درخدمت و خیانت عشق

 

فریاد ناصری

 

 

اظهار چنین اسرار، هر چند تازگی دارد، اما معذور دار.

 

                   (لمعات عراقی- لمعه‌ی چهارم)

 

ما را کار آن است که اَبکار معانی را به ذکورالحروف دهیم در خلوت الکلام.

 

                       (سوانح- احمد غزّالی)

 

 

بر خلاف آن ایده‌ی مرسوم و عوامانه و همه‌گیر از عشق – زمانی من نیز باورش داشتم- که عشق را برهم زننده‌ی نظم موجود و نیرویی انقلابی به‌حساب می‌آورد وَ رایج‌ترین تلقی از عشق است. تلقی‌یی که بر زیبایی‌شناسی‌یی پوپولیستی استوار است و همیشه نقش تسکین‌ دهنده‌ی عقده‌ها و حقارت‌های طبقاتِ فرودست و نازل را بر عهده دارد. عشق امری‌ست حساب‌گر و به نفع ِ حفظ وضع موجود. این نقش دوگانه‌ی عشق، در فرهنگ ما دارای نشانه‌ها و نمودهای فراوانی‌است. اما آن بخشی که بر نافرمانی و برهم زنندگی ِعشق تاکید دارد بیشتر از دیگر نقش‌های‌اش نشان داده شده است. پر رنگ‌تر و برجسته‌تر. در حالی‌که آن بخش و قسمتی که نشان دهنده‌ی در نظم‌ بودگی و درخدمت ‌بودگی این امر است و بر این وجهه از عشق تاکید دارد؛ بسیار زیرکانه در قصه‌ها و حکایت‌ها و ضرب‌المثل‌ها مخفی گشته است. تا بدون آن‌که به‌چشم بیاید اذهان مرده و منجمد را تحت سلطه و سیطره‌‌ی خود نگه‌دارد.

 

فرهنگی که این‌همه در تولیدات ادبی‌اش از نظم و نثر گرفته تا شعرش، داعیه‌دار ِ عشق است. در لایه‌های زیرین خود بر این اعتقاد است که " کبوتر با کبوتر، باز با باز"، این ضرب‌المثل بی‌ آن‌که آشکارا پای عشق را وسط بکشد  و با این‌کار خود موقعیتی اعتراضی را رقم بزند. در پی آن‌ست که شنوندگان و مخاطبان و کاربران خود را مجاب کند که هر اقدامی برای بیرون رفتن از نظم موجود و طبقه‌ای که در آن قرار داریم و تعریف شده‌ایم، امری غیر عقلانی و محکوم به شکست است. چرا که فرهنگ سازنده‌ی این ضرب‌المثل پیش از این، اعتبار و سندیت تولیدات خود را چنان مسجـّل کرده و جا انداخته است، که کسی شکی درباره‌شان روا ندارد و درستی‌شان امری بدیهی به حساب بیاید. ضرب‌المثل‌ها و حکایت‌هایی که از تجربه‌ی سالیان و فرزانگی گذشتگان آب می‌خورد.

 

این فرهنگ از طرفی عشق را در قصه‌ی یوسف به بازار می‌برد تا ارج و ارزش اقتصادی آن را نشان دهد و از طرفی عشق را بی‌اعتنا به ارزش‌‌های روزمره‌ی زندگی نشان می‌دهد که دار و ندار ِ آدمی را  بر باد می‌دهد. یوسف را به‌بازار می‌برد، بدون آن‌که صریح و آشکار از ربط و نسبت عشق و بازار حرفی به میان بیاورد. جالب این‌که بر خلاف آن‌چه که در واقعیت رایج است. این‌بار نه زن و زنانگی که نرینه و نرینگی است که فروخته می‌شود.

 

اگرچه این حسن فروختنی و این عشق خریدنی از فرهنگ یهودی و کانال اسلامی به فرهنگ ما آمده‌است، اما ما نیز با شاعران و حکیمان و تولیدات فرهنگی‌مان تا توانسته‌ایم آن را پرورده‌ایم و با این پروردن، پذیرش خود از این امر و موضوع را نشان داده‌ایم. نشان داده‌ایم که عشق و قدرت و ثروت پشتاپشت هم‌اند.

گفت یوسف را چو می‌بفروختند

مصریان از شوق او می‌سوختند

چون خریدارن بسی برخاستند

 پنج ره هم‌سنگ مشک‌اش خواستند

 زان زنی پیری به‌خون آغشته بود

 ریسمانی چند درهم رشته بود

در میان جمع آمد در خروش

گفت: ای دلال کنعانی فروش

ز آرزوی این پسر سرگشته‌ام

ده کلاوه ریسمان‌اش رشته‌ام

ین ز من بستان و با من بیع کن

دست در دست من‌اش نـِه بی سُخن

خنده آمد مرد را گفت: ای سلیم

نیست در خورد تو این پهنا گلیم

هست صد گنجش بها در انجمن

چه تو و چه ریسمانت، ای پیر زن

پیر زن گفتا که: دانستم یقین

کین پسر را کس بنفروشد بدین(به‌دین؟)

لیک این‌ام بس که چه دشمن، چه دوست

گوید این زن از خریداران اوست ( منطق‌الطیر-ص224)

 

می‌بینید یکی از مهم‌ترین داشته‌های فرهنگی ما نشان می دهد، پذیرفته‌ایم که بی آن‌که چیزی در چنته داشته باشیم در بازار عشق و حسن، جز تماشاگر و حاشیه نمی‌توانیم باشیم. پذیرفته‌ایم که یوسف این نماد زیبایی را تنها قدرت و ثروت عزیز مصر است که می‌تواند به خانه و اتاق زلیخا ببرد. دیالوگی که در این قصه از دهان پیر زن گفته می‌شود، بسیار مهم و قابل توجه است. حرف‌ فرهنگ مسلط است از دهان پیر زن در راستای سرکوب میل به یوسف – عشق – و قانع کردن اکثریت به ماندن و پذیرفتن آن‌چه هست؛ پذیرفتن تقدیر و طبقه و... این دیالوگ با ایجاد یک فضای متوهم سعی می‌کند، پاک بودن و صمیمیت شهودی و قدسی بودن را القا کند وَ با این فضاسازی، آن میل سوزان و تمنای تحقیر شده را آرام و رام و  قانع و سرکوب کند وَ مزوّرانه چیزی دروغین را در چشم‌مان چنان جلوه ‌دهد که خواست و اراده‌مان بشود. که دوست داشته باشیم در مقام آن پیر زن قرار بگیریم؛ که به بازار برویم و به خیل ِ (خیل نام محله‌های روسپیان اصفهان بوده است) خریداران ناکام بپیوندیم. و ناتوانی خود را دوست داشته باشیم و توجیه کنیم که بعله! ما هم خریدار بوده‌ایم. آن هم چه خریداری، حالا اگر قدرت و ثروت، عشق را تصاحب کرد، کاری نکرده است که، ببین ما با همه چیزمان آمدیم و خریدارش شدیم. پس این آمدن و خریدار بودن ما مقدس‌تر و پاک‌تر و دوست‌داشتنی‌تر است. این قصه کاری می‌کند که ما، اگر چه دوست داریم عزیز مصر باشیم و یوسف را بخریم اما دوست‌تر داشته باشیم که در نقش آن پیر زن ظاهر شویم. همان میل به عارف بازی و درویش‌سازی و لابد همت عالی‌یی که عطار می‌گوید در ادامه‌ی این قصه. این رفتار همیشگی ماست. دور زدن ِ خودمان. پیچاندن ِ خودمان. فریفتن ِ خودمان. مایی که با فرهنگی که ساخته‌ایم و برای‌مان ساخته‌اند. مایی که هم کارگر و هم کارگزار ِ این فرهنگ سلطه و ریا بوده‌ایم. در قصه‌هاش و قصه‌هامان خودمان را اخته کرده‌ایم، به امید این‌که در شورش‌ایم.

 

بگذارید سراغ قصه‌ی دیگری برویم تا این خودفریبی را در آن‌جا هم تماشا کنیم و بخوانیم. قصه‌ای از عشق لیلی و مجنون.

 

یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند – که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده، بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی، گفت:

 کاش کانان که عیب من جستند

رویت ای دلستان بدیدندی

تا به‌جای ترنج در نظرت

بی‌خبر دست‌ها بریدندی

... ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن، تا چه صورت است موجب چندین فتنه... آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیئت او نظر کرد. شخصی دید سیه‌فام، باریک اندام در نظرش حقیر آمد... مجنون به‌فراست دریافت. گفت:‌ از دریچه‌ی چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن، تا سرّ مشاهده‌ی او بر تو تجلی کند.

تندرستان را نباشد درد ریش

جز به هم‌دردی نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بی‌حاصل بود

با یکی در عمر خود ناخورده ریش

تا ترا حالی نباشد همچو ما

حال ما باشد ترا افسانه پیش

سوز من با دیگری نسبت مکن

او نمک بر دست و من بر عضو ریش. ( گلستان- باب عشق و جوانی-ص150)

در این قصه صدای حاکم و صدای سلطه بی هیچ پرده و پوششی دریچه‌ی نقد می‌شود؛ اگر چه از جایگاه بالاتر و به سخره گرفتن، اما خـِرد خود را، از همین دریچه‌ی به اتفاق گشوده نشان می‌دهد. صدای حاکم بی پرده خواست مجنونی و الگوی عشق پاک ما را به سوال و سخره می‌گیرد که تو عاشق همین سیاه‌‌ ِ بی‌بر و روی‌يِ ریقو شده‌ای؟ اما مگر خفته به همین سادگی از خواب بیدار می‌شود؟ او در خواب و حماقت خود چنان جا افتاده است و به آن ایمان دارد که محکم و استوار در مقام توجیه بر می‌آيد و منظر خود را با کمک شاعر بزرگ ما– سعدی- بالاتر از نظرگاه حاکم نشان می‌دهد. این نشان دادن با یاری زبان و قدرت شعر رخ می‌دهد. و ما باور می کنیم که در منظر مجنون حالا مثلن لیلی چه دیده می‌شود. در حالی‌که از نادیدگی مجنون است که لیلی خیلی دیده می‌شود.

این بیماری مجنونی و مجنون‌ پرستی و مجنون‌خواهی فرهنگ ماست. یک احمق بیابان‌گرد غارت شده‌ای مثل مجنون که همه‌ چیز را در او کشته‌اند و اخته کرده‌اند. می‌شود الگوی عشق پاک ما، می‌شود چیزی که هی شعر و نظم و نثر ما تبلیغ‌اش می‌کند. می‌شود چیزی که همه‌مان می‌خواهیم آن شویم و همه‌مان در پی مجنون شدن‌ایم. همین مجنون است که می‌شود آن یقه‌ی چرک دهه‌ی شصتی که نامجو می‌گوید. همان یقه‌ی چرکی که هنوز هم یقه‌مان را ول نکرده است و بر ما حکومت می‌کند.

مجنون و لیلی و قصه‌هاشان از جامعه‌ای می‌آید که بزرگ‌ترین برنامه‌ریز جامعه‌شان و بزرگ‌ترین مصلح‌شان ـ حضرت محمد(ص) ـ برای کنترل وحشی‌گری‌های جنسی‌شان می‌گوید: "هرکس که عاشق باشد و عفیف بمیرد، شهید است" ریشه‌های قانون‌گزاری دیگر، به برکت وجود کسانی چون فروید برای‌مان روشن شده است.

 افسانه‌های عاشقانه با شکست‌های‌شان در پی ایجاد نظم  از ره‌گذر عبرت‌اند. عشق در پی حفظ وضع موجود است. در پی سرکوب ماست. در پی این است که هیچ تغییر و جابه‌‌جایی اتفاق نیفتد. این عشق تو را در داده‌ها و ارزش‌های اقتصادی و جنسی و معرفتی خودت محصور کرده است. اما بهشت، آغوش انسانی‌ست که دوست‌ات دارد.

 

می‌ماند یک سوال خیلی مهم وَ آن این‌که آیا عشق، تنها در بستر فرهنگ ما این نقش دوگانه‌ی تسکین دهندگی با رویاهای دروغین همان نقش برهم زنندگی و  سرکوب‌گر و اقتصادی را بازی می‌کند یا در همه‌ی فرهنگ‌ها همین است؟ یعنی عشق ذاتن فریبنده و و سرکوب‌گر است یا فرهنگ ما عشق را هم اخته و مستعمره‌ی خود کرده است؟ یعنی عشق هم می‌تواند نقش بازی کند؟

 

منابع وماخذ:

 

1- منطق‌الطیر عطار- نشر پیک آهنگ- چاپ اول 1373

2- گلستان سعدی- به اهتمام اسمعیل شاهرودی(بیدار)- انتشارات فخر رازی- چاپ اول 1373

 

  کبودراهنگ- 12اردی‌بهشت 1389

 

*    نام مقاله برگرفته از نام ِ کتاب ِ "درخدمت و خیانت روشن‌فکران" جلال آل احمد است.