گزاره‌های ویران‌گر و تبرئه‌ی حاکمان

فریاد ناصری

 

یکی از مشکلات اصلی ما در حوزه‌ی اندیشه و نظر این است که نگاه نقادانه به گزاره‌های از پیش موجود نداریم. آن‌ها را بی تامل و خام‌دستانه به‌کار می‌بریم و این عیب نه تنها از تازه ‌به‌راه افتادگان سر می‌زند که حتا بزرگان‌مان هم که به نوعی پرچم‌دار طرح نو در انداختن‌اند. در بسیاری از جاها با این گزاره‌های پیشینی به صورت بدیهیات برخورد می‌کنند. گویی که این حرف‌ها وحی‌ منزل‌اند و هیچ نباید که در آن‌ها بیندیشیم. یکی از این گزاره‌های پیشینی که از فرط استفاده دچار هاله‌ی بدیهی بودن شده است. این گزاره است که هر دگرسازی و نوسازی‌ای  در خود و همراه خود تخریب را هم دارد جالب این‌که این حرف را از دهان نظرمندانی می‌شنویم که به نوعی بر مسند تازه‌گی‌ها و اعتبار نشسته‌اند و از بازنگری در امور و مفاهیم گذشته دم می‌زنند و از یافتن و ساختن مفاهیم تازه برای روزگار تازه سخن می‌گویند اما به راحتی چنین گزاره‌ی ویران‌گری را بی هیچ مداقـّه‌ای بدیهی دانسته و تجویز می‌کنند. و همین می‌شود که ما در طول تمام تاریخ‌مان هر بار که خواسته‌ایم مثلن جسم و جانی تازه کنیم با مجوز ِ "هر دگر سازیی تخریب هم دارد" کلنگ بر گذشته‌مان نهاده‌ایم و خشت خشت بنای بالا برده‌ را فرو ریخته‌ایم و پله‌پله راه آمده را ویران و پاک کرده‌ایم. در اصل حافظه‌مان را پاک کرده‌ایم و هر نسل جدیدی که آمده با برهوتی از ویرانه‌ها روبرو شده و افسانه‌های داشته‌ایم داشته‌ایم را شنیده، اما همه‌مان می‌دانیم که داشتم داشتم حساب نیست. در این دیار که، هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت. دیگری چیزی باقی نگذاشته که آن را بپذیرد. همه چیز را کوفته و سوخته و از نو ساخته است. تکرار روزگار ِ دی‌روز ِ قرن‌ها پیش، در امروزهای‌مان. این‌طور شده که تاریخ ما، تاریخ شکست بوده و تاریخ غارت و ویرانی وَ حافظه‌مان لبریز ساختن و ویران شدن. هر نسلی با افسانه‌های تلاش و شکست ِ نسل پیش از خود، بار آمده و همان سرنوشت را تجربه کرده و زیسته است. و این‌طور شده که هر روایتی از تاریخ‌مان به‌ دست دهیم. یک حرف است. یک قصه است. قصه‌ای که قصه‌ی پیشین را از یاد برده است. تاریخی که رخدادهای پیش از خود را، خود را از یاد برده است. یک قصه و یک حرف، فقط با کمی تغییر رنگ و لعاب و نام‌ها. در دیار مادری‌ام ضرب‌المثلی هست به زبان آنا دیلی ( ترکی) که هر که تصمیم به کار تازه‌ای می‌گیرد زیاد می‌شنود و در موردش صدق می‌کند گفتن‌ این ضرب‌المثل که "در این خاک نمی‌شود تعزیه راه انداخت" تاریخ‌ در حافظه‌مان شده "در این خاک نشدن"، شده "جبر جغرافیایی". چرا؟ چون که اندیش‌مندان امروزمان که اهل نقد دی‌روزند خود هنوز دی‌روز‌ی‌اند و ریشه در دی‌روز دارند. هنوز گزاره‌هایی ویران‌گر را بی هیچ تاملی بدیهی دانسته و تجویز می‌کنند.

چه کسی گفته دگرسازی و نوسازی باید همراه با تخریب باشد؟ در تخریب نفی و انکار هست. با نفی و انکار گذشته چه کسی ره به آینده برده که ما ببریم؟ در حالی که با نگاه به تجربه‌ی بسیاری از کشورهای پیش‌رفته می‌بینیم که دگرسازی با نگاه واقع بینانه به آن‌چه تا کنون بوده و جدا کردن سره از ناسره‌ی آن پیش‌رفته است. با از رسمیت انداختن بخش‌های شکست خورده و تلخ‌اش آن‌هم به لحاظ فکری و نهادی، بی آن‌که نمادهای‌شان را ویران کنند. بی آن‌که در پی حذف‌اش باشند. تنها حکومت‌هایی که ریشه در خودکامگی دارند در پی تخریب نشانه‌های پیشنیان‌اند تا تاریخ را به نفع خودشان بنویسند. اما آن کشورهایی که مد نظر این سطرهاست همه‌ی آن‌چه تاکنون  و تا امروز بوده را به عنوان پله‌های تا این‌جا آمدن‌شان هرچند جسته و گریخته، هر چند پر شکست، حفظ و نگه‌داری کرده‌اند. و با نگه‌داشت آن خودشان را و چه کس بودن‌شان و از کجا آمدن‌شان  را در یاد نگه‌داشته‌اند.

همین نگه‌داری و پلاک زدن و توضیح نوشتن در پای گذشته است که آن‌ها را صاحب حافظه‌ی تاریخی کرده است و چه بودن و که بودن‌شان را فراموش نکرده‌اند و بر اساس آن آینده‌شان را ترسیم کرده‌اند. همین که در این خانه، در این کوچه، در این خیابان، در این شهر، در این دیار و خاک که بوده و چه کرده و چگونه کرده، آن‌ها را آنی کرده است که امروزند. با همین‌ها یاد گرفته‌اند چه چیزی را پاس بدارند و سپاس‌گزار چه کسانی باشند وَ  به خاطر بسپارند که دیگر چگونه نباید بود و چه نباید کرد.

از طرفی دیگر باید حواس‌مان باشد که بسیاری از اندیش‌مندان گذشته‌ی ما در بستر امری به نام "فلسفه‌ی اسلامی" خارج ازسنت اسلامی‌یی که از آن دم می‌زنند وَ کاملن حکومتی اندیشه ورزیده‌اند. با کج-‌فهمی یا کج فهم کردن احادیثی چون "کلکم راع و کلکم مسئول‌ٌ عن رعیة" پایه‌ی شبان – رمگی را کج گذاشته‌اند. کل را حذف کرده و فردی خاص را صاحب مسئولیت کرده‌اند. و از این راه بدخویی و بدکرداری امیران را هم نتیجه‌ی بدکرداری و زشت‌خویی مردمان دانسته‌اند و با این دانستن به‌ظاهر منطقی، سعی کرده‌اند حاکمان را از هر شری تبرئه کنند. در حالی‌که  احادیث و روایات بسیاری داریم که درست بر خلاف این ‌نظرند و حکایت از این دارند که بدخویی و زشت‌خویی مردمان نتیجه‌ی اعمال و رفتار امیران و حاکمان است.

حال چگونه کسانی چون غزالی و نجم‌الدین رازی و ملا احمد نراقی و... با ادعای اندیشه‌ی اسلامی خلاف نص صریح چنین احادیثی، گزاره‌هایی این‌چنینی صادر کرده‌اند، سخت بایسته‌ی تامل و اندیشه است.

 وسخت لازم است که بیندیشیم ملتی که هزاران صفحه برای نقل حکایات اخلاقی سیاه کرده و کتاب‌های اخلاق‌اش از حد و اندازه گذشته، چرا و چگونه است که در تمام اعصار محکوم به بی‌اخلاقی شده است؟ پس کو تاثیر اخلاق ناصری و مقامات حمیدی و گلستان و بوستان  و آن‌همه پندنامه و اندرزنامه؟ خشت اول را کجا کج نهاده‌ایم  که مدام از اخلاق دم زده‌ایم و بی‌اخلاق بوده‌ایم؟ از کی جواز ویران کردن برای نوساختن را معتبر دانسته‌ایم که این‌طور مدام ویران کرده‌ایم و سوخته‌ایم تا بسازیم و در این میان خودمان را فراموش کرده‌ایم و بزرگان‌مان را در راه تلاش و شسکت هدر داده‌ایم؟ به‌هرحال من در این سطرها تنها تلاش کرده‌ام با بخش‌هایی از یکی‌، دو متن (شرط پای‌داری اندیشیدن در آزادی است نوشته‌ی شیدان وثیق وَ هم‌چون شبان-رمگان‌ایم نوشته‌ی احمد سیف) پرونده‌ هفته‌ی شهروند امروز شماره 5 شنبه 8 مرداد که پیرامون حافظه‌ی تاریخی بود برخوردی پرسش‌گرانه داشته باشم و پرسش‌هایم را در پیش‌خوان نگاه اهل نظر بیاورم باشد که توانسته باشم بیندیشم.

 

پی‌نوشت: برای شهروند فرستادم اما خبری نشد. خواهنده و خواننده داشته باشد، همین جا خوانده می‌شود.