پریوارگیهای
زبان
(نگاهی به مجموعه شعر من یک رو
داغ تابستان به دنیا آمدم از مانا آقایی- انتشارات بوتیمار- چاپ اول 1391)
فریاد ناصری
نقد مدرن نقدی که مدام میخواست
خود را با جهان تازه همگام کند جایی به این نتیجه رسید که دیگر نمیشود برای همهی
دنیای یک آفریننده آغوش وا کرد، چرا که فهمید گاهی اثری کافیست، تنها یک اثر تا
دریچهای باشد به دنیای آفرینندهاش بسیار بیش از قلمفرساییهای پر اطنابی که از
همه چیز حرف میزنند اما چیزی نمیگویند.
حالا این پرسش پیش میآید که
مجموعه شعرها تک اثرند؟ یا در واقع هر شعری در این مجموعهها خود به تنهایی مجموعهایست
که می تواند نشانگر ذهن آفرینندهاش باشد.
بهتر است بپذیریم کتاب
نمایشگاه آثار است و در بین این آثار ارائه شده هست اثری که بیشتر از همه راه برده
به دنیای خالق، راه برده به دنیای مخاطب، راه برده به دنیای تازه که نویسنده و
خواننده هر دو تازه به آن پا می نهند. با همین نگاه و پیش فرض من چهار اثر را از
کتاب "من یک روز داغ تابستان به دنیا آمدم" گزین میکنم تا با آنها به
حرف بنشینیم از دنیای آفرینندهاش و دنیای خودشان، و در میان همین حرفها چرایی
گزینشهای من نیز روشن میشوند. اما این را هم انکار نمیکنم که ممکن است که کسان
دیگر، کارهای ددیگری را گزین کنند و چرایی گزینششان خردپذیرتر باشد. با این همه و
برای رد شدن از این سد باید بگویم که سعی من بیشتر بر آن است که در بستری که
قدما" حسن الفاظ و حسن معنی" نامیدهاند قدم بزنیم و ببینیم حسن الفاظ
یعنی چه؟ حسن معنی یعنی چه؟ با کدام منظر امروز این حرفها همخوانتر است. در
کنار هم آمدن این دو حسن و ترکیبشان را کدام نظر امروز با چه زبانی می گوید؟
البته در حدّ نفسی که این متن فرصت دارد.
اولین قطعهای که انتخاب می
کنم قطعهی قطار زمستان است از صفحهی 12؛ تم اصلی این شعر مرگ است. انسان از وقتی
دهان باز کرده و به گفت آمده ازمرگ و حالاتش گفته است و در بیشتر اینگفتهاش از
خاک برآمدن و به خاک رفتن، دنیای زیرین و دنیای فانی و کوتاهی فرصت و از این دست
مضامین را به کار برده است؛ اما مانا آقایی در قطار زمستانش از خاک بریده و شکل
مرگ تازه را نشان میدهد. آنجا که دیگر دست شستن است-سردخانه- این پایان ماجراست.
قطار سریعالسیریست
زمستان
که در تونلی تاریک حرکت میکند
واگنهای نیمه خالیاش
پر از صدای سوت باد است
مسافرانش اجسادی تب آلودند
که آفتاب را
پشت شیشههای ضد نور از یاد
بردهاند
سوارش میشویم
و با شتاب از میان برف و بوران
میگذریم
اما هیچ کدام
از سردخانه جلوتر نمیرویم.
تمام شعر انگار جملهی یک نفسیست
که تنها در نقطهی آخر به پایان میرسد، آن هم با چه شتابی؟ شتابی که در سردخانه
یخ میزند. ما میمیریم پیش از آنکه به دهان گشودهی خاک برگردیم. این حذف خاک،
این حذف برآمدن و رفتن به خاک که ریشهی کتاب مفدسی دارد و تمام شدن در بازهای
کاملن انسانی نه طبیعی ( اگرچه خود ما نیز
جزیی از طبیعتیم اما مغلوب هوش خودکار آن نیستیم)، از جایی شروع میکنیم که انسان
ساخته از میان طبیعت میگذریم و جایی به پایان میرسیم که کار دست انسان است. حذف
این اوّل و آخر در مفهوم اصل ماجراست. اما حالا چطور این قطار را سریع کرده و به
آن سرعت داده خود حکایت دیگریست که در پریوارگیهای زبان باید به خواندنش نشست.
قطار سریعالسیریست، این سینهای
پشت سر هم، این ایها، حالا وقتش است که این باد تند را سرد کرد. زمستان، این
استعارهی زندگی که همه چیز را سرد میکند. انگار زندگی است که حالا کار خاک را میکند.
خاکی که مهر را در بازماندهها سرد میکرد. کاش میشد که زندگی خودش معنای دیگر
زمستان باشد آن وقت میشد دمب استعاره را چید
و به جای زمستان نوشت زندگی تا این سریع، صریحتر شود و سرمایش را هم همینطور
تا مغز استخوان برساند. اما حالا که زمستان به جای زندگی مینشیند سرنوشت هم
تونلی تاریک میشود، حالا این ت ها هستند که انگار میخواهند تیربارانمان کنند.
در سطر بعد دوباره همدستی حرفها و مصوتهای کشیدهای مثل ای به سطر اولمان میبرد
تا کماکان سرعت را القا کند. بعد دوباره ص/س/س، پر از صدای سوت باد است. در سطر
بعد مسافرانش اجسادی تب آلودند که حروفش در ذهن سوت میکشند. مصوتها و صامتهاش
حرف میزنند.
که آفتاب را
پشت شیشههای ضد نور از یاد
بردهاند
اینجا اگرچه تصور این پیش میآید
که آفتاب از یادشان برده شده اما همان دست
کاری انسانی، دست انسان در کار است. خودمان شیشهی ضد نور را خواسته و ساختهایم و
آفتاب که در فلسفههای شرقی و اشراقی منبع اصلی نور است و نور اصل و اساس حیات است
که از هوا به آب و از آب به خاک میرسد تا در دور دیگری از خاک برآید و به نور
برگردد اینجا به خواست خود ما ازیاد رفته است تا این چرخه منقطع شود.
اما آیا انسان که روزی گفت به
تکیه عقل جهان را آباد میکنم واقعن آگاهانه
آفتاب را از زندگی اش راند یا با تکیه بر عقل
و قدرت دستش به راهی افتاد که آفتاب را راند و بیجا کرد.
سوارش میشویم
این قطعیت اراده کنایهایست
به آن اجباری و ناخواسته بودن زندگی در نگاه خیامی و ابوالعلاییاش، نگاهی که ما
را بی آنکه بخواهیم مجبور به زندگی میدانست اما اینجا کوتاه و برنده با صدایی
انسانی اعلام میشود که خودمان سوارش میشویم اما آیا همین به نام ارادهی انسانی
نوشتن کنایهای نیست از ناچاری؟ راستی این قطار سریعالسیری که سوارش شدیم قطار
مرگ است یا زندگی؟
با شتاب از میان برف و بوران
میگذریم
اما هیچ کدام
از سردخانه جلوتر نمیرویم
اینجاست که تا ما به جواب
برسیم به پایان رسیدهایم و برف و بوران با زمستان اول شعر همدست میشوند. تاریکی
تونلها با کشوهای سردخانه همآواز و سردی تمام مسیری که آمدیم در سردخانه برای
همیشه در جانمان میماند.
حالا در کنار این شعر ، شعر
"مرگ و باران" را بخوانید در صفحهی 46
در مرگ ما چه کسی سیاه خواهد
پوشید؟/کلاغی که پروازش/ خط میکشد به قاب بی تمثال پنجره؟/صبحی که سایهها را
روشن میکند/تا عریانتر نشان دهد از پشت پردهها هاشور جاده، عبور تابستان را؟/یا
این نسیم که به رسم همیشه میآید/ تا ابرها را پیش از تیرهتر شدن ببرد؟/جز خواب
این تابوت گشاده/ که پلک ما را به سپیدی آرام کفن باز میکند/ کدام خواب آسمان را
تمام خواهیم کرد؟/ به وقت گریه از آن سوی خاک چه خواهیم شنید؟/طنین سنگی بر سینه
میشکند/آخرین در جهان را به روی ما میبندد؟/یا آهنگ ریزریزبارانی/که برای نرم
کردن دلمان میبارد؟
شعری برگشته به طبیعت، به
کلیات، با تصویرهای تخدیری که لذت اعتیادیشان بسیار فریبنده و شیرین است. وقتی که
دل را به درد میآورد شکل مرثیهها.
به وقت گریه از آن سوی خاک چه
خواهیم شنید؟
لطافت و رحمتی از طبیعت که میبارد
تا دلمان را نرم کند و بازی شیطنت آمیز نرم کردن، همه و همه تبانی میکنند تا حظّ
ِدر سطح ِ این شعر خود را فراتر از شعر قطار زمستان نشان بدهد اما سختی ماجرا اینجاست
که آن شعر با همه سردی و ضد نوریاش انسانیتر و روشنتر از این از مرگ حرف میزند.
شعریست مواجه شده با مرگ و زندگی وَ سردی و رنگ پریدهگیاش از همین مواجهه است
اما مرگ و باران با فاصله نوشته شده است. دانای کلی انگار از فرای زمین، از پشت
پنجرهای امن مرگ را به باران و صبح و نسیم پیوند میزند.
اگر میشد تخیل را در تداعیها
معتبر دانست میگفتم در شعر قطار زمستان که اجساد تبآلود دارد. قطار روزهای جنگ و
جنوب است که مانا آقایی با خود از این خاک برده است تا با سرمای شعری دوباره به
سمت ما روانهاش کند. اگر در مرگ و باران سنگ بر گور نهاده آخرین درجهان است. در
قطار زمستان در ناگفته و آلومینیومی کوچکی ما را به جهان دیگری میبرد. به جهان
دهشتناکی از مرگ که تازهتر از خاک نمین و پوسیدگی در خاک است. که گفتهاند "کدام
دانه به خاک رفت و نرست" اینجا هنوز آفتاب در کار است و آب و باد وهوا تا
رویش و آن چرخهنوری در کار باشد ولی در محفظهی آهنی سردخانه برای همیشه امید به
رستن آن امید بردمیدن خیامی در تنمان باد
میکند. این تفاوتها، این نگاه و آن اجرای در مقابل این گفته شدهگیهاست که دو
اثر را در برابر هم به حرف میآورد و اثری را بر اثری برتری میدهد تا ما که در
میان آثار میگردیم. بی نصیب و بی اثر باز نگردیم. دو شعر دیگری که برگزیدهام یک
ویژگی مشترک دارند. در هر دوشان انگار میل به همسخنی با گذشتهی پیش از خود است.
یکی انگار میخواهد با نیما و شاملو همسخن شود و ودیگری با اخوان.
مونولوگ شبانه انگار میخواهد
از شبانههای شاملو بگذرد و به مهتاب نیما برسد آنجا که نیما "غم این خفتهی
چند/ خواب در چشم ترش میشکند" و میگوید:
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم
بهجان باخته را بلکه خبر
اما اگر آنجا نیما از نگرانی
دست میساید و به عبث میپاید و شکست نازکآرای تن ساق گلش را تجربه میکند. اینجا
نگرانی به تماشای ستاره کشیده میشود همان فاصلهای که در شعر قبلی هم بود. شاعر
از نگرانی آگاهست. در جانش نیست. او آگاهست که همهی سرنشینان زمین/ در خواباند.
شب به آرامی میگذرد
آسمان دریاییست از تاریکی
که هزاران ماهی
با فلسهای درخشان در آن شنا
میکنند
به غیر از من
و باد که روی عرشه سوت میزند
همهی سرنشینان زمین
خواباند
شمارش ستارگان
فقط ملوانان عاشق
و مسافران نگران را
بیدار نگه میدارد.
اما انگار تنها ناخدایی مثل
نیما میتواند پشت آرامی و خواب دیگران طوفان را ببیند و آنچنان نگران بر در و
دیوار بکوبد. تماشای تغزلی آسمان و نگرانی لطیف از کشتییی که بر آبها میرود خبر
از تماشاگری میدهد که کشتی را از دور نگاه میکند و به لجّههای سهمناک دریا
نیست.
اما آن شعر که رویی به اخوان
دارد. آنجا که اخوان ناامیدانه پرسید: آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟ و پرسشاش در
خود جواب ناامیدانه را حمل میکرد. شعر زمین مانا آقایی پاسخ دیگریست به این پرسش
اخوانی:
هستند جادههایی
که از جهان جدا شدهاند
مردمانی پراکندهی باد
روزهایی به نام فراموشی
بیا، با من بیا
تا پشت عناوین کوتاه روزنامهی
صبح
شهری بمباران شده را نشانت
بدهم
کوچههایی را که خواب بودم و
خالی شدند
نگو
نگو که پنجرهها همیشه رو به
هم باز میشوند
که آسمان همه جا به یک اندازه
آبی است
تمام بچهها به خانه نمیرسند
زمین فقط محلهی کودکی ما
نیست.
شعر آنقدر روشن و صریح است که
گمان نمیکنم نیازی به توضیح باشد فقط ای کاش به جای سطر "نگو که پنجرهها
همیشه رو به هم باز میشوند" که نسبت به دو سطر بعدیاش فضای مثبتی دارد و با
آن ساختار مقایسهای که شاعر قصد بیانش را داشته همخوان نیست، سطر دیگری بود.
سطری که با دو سطر بعدی و آن قصد مقایسهای بیشتر همخوان باشد.
انگار رسوخ عینیت آن محلهی
دیگریست که حالا شاعر آنجا را میبیند و میزید و نمیدانیم شاید آنجا پنجرهها
هیچوقت رو به هم باز نمیشوند اما به هرحال آن سطر با آن حرفش با ساختمان و کلیت
شعر همخوان نیست.
آذر1391
این مطلب به صورت خلاصه در مجله جهان کتاب شماره بهمن و اسفند 1391 به چاپ رسیده است