتر از این پایان مثلن ضربه‌دارش به پایان برسد و تکانی دیگر باره به ذهن‌های عادت کرده بدهد اما عادت کردگی ذهن شاعر جلو این کار را گرفته است.

 

جغجغه‌ات را کوک کن

لبخند بزن

سلام کن

قرار نیست همیشه مورچه بمانی

 

کم‌کم موهایت را می‌بافی

دست عروسکت را می‌گیری

ویترین‌ها را نشانش می‌دهی

- این عصر تابستان است

- این پارک و سرسره است

- این گوجه سبز است

- این دوچرخه است

- این روز است

- این شب است

- این زندگی است

 

آنالی

قرار نیست دنیا همیشه بزرگ بماند

قرار است تو بزرگ‌تر شوی.


این مطلب پیش از این در مجله تجربه شماره اسفند 1391 به چاپ رسیده است

ترس از آب شدن  (نگاهی به مجموعه شعر سیب قهوه‌ای اثر مجید یاری-انتشارات بوتیمار)


ترس از آب شدن

(نگاهی به مجموعه شعر سیب قهوه‌ای اثر مجید یاری-انتشارات بوتیمار)


فریاد ناصری

 

اقبال به شعر کوتاه از منظرهای مختلفی قابل بررسی است. کسانی معتقدند کوتاه نویسی  و در کوتاه نویسی تلاش برای هایکو نویسی در امروز ِ روز تقویت سویه‌های محافظه‌کارانه‌ی فرهنگ است. امری تزئینی که با هیچ چیز برخوردی ندارد چرا که سروده می‌شود که سایش‌ها و برخوردها را پنهان کند. کسانی دیگر اما با تلاش برای رسمیت بخشیدن به هایکو نویسی و کوتاه نویسی برای این نوع از نویسش ضرورت بود و وجودی قائل‌اند. هر کدام از این دو گروه بخشی از حقیقت را در نظرهای خود دارند و بخش دیگری از حرف‌های‌شان اما قابل نقد و بررسی است.

توجه به فرم و قالب بدون توجه به آنچه در آن فرم و قالب بیان می‌شود و نتیجه‌گیری تنها بر اساس هایکو بودن یکی از اشتباهات نظرمندان گروه اول است. هرچند سعی می‌کنند خود را به درون و مفاهیم بیان شده در قالب نیز بی‌توجه نشان ندهند اما تنها با برجسته کردن هایکوهای شرق دور که بنیان‌های اصلی مفاهیم‌شان را از طبیعت می‌گیرند، خواسته و ناخواسته به روی  دیگر مفاهیمی که در این فرم و در کشورهای مختلف و فرهنگ‌های گوناگون به گفت آمده چشم خود را می‌بندند. از این رو با دست مایه قرار دادن بنیان‌های مفهومی دسته‌ای خاص از هایکوها و تعمیم دادن آن به دیگر هایکوها، هایکو نویسی را امری محافظه‌کارانه می‌د‌انند. گروه دیگر با تکیه بر میل شاعران به کوتاه نویسی و کمیت کوتاه نویسی و کوتاه نویسان قصد دارند به نویسش آن رسمیت و اعتبار ببخشند. این گروه نیز بدون آنکه وارد چالش‌های انتقادی در برخورد با کوتاه نویسی شوند برکمیت صرف چنین نویسش و شاعران‌اش  تکیه می‌کنند. پی گیری این اختلاف نظرها و بحث‌ها می‌تواند راهگشا و روشن‌گر باشد اما به دلیل وسیع بودن دامنه‌ی نظرها از ادامه‌ی آن پرهیز می‌کنیم تا همین جا هم سعی بر طرح بحث و پرسش بوده با این مقدمه  و طرح بحث و پرسش درباره‌ی کوتاه نویسی قصد این بود که نگاهی بیندازیم به مجموعه شعر "قهوه‌ای سوخته" اثر مجید یاری، قهوه‌ای سوخته در کشف‌ها توانسته تا حدودی نشان دهد که شاعری با ذهن کشّاف را در پشت سر دارد.

خورشید هر صبح

از تخت تو طلوع می کند

از پشت کوه‌هایی که

هر لحظه به شکلی در می‌آیند

اما یکی از ایرادهای مکرر این مجموعه و شعرهایش تکرار یک مفهوم است. تکرار مفهومی که انگار شکل مطلوب خود را نیافته  و مدام در شکل‌های مختلف متجلی می‌شود تا گفته شود و باز هم گفته نمی‌شود. این ایراد حتا در ادبیات کلاسیک هم بوده و هست که شاعری بارها در شکل‌های نه چندان مطلوب، مفهوم و مضمونی را به میان می‌آورده است تا این که در جایی آن حرف، شکل مطلوب و دهان گفت خودرا می‌یافته است. پنهان ماندگی، پنهان شدن، فراموش شدگی در پنهان‌جای خود یکی از آن مضامین مکرر است.

تنهایم

مثل سیبی که

باغبان یادش رفته بچیند

×××

پنهان می‌شود

پشت برگ‌ها

سیبی که

منتظر دست‌های توست

×××

ای باد بگو

چند رد پا

پنهان شده در ساحل

×××

فراموش شده‌ایم

مثل سیبی پنهان شده

در میان علف‌ها

گاهی کفشی

از کنارمان می‌گذرد

یا آدم برفی و آب شدن در یک ساختار:

شب/ چراغ اولین خانه که روشن می‌شود/می‌ترسد/ آدم برفی مبادا خورشید باشد

حالا همین ترس و همین ساختار:

این پنگوئن‌ها/که ایستاده‌اند/ کنار ساحل یخی/ زل زده‌اند/ به تکه‌های یخ، غروب آفتاب دعا می‌خوانند/دسته جمعی/خدایا فردا خورشید نیاید

از این دست است مضامینی چون "باد و گیسو"، یا "لب و زنبور و عسل" از دیگر رنج‌هایی که بعضی شعرهای این مجموعه می‌برند بی دقتی در تقطیع است. یاری در بعضی شعرها می‌توانسته با کمی حذف و جابه‌جایی شعرش را روان‌تر و مطلوب‌تر کند.

تیر برق را هم/ مسافر می‌بیند/ در شهری که مسافر نیست/ راننده‌ی فقیر

خیلی واضح است که سطر سوم بدون کارکرد و زاید است و نبودن‌اش اجازه می‌دهد یک هایکو -همان چیزی که ما از هایکو در زبان فارسی تجربه کرده‌ایم- به دست آید. این سطر رمق تصویر کشف شده را گرفته و توان نفوذ و تاثیرش را کم کرده است.

یا این شعر:

رودهایی که/جاری‌اند/در پیشانی‌ات/می‌ریزند/به چشم‌هایت

این همه بریدن و بریده بریده کردن این چند کلمه جریان رودهایش را از نفس انداخته، آیا نمی‌شد به رودها در جریان‌شان طولی داد تا ریختن‌شان هم بیشتر به چشم بیاید؟

رودهایی که جاری‌اند در پیشانی‌ات

می‌ریزند

به چشم‌هات

در سطر اول نحو شاعر را حفظ کردم وگرنه می‌شد با طبیعی کردن شکل جمله، جریان را جاری‌تر کرد. رودهایی که در پیشانی‌ات جاری‌اند... با همه‌ی این حرف‌ها، سیب قهوه‌ای در لحظه‌هایی توانسته شیرینی‌هایی را پیش بکشد که مخاطب اسم شاعرش را به ذهن بسپارد و منتظر کارهای بعدی‌اش باشد. در پایان یک شعر دیگر هم از سیب قهوه‌ای با هم می خوانیم

پشت همین آجرها

کلید را قایم کرده‌اند

تو سر نگهبان را گرم کن

من یکی یکی

آجرها را

برمی دارم.

 

 

اردی‌بهشت 1391

این مطلب پیش از این در مجله جهان کتاب شماره بهمن و اسفند 1391 به چاپ رسیده است

سازه‌های ترس، تنهایی و تاریکی  - نگاهی به مجموعه شعر فصل کاشتن کلمات اثر آرش نصرت‌اللهی


سازه‌های ترس، تنهایی و تاریکی

( نگاهی به مجموعه شعر فصل کاشتن کلمات اثر آرش نصرت‌اللهی- نشر چشمه- چاپ اول 1390)

فریاد ناصری

 

کتاب فصل کاشتن کلمات در آغاز خود ادعایی را پیش می‌کشد و به شکل تقدیمیه بر پیشانی کتاب حک می‌کند که از همان آغاز می‌خواهد مخاطب را با گارد  و موضع گیری خود آشنا کند." به: آگاهی/ که ایستاده در برابر بیداد" پیش از هر چیز بهتر است سراغ آگاهی‌یی را بگیریم که از بی‌داد بر پوست‌مان رفته است و خوانده‌ایم.

آگاهی در رفتار به نظم می‌رسد. در رفتار فکری به نظم فکری می‌رسد اما حواس‌مان باشد که به قول فوئنتس البته نقل به مضمون نظم مقدمه‌ی ترور و خشونت است.

در بیشتر شعرهای آرش نصرت‌اللهی نوعی نظم وجود دارد که حکایت‌گر ذهنی اهل نظم‌اند. به عبارتی نظم ذهنی، چینش‌ها، چیدمان‌هایی که در شکل گیری شعرها موثر بوده‌اند تکنیک‌های طراحی شده‌ی موازیی هستند که گاه با تکرار تصاویر و گاه با تکرار سطرها پیش می‌روند و شعرهایی با طراحی‌های سازه‌وار را شکل می‌دهند. این نظم ذهنی یک شکل ایده‌آل حتمن در ذهن خالق‌اش دارد که مدام به سمت آن می‌رود. به سمت آن سازه‌ی نهایی، آن ساخت ایده‌آل و آن چیدمان ِ بی حرف. این تکنیک و ساخت از همان شعر اول – هنوز درختم- خودش را نشان می‌دهد و در این رفتار شعری آواها، در فکر القائات خود هستند پیش از آنکه معنای کلمات بخواهند چیزی را برسانند. نصرت‌اللهی در هر شعرش که به این نظم ذهنی خود پشت کرده و دست از آگاهی و طراحی برداشته  و خواسته شعر را به دوش کشف و اتفاق بیندازد چیزی به دست نداده. نصرت اللهی شاعر کشف نیست. شاعر طراحی و چیدمان و ترکیب‌بندی است. هرجا به سمت کشف و رهایی در کشف رفته شعرهای کم رمقی ارائه داده است. به خصوص در شعرهای کوتاه اما هرجا با آگاهی – آگاهی قبل از سرایش و در حین سرایش و حتمن بعد از سرایش کارکرده موفق‌تر بوده است و گمانم متن‌های او را از زیر بار عنوان سرودن بیرون بیاوریم بهتر باشد. چرا که سرودن در خود حالت‌های سنتی و روستایی کشف و شهود را دارد. بهتر است برای متن‌هایش نویسش را به کار ببریم. که نویسش اسم فعل نوشتن است. اسمی که اثر به آن نسبت داده می‌شود. که به قول رویایی فکر کردن با نوشتن آغاز می‌شود البته این حرف پیش از رویایی تبار دارد به گمانم از نویسنده‌ای از آمریکای لاتین که به خاطر ندارم اما با رویایی است که این حرف و فکر به این شکل تراش خورده در زبان فارسی جلوه می‌کند. سعی کردم از منسجم و زیبا استفاده نکنم که در تراش‌خوردگی بیان بهتری می‌شود از این حرف ارائه داد. اما برگردیم به شعرهای نصرت‌اللهی. نصرت‌اللهی در این مجموعه به‌خاطر اتخاذ رویکرد نمادپردازانه به تجربه‌های زیستی و حذف صراحت آن تجربه‌ها بیان دریافت‌های خودش را یک مرحله بیشتر به عقب می‌اندازد و به عقب می‌راند. این عقب انداختن به هیچ عنوان به تعویق انداختن معنا نیست. بلکه به نوعی سانسور ادبی ست برای گریز از دست‌های اصلاح گران ِ دل سوز. نصرت اللهی با استفاده از همین شعرهای نمادپردازانه اش که گویا به دلیل همان موضع‌گیری آغازین کتاب دچارش شده‌ توانسته برای کتابش یک کلیت تا حدودی قابل بیان و ترسیم در حوزه‌های معنایی و ساختاری بسازد. به‌طور مثال از مفاهیم مکرر و مهم این کتاب ترس و تنهایی و تاریکی است. که کتاب و شاعرش برای بیان و القا آن‌ها گویا یک سازه‌ی ایده‌آل در ذهن دارند که رسیدن به آن سازه‌ی ایده‌آل بیشتر به عهده‌ی شعرهای بلند است. می‌شود گفت بیشتر شعرهای بلند فصل کاشتن کلمات سازه‌های ترس و تنهایی و تاریکی‌اند.

این سازه‌ی ایده‌آل یک سازه‌ی عرضی است که حتا به لحاظ تقطیعی هم رعایت شده است. سازه‌ای که تکنیک‌های تکرار هم به لحاظ موسیقایی هم به لحاظ ساختاری یکی از ویژگی‌های بارز این سازه است.

 

فصل‌ها را از شاخه‌هایم

دور کردند

دور شدم از خودم  از هرچه بود  هر چه نبود

گوزن‌های جوان در جانم

ایستادند

ایستادند نفس‌های بسیاری کلمات   بسیاری  ترس‌های بسیاری در من

بسیار شدم

 

- شاخه‌هایم را برده بودی تبر بیاوری جنگلبان؟!

جنگلبان جنگلبان جنگلبان چه‌قدر جنگلبان!

 

فصل‌ها را از شاخه‌هایم

دور کردند

در دور

باران   در رفته از دست آسمان شد

باران   در آوند‌هایم پناه گرفت

باران

در آوندهایم نطفه‌های برگ بستم

برگ بستم

برگ

برای گوزن‌های جوان خوب است!

 

اما آنچه که توسط این سازه پیکره می‌گیرد تا بیان شود خود یک ساختار دولنگه و دو تکه است. لت اول در بیشتر شعرها روند مفهومی است، بیان آنچه هست شعرها و وضع موجود، که تجربه‌های زیستی شاعر را برمی‌سازند. لت دوم با یک چرخش، بیان استعاری ی‌ ِ یک ایده‌آل آرمانی است که در اکثر شعرها بیانی استعاری از زندگی و شادابی و تحرک و پویایی است در مقابل تاریکی‌های بیان شده در تکه‌های اول اما از آنجا که انسان امروز وقت‌هاست که مبتلای شک و ناباوری‌های سهمگین شده حتا اگر دوباره به سمت آرمان‌های کلانی در هر حوزه‌ای رو کند این شک و ناباوری درونی‌اش خود را نشان می‌دهد. جز در یکی دو جا این پایان‌های آرمانی- استعاری جا نمی‌افتند یکی مثلن در شعر هنوز درختم  آن هم به خاطر عینیت تصویر اما در مابقی شعرها تمام این امیدها و آرزوها و آرمان‌ها توسط خود شعر و شکاف‌های درونی شعرها دچار تزلزل می‌شوند. در شعر از خاطرات یک سرو شعر درست در سطر بعد از نقطه‌ی عطف و گردشش به سمت پایان دچار لکنت می‌شود  در حالی که تمام سطرهای دیگر شعر نحو و بیان سالمی دارند و شعر دچار سطری این‌چنین می‌شود:

در دور

باران   در رفته از دست آسمان شد

 

این در رقته از دست آسمان شدن، این ناسالمی در بیان همان شکافی‌ست که خبر از شک در فکر می‌دهد و به صورت لکنت و تپق در بیان خود را نشان می‌دهد. چرا که شاعر واقعن با آن قطعیتی که می‌خواهد نشان دهد به پناه گرفتن باران در/آوندهای‌اش و نطفه بستن برگ‌ها ایمان ندارد. چراکه وضعیت موجود و واقعیت چنین بستری را مهیا نمی‌کنند و اجازه نمی‌دهند.

یا در شعر دست نوشته درست پس از سطر پیش رفتن، پس می‌رود به سمت گذشته  و دست نوشته‌ی پدر و آبادی و درست در همین شعر بعد از کلی شب و تاریکی و شیب‌های تندی که از آن‌ها تاریکی سرازیرست می‌خواهد با یک توی تنها آتشی را روشن نگه دارد آن هم نه در بیرون بلکه در تاریکی مردمک‌هایش، این پس رفت و عقب نشینی به نفع تاریکی‌ در بیرون‌هاست. دقیقن نقطه‌ی مقابل ادعای بیانی شعر.

آتشی که ته مردمک‌هایم

دارم

نشان‌دهنده‌ی شکافی‌ست که باطن و ظاهرش کاملن در خلاف هم‌اند. یا در شعر دره با تقدیمیه‌ی "به زنان سرزمینم" سعی می‌شود تصویری دیگر در همان سازه  و بیان ایده‌آل شاعر ارائه شود اما وقتی زنی در تاریکی دره است و دادش درمی‌آید تا در پایان کوهستان /کوهستان/ گیاهان هر ساله با یاد زن برمی‌خیزند. به‌خاطر مبهم بودن حرف و حتا خود آن داد با تمام لایه‌های معنایی ممکن‌اش در معنای صدا و فریاد تا در معنای حق جا نمی‌اقتد. اگر صداست چه می‌گوید؟ برای چه بلند شده؟ اگر حق است چیست؟ که باعث می‌‌شود چنین نمادین گیاهان هر ساله به یادش برخیزند.

شعر دیگیری که نشان از همین روند عقب نشینی و میل به حفظ احتیاط را در خود دارد شعر موج‌هاست. کوچ، هجرت، جاکن شدن، تغییر اساسی‌یی‌ست که  چه در متون مذهبی، چه در متون فلسفی تاویلات سیاسی ی ِ فراوانی دارد اما از همین امر در این شعر به عنوان "مفهوم سخت" یاد می‌شود. برای همین آن رفت و آمدی که سعی در القاء خیزش‌ها و موج‌های خیزیده دارد درست برعکس در خود نفی کوچ و نفی میل به تغییر بنیانی را دارند.

از معدود شعرهای این مجموعه که آن روند دو لتی در بیان‌گری را رها ساخته و بی آن‌که در چرخشی از سمت تاریکی به سمت ایده‌آل‌ها برود تا پایان شعر در همان فضای ترس و تاریکی و تنهایی می‌ماند و پایان استعاری‌اش هم در راستای همین فضاست شعر "زمستان این پاییز"ست. در این شعر خانه  از یک خانه‌ی شخصی تبدیل به خانه-سرزمین- می‌شود گرفتار در باد و توفان و زمستان با تاریخ از یاد  اتفاقن در این شعر یک پاسخ دهی به پرسش چرا چنین وضعیتی‌ است هم داده می‌شود. بگذارید پایان شعر را باهم بخوانیم:

می‌ترسم

می‌ترسم از سرخم کردگان این درخت، این باد

از تاریخ رفته از یاد این خانه

از روزهای ایستاده در پشت سر

می‌ترسم

دیشب پنجره‌ها را برده‌اند.

 

این شعر جزو معدود شعرهایی که نه یک درخت می‌خواهد زمستان را رنگ‌آمیزی کند نه گیاهی که جنگل شود و ... بلکه بنا به واقعیت موجود از روزهای ایستاده در پشت سر می‌ترسد. چرا؟ چون دیشب پنجره‌ها را برده‌اند. پنجره‌های دیدن و باخبری و آگاهی را و با بردن پنجره‌ها فهم‌ها را کور کرده‌اند و راه آگاهی را بسته‌اند. این‌جاست که آن موضع‌گیری و گارد اولیه‌ی کتاب خودش را نشان می‌دهد. این‌جاست که می فهمیم با از دست دادن آگاهی تاریخ از یاد می‌رود و لب‌ها ایستگاه کلمات، آن شعرهای با پایان خوش، خودشان هم می‌دانند که شعرهای دلخوش‌کنک‌اند پس هر کدام در خود درز و شکاف و نشانه‌‌ای دارند که پی به ناباوری‌اش ببریم. زمانی فکر می‌کردند هر سیستمی فقط گزاره‌ها و سازه‌ها و المان‌های تائیده کننده‌ی خود را در درون خود دارد. یعنی مدام در حال بازسازی و باز تعریف خود است بعدها تجربه و دریافت‌های انسان ثابت کرد که نه، هر چیز زنده و پویایی عناصر ضد خود را هم در درون خود می‌پرورد. و هر ساختمان مطمئنی، گیرهای شکننده‌ای هم دارد. اتصالات ضیفی که درون پر تضاد و تناقض‌اش را می‌پوشانند و آشکار می‌کنند. پس هیچ‌وقت ظاهر آرام و مستحکم چیزها را دلیل پایداری و استقامت‌شان ندانیم که هر چیز ِ محکم و استواری دود می‌شود و به ‌هوا می‌رود. هر متن و هر امری جغرافیایی دارد و در بیان و ترسیم این جغرافیا بعضی چیزها برجسته می‌شوند و بعضی چیزها نشان داده نمی‌شوند. زیاد نشان دادن و حرف از چیزی، مسکوت گذاشتن و پنهان کردن چیز دیگریست.

می‌شد از حوزه‌ی مجازه‌ها و استعاره‌‌ساز‌های هم درباره‌ی این کتاب به حرف نشست با تکیه به همان نمادپردازی‌ها مثلن وقتی کتاب مدام درگیر نماد تارکی است و روشنی نماد ایده‌آل و مفهومی اش می‌شود پس بسامد بالای چراغ در شعرها قابل توجه است چراغی که از روشنی‌ها می‌آید از راه‌ علاقه‌ی جزء و کل.


این مطلب پیش از این در مجله جهان کتاب شماره بهمن و اسفند 1391 به چاپ رسیده است


پری‌وارگی‌های زبان - نگاهی به مجموعه شعر من یک رو داغ تابستان به دنیا آمدم از مانا آقایی


پری‌وارگی‌های زبان

(نگاهی به مجموعه شعر من یک رو داغ تابستان به دنیا آمدم از مانا آقایی- انتشارات بوتیمار- چاپ اول 1391)

فریاد ناصری

 

نقد مدرن نقدی که مدام می‌خواست خود را با جهان تازه هم‌گام کند جایی به این نتیجه رسید که دیگر نمی‌شود برای همه‌‌ی دنیای یک آفریننده آغوش وا کرد، چرا که فهمید گاهی اثری کافی‌ست، تنها یک اثر تا دریچه‌ای باشد به دنیای آفریننده‌اش بسیار بیش از قلم‌فرسایی‌های پر اطنابی که از همه چیز حرف می‌زنند اما چیزی نمی‌گویند.

حالا این پرسش پیش می‌آید که مجموعه شعرها تک اثرند؟ یا در واقع هر شعری در این مجموعه‌ها خود به تنهایی مجموعه‌ای‌ست که می تواند نشانگر ذهن آفریننده‌اش باشد.

بهتر است بپذیریم کتاب نمایشگاه آثار است و در بین این آثار ارائه شده هست اثری که بیشتر از همه راه برده به دنیای خالق، راه برده به دنیای مخاطب، راه برده به دنیای تازه که نویسنده و خواننده هر دو تازه به آن پا می نهند. با همین نگاه و پیش فرض من چهار اثر را از کتاب "من یک روز داغ تابستان به دنیا آمدم" گزین می‌کنم تا با آنها به حرف بنشینیم از دنیای آفریننده‌اش و دنیای خودشان، و در میان همین حرف‌ها چرایی گزینش‌های من نیز روشن می‌شوند. اما این را هم انکار نمی‌کنم که ممکن است که کسان دیگر، کارهای ددیگری را گزین کنند و چرایی گزینش‌شان خردپذیرتر باشد. با این همه و برای رد شدن از این سد باید بگویم که سعی من بیشتر بر آن است که در بستری که قدما" حسن الفاظ و حسن معنی" نامیده‌اند قدم بزنیم و ببینیم حسن الفاظ یعنی چه؟ حسن معنی یعنی چه؟ با کدام منظر امروز این حرف‌ها هم‌خوان‌تر است. در کنار هم آمدن این دو حسن و ترکیب‌شان را کدام نظر امروز با چه زبانی می گوید؟ البته در حدّ نفسی که این متن فرصت دارد.

اولین قطعه‌ای که انتخاب می کنم قطعه‌ی قطار زمستان است از صفحه‌ی 12؛ تم اصلی این شعر مرگ است. انسان از وقتی دهان باز کرده و به گفت آمده ازمرگ و حالاتش گفته است و در بیشتر این‌گفت‌هاش از خاک برآمدن و به خاک رفتن، دنیای زیرین و دنیای فانی و کوتاهی فرصت و از این دست مضامین را به کار برده است؛ اما مانا آقایی در قطار زمستانش از خاک بریده و شکل مرگ تازه را نشان می‌دهد. آنجا که دیگر دست شستن است-سردخانه- این پایان ماجراست.

 

قطار سریع‌السیری‌ست

زمستان

که در تونلی تاریک حرکت می‌کند

واگن‌های نیمه‌ خالی‌اش

پر از صدای سوت باد است

مسافرانش اجسادی تب آلودند

که آفتاب را

پشت شیشه‌های ضد نور از یاد برده‌اند

سوارش می‌شویم

و با شتاب از میان برف و بوران می‌گذریم

اما هیچ کدام

از سردخانه جلوتر نمی‌رویم.

تمام شعر انگار جمله‌ی یک نفسی‌ست که تنها در نقطه‌ی آخر به پایان می‌رسد، آن هم با چه شتابی؟ شتابی که در سردخانه یخ می‌زند. ما می‌میریم پیش از آنکه به دهان گشوده‌ی خاک برگردیم. این حذف خاک، این حذف برآمدن و رفتن به خاک که ریشه‌ی کتاب مفدسی دارد و تمام شدن در بازه‌ای کاملن انسانی  نه طبیعی ( اگرچه خود ما نیز جزیی از طبیعتیم اما مغلوب هوش خودکار آن نیستیم)، از جایی شروع می‌کنیم که انسان ساخته از میان طبیعت می‌گذریم و جایی به پایان می‌رسیم که کار دست انسان است. حذف این اوّل و آخر در مفهوم اصل ماجراست. اما حالا چطور این قطار را سریع‌ کرده و به آن سرعت داده خود حکایت دیگری‌ست که در پری‌وارگی‌های زبان باید به خواندنش نشست.

 

قطار سریع‌السیری‌ست، این سین‌های پشت سر هم، این ای‌ها، حالا وقتش است که این باد تند را سرد کرد. زمستان، این استعاره‌ی زندگی که همه چیز را سرد می‌کند. انگار زندگی است که حالا کار خاک را می‌کند. خاکی که مهر را در بازمانده‌ها سرد می‌کرد. کاش می‌شد که زندگی خودش معنای دیگر زمستان باشد آن وقت می‌شد دمب استعاره را چید  و به جای زمستان نوشت زندگی تا این سریع، صریح‌تر شود و سرمایش را هم همین‌طور تا مغز استخوان برساند. اما حالا که زمستان به ‌جای زندگی می‌نشیند سرنوشت هم تونلی تاریک می‌شود، حالا این ت ها هستند که انگار می‌خواهند تیرباران‌مان کنند. در سطر بعد دوباره هم‌دستی حرف‌ها و مصوت‌های کشیده‌ای مثل ای به سطر اول‌مان می‌برد تا کماکان سرعت را القا کند. بعد دوباره ص/س/س، پر از صدای سوت باد است. در سطر بعد مسافرانش اجسادی تب آلودند که حروفش در ذهن سوت می‌کشند. مصوت‌ها و صامت‌هاش حرف می‌زنند.

که آفتاب را

پشت شیشه‌های ضد نور از یاد برده‌اند

این‌جا اگرچه تصور این پیش می‌آید که آفتاب از یادشان برده شده اما  همان دست کاری انسانی، دست انسان در کار است. خودمان شیشه‌ی ضد نور را خواسته و ساخته‌ایم و آفتاب که در فلسفه‌های شرقی و اشراقی منبع اصلی نور است و نور اصل و اساس حیات است که از هوا به آب و از آب به خاک می‌رسد تا در دور دیگری از خاک برآید و به نور برگردد این‌جا به خواست خود ما ازیاد رفته است تا این چرخه منقطع شود.

اما آیا انسان که روزی گفت به تکیه عقل جهان را آباد می‌کنم  واقعن آگاهانه آفتاب را از زندگی اش راند یا با تکیه بر عقل  و قدرت دستش به راهی افتاد که آفتاب را راند و بی‌جا کرد.

سوارش می‌شویم

این قطعیت اراده کنایه‌ای‌ست به آن اجباری و ناخواسته بودن زندگی در نگاه خیامی و ابوالعلایی‌اش، نگاهی که ما را بی آن‌که بخواهیم مجبور به زندگی می‌دانست اما این‌جا کوتاه و برنده با صدایی انسانی اعلام می‌شود که خودمان سوارش می‌شویم اما آیا همین به نام اراده‌ی انسانی نوشتن کنایه‌ای نیست از ناچاری؟ راستی این قطار سریع‌السیری که سوارش شدیم قطار مرگ است یا زندگی؟

با شتاب از میان برف و بوران می‌گذریم

اما هیچ کدام

از سردخانه جلوتر نمی‌رویم

این‌جاست که تا ما به جواب برسیم به پایان رسیده‌ایم و برف و بوران با زمستان اول شعر هم‌دست می‌شوند. تاریکی تونل‌ها با کشوهای سردخانه هم‌آواز و سردی تمام مسیری که آمدیم در سردخانه برای همیشه در جان‌مان می‌ماند.

حالا در کنار این شعر ، شعر "مرگ و باران" را بخوانید در صفحه‌ی 46

در مرگ ما چه کسی سیاه خواهد پوشید؟/کلاغی که پروازش/ خط می‌کشد به قاب بی تمثال پنجره؟/صبحی که سایه‌ها را روشن می‌کند/تا عریان‌تر نشان دهد از پشت پرده‌ها هاشور جاده، عبور تابستان را؟/یا این نسیم که به رسم همیشه می‌آید/ تا ابرها را پیش از تیره‌تر شدن ببرد؟/جز خواب این تابوت گشاده/ که پلک ما را به سپیدی آرام کفن باز می‌کند/ کدام خواب آسمان را تمام خواهیم کرد؟/ به وقت گریه از آن سوی خاک چه خواهیم شنید؟/طنین سنگی بر سینه می‌شکند/آخرین در جهان را به روی ما می‌بندد؟/یا آهنگ ریزریزبارانی/که برای نرم کردن دل‌مان می‌بارد؟

شعری برگشته به طبیعت، به کلیات، با تصویرهای تخدیری که لذت اعتیادی‌شان بسیار فریبنده و شیرین است. وقتی که دل را به درد می‌‌آورد شکل مرثیه‌ها.

به وقت گریه از آن سوی خاک چه خواهیم شنید؟

لطافت و رحمتی از طبیعت که می‌بارد تا دل‌مان را نرم کند و بازی شیطنت آمیز نرم کردن، همه و همه تبانی می‌کنند تا حظّ ِدر سطح ِ این شعر خود را فراتر از شعر قطار زمستان نشان بدهد اما سختی ماجرا این‌جاست که آن شعر با همه سردی و ضد نوری‌اش انسانی‌تر و روشن‌تر از این از مرگ حرف می‌زند. شعری‌ست مواجه شده با مرگ و زندگی وَ سردی و رنگ پریده‌گی‌اش از همین مواجهه است اما مرگ و باران با فاصله نوشته شده است. دانای کلی انگار از فرای زمین، از پشت پنجره‌ای امن مرگ را به باران و صبح و نسیم پیوند می‌زند.

اگر می‌شد تخیل را در تداعی‌ها معتبر دانست می‌گفتم در شعر قطار زمستان که اجساد تب‌آلود دارد. قطار روزهای جنگ و جنوب است که مانا آقایی با خود از این خاک برده است تا با سرمای شعری دوباره به سمت ما روانه‌اش کند. اگر در مرگ و باران سنگ بر گور نهاده آخرین درجهان است. در قطار زمستان در ناگفته و آلومینیومی کوچکی ما را به جهان دیگری می‌برد. به جهان دهشتناکی از مرگ که تازه‌تر از خاک نمین و پوسیدگی در خاک است. که گفته‌اند "کدام دانه به خاک رفت و نرست" این‌جا هنوز آفتاب در کار است و آب و باد وهوا تا رویش و آن چرخه‌نوری در کار باشد ولی در محفظه‌ی آهنی سردخانه برای همیشه امید به رستن آن امید بردمیدن خیامی  در تن‌مان باد می‌کند. این تفاوت‌ها، این نگاه و آن اجرای در مقابل این گفته شده‌گی‌هاست که دو اثر را در برابر هم به حرف می‌آورد و اثری را بر اثری برتری می‌دهد تا ما که در میان آثار می‌گردیم. بی نصیب و بی اثر باز نگردیم. دو شعر دیگری که برگزیده‌ام یک ویژگی مشترک دارند. در هر دوشان انگار میل به هم‌سخنی با گذشته‌ی پیش از خود است. یکی انگار می‌خواهد با نیما و شاملو هم‌سخن شود و ودیگری با اخوان.

مونولوگ شبانه انگار می‌خواهد از شبانه‌های شاملو بگذرد و به مهتاب نیما برسد آنجا که نیما "غم این خفته‌ی چند/ خواب در چشم ترش می‌شکند" و می‌گوید:

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به‌جان باخته را بلکه خبر

اما اگر آنجا نیما از نگرانی دست می‌ساید و به عبث می‌پاید و شکست نازک‌آرای تن ساق گلش را تجربه می‌کند. اینجا نگرانی به تماشای ستاره کشیده می‌شود همان فاصله‌ای که در شعر قبلی هم بود. شاعر از نگرانی آگاهست. در جانش نیست. او آگاهست که همه‌ی سرنشینان زمین/ در خواب‌اند.

شب به آرامی می‌گذرد

آسمان دریایی‌ست از تاریکی

که هزاران ماهی

با فلس‌های درخشان در آن شنا می‌کنند

به غیر از من

و باد که روی عرشه سوت می‌زند

همه‌ی سرنشینان زمین

خواب‌اند

شمارش ستارگان

فقط ملوانان عاشق

و مسافران نگران را

بیدار نگه می‌دارد.

اما انگار تنها ناخدایی مثل نیما می‌تواند پشت آرامی و خواب دیگران طوفان را ببیند و آن‌چنان نگران بر در و دیوار بکوبد. تماشای تغزلی آسمان و نگرانی لطیف از کشتی‌یی که بر آب‌ها می‌رود خبر از تماشاگری می‌دهد که کشتی را از دور نگاه می‌کند و به لجّه‌های سهم‌ناک دریا نیست.

اما آن شعر که رویی به اخوان دارد. آنجا که اخوان ناامیدانه پرسید: آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟ و پرسش‌اش در خود جواب ناامیدانه را حمل می‌کرد. شعر زمین مانا آقایی پاسخ دیگری‌ست به این پرسش اخوانی:

هستند جاده‌هایی

که از جهان جدا شده‌اند

مردمانی پراکنده‌ی باد

روزهایی به نام فراموشی

بیا، با من بیا

تا پشت عناوین کوتاه روزنامه‌ی صبح

شهری بمباران شده را نشانت بدهم

کوچه‌هایی را که خواب بودم و خالی شدند

نگو

نگو که پنجره‌ها همیشه رو به هم باز می‌شوند

که آسمان همه جا به یک اندازه آبی است

تمام بچه‌ها به خانه نمی‌رسند

زمین فقط محله‌ی کودکی ما نیست.

شعر آنقدر روشن و صریح است که گمان نمی‌کنم نیازی به توضیح باشد فقط ای کاش به جای سطر "نگو که پنجره‌ها همیشه رو به هم باز می‌شوند" که نسبت به دو سطر بعدی‌اش فضای مثبتی دارد و با آن ساختار مقایسه‌ای که شاعر قصد بیانش را داشته هم‌خوان نیست، سطر دیگری بود. سطری که با دو سطر بعدی و آن قصد مقایسه‌ای بیشتر هم‌خوان باشد.

انگار رسوخ عینیت آن محله‌ی دیگری‌ست که حالا شاعر آنجا را می‌بیند و می‌زید و نمی‌دانیم شاید آنجا پنجره‌ها هیچ‌وقت رو به هم باز نمی‌شوند اما به ‌هرحال آن سطر با آن حرفش با ساختمان و کلیت شعر هم‌خوان نیست.

 

 

آذر1391

 

این مطلب به صورت خلاصه در مجله جهان کتاب شماره بهمن و اسفند 1391 به چاپ رسیده است