صید شاعر بر کرانه‌ی قلاب

(با عنوان فرعی و مذموم ِ نگاهی به مجموعه شعر اسطبل از داریوش معمار)

 

فریاد ناصری

 

 

 

گمان‌ام لازم نباشد که بگویم این یادداشت حرف‌های مختصری دارد در حد یک نگاه کلی به مجموعه شعر تازه‌ی داریوش معمار، به "اسطبل" حالا چرا اسطبل و اصطبل نه؟ اس و اسب، اص و اسب؟

این کتاب از سه دفتر شکل گرفته که هر دفتری تفاوت‌های مفهومی و فضایی و تا حدودی زبانی خاص خودش را دارد. در دفتر اول شعرها بیشتر در فضایی عاشقانه نوشته‌ شده‌اند و زبان نسبت به فضا گردن‌اش را نازک کرده مثل مو تا حرف‌ها خودشان را به کرسی بنشانند. در این دفتر اگر چه بعضی شهرها مثل شعر "مانند خداوند" رفتاری جزء نگر دارند  و اشیا پیرامون را احضار می‌کنند که در حضور اشیا دیده نشده چیزی را بنمایانند اما در کلیت فضا به نفع کلی ‌گویی‌ها تمام می‌شود. نه مگر عشق یک امر کلی است که خیلی خصوصی می‌شود و سعی می‌کنیم که از پرده برون نیفتد؟ مفاهیم کلی‌یی که در همان شکل قدیم‌ کلی‌شان خودشان را به رخ می‌کشند. خب عشق تنهایی می‌آورد دیگر، هوای کوه و کمر می‌آورد در سر که شعر تغزل در کوه وکمرهای ایذه –اصفان را بنویسد. برای همین آدم عاشق غالی‌ می‌شود و در همه چیز غلو می‌کند زیبایی را حتا زیر نور نئون چند برابر می‌کند. و خب سرازیری عشق به رسیدن که میل کند شاعر خانه‌دار می‌شود، خانواده‌دار می‌شود و کارش هم گاهی به قرص اعصاب می‌کشد. زندگی روزمره هنوز در زیر سایه‌ی امر کلی است که پیش می‌رود انگار، امر کلی با مفاهیم کلی‌اش بدون کمی تغییر، از طرفی امکاناتی که قرار است در این دفتر شعریت شعرها را ضمانت کند امکاناتی‌ست که خرد‌خرد در ذهن یک خواننده‌ی شعر، آشنا و استفاده شده می‌آیند حتا اگر واقعن این‌طور نباشد رفتار آزموده شده‌ای که داریوش معمار با جهان پیرامون‌اش در شعرهای این دفتر‌ پیش گرفته، ذهن را به این گمان می‌اندازد، البته از نام‌گذاری شعرها نباید غافل بود که در بعضی جاها سعی در فاصله‌گیری و ایجاد یک ناسازه‌ی طنز را به عهده می‌گیرند. به این شعر نگاه کنید:

 

نگاه

 

چه‌ چراغ پر نوری است!

اما مرا،

روشن نمی‌کند

این خورشید

 

استفاده از فعل روشن کردن با لایه‌های معنایی که می‌تواند داشته باشد و چراغ پر نور و خورشید، این نوع رفتار آیا آزموده شده نیست، یا من اشتباه می‌کنم؟

یا این شعر با دقت در نام‌اش:

 

خود معرفی‌نامه

 

روحم

شبیه پیاز شده

به هردلیلی که قاچ می‌شود

چشم دیگران را

                    آب می‌آورد.

 

پیاز و چشم و گریه را بگذاریم و به دفتر دوم برویم. اسطبل از این‌جا به بعد است که کمی شکل شیهه می‌شود. کمی جان می‌گیرد و رخ می‌نماید و با مخاطب وارد میدان جنگ می‌شود.

                                                        

معمار در دو دفتر در پیش رو به دو نوع وارد اقلیمی می‌شود که در آن نفس می‌کشد. در این دفتر وارد تاریخیت و رخدادهای تاریخی اقلیم‌اش می‌شود و به خاطر زیست‌اش در آن‌جا مخاطب را به جاهایی می‌برد که دیدنی‌‌ست و از آبادان شروع می‌کند. آبادان بود که زمانی عروس جنوب بود، یا من اشتباه می‌کنم؟

شهری که زمانی آبادان بود و دروازه‌ای برای مردمان همه‌جا، برای جنب و جوش، جایی که می‌شد از آن به خیلی جاها رفت. بعد که پیش می‌آید به جنگ می‌رسد یا می‌کشد و جنگ زدگی رخ می‌دهد. جنگ زدگی در این معنا و مفهوم قدیم است یا جدید؟  به‌طور خاص و خاص‌تر در این‌جا وضعیتی برای انسان در ایران که به‌طور عام در همه‌جا می‌شناسندش. خب جنگ‌زدگی و جنگ رخدادی‌ست که حتمن در آن سلح‌شوری به چشم خواهد آمد اما از کدام منظر، از چشم کی؟ از منظر کمربستگان جنگ، از منظر کمری که برای جنگ بسته می‌شود  و این کمر بسته به گشودن فکر می‌کند، حتا به مدارا، لابد با دشمنان. در این دفتر "عاشقانه‌های یک سرباز" با تلفیقی از تصاویر و حس‌ها، میل به زندگی و عشق را از دریچه‌ای دیگر دید می‌زند از یک دریچه‌ی خشن و بسته و تنگ میدان و همین زیبایی‌اش را دو چندان می‌کند و این دیگر اصلن غلو نیست و شاعر در این‌جا غالی نمی‌شود وقتی که در تکه‌ی پایانی شعر می‌نویسد:

تو را پیدا می‌کنم با دوربین نظامی

درست پیش از آن‌که

خمپاره مرا

تکه‌تکه کند این‌طور

دلبر غمگینم!

 

بگذارید با این پایان زیبا به دفتر سوم برویم. دفتری که در آن معمار دوباره به نوعی در اقلیم خودش و با اقلیم خودش آن را شکل داده است. این‌بار اما نه در تاریخ و پیش‌آمد و پی‌آمدهاش بل‌که با زبانی که زمانی اقلیم‌اش با آن دهان تازه‌ای برای گفت باز کرده است. زبانی دیگر، در شعری دیگرگونه. در این دفتر معمار به سمت زبان شاعران غریب جنوب می‌رود به سمت زبان موج ناب و سعی می‌کند که در آن انتزاع مجسم غرق نشود و به تعادلی از زبان روایی و زبان موج ناب برسد. حالا چقدر رسیدن‌اش خود حرف و حدیث دیگری‌ست. اما همین روی‌کردش به داشته‌های شعر معاصر فارسی و دوباره به عرصه کشیدن آن برای سود جستن از امکاناتی که می‌تواند به گفت، به گفتن بدهد، خود قابل تامل  است و جالب‌تر این‌که این دفتر با شعری شروع می‌شود که نام "شعر ناب" را بر پیشانی‌اش دارد. دایره‌ی واژگانی، برخورد با واژه‌ها و تصاویر  و حتا نام شعرها همه و همه در این دفتر سعی در بازیابی امکانات و توانایی‌های شعر موج ناب را در سر دارند.

این تکه را بخوانید:

 

و تو

صید کرده‌ای شاعر را.

بال زنان

            بر کرانه‌ی قلاب

 

یا شعر "مرغ آمین"، شعر "کسوف" با این پایان بندی:

 

ما همه راست می‌گفتیم

و یک‌سره در جانب اندوه

رفتن‌مان پیداست.

 

یا شعر "دقایق ذهنی"، البته گاه‌گداری هم رد نگاه احمد‌رضا احمدی هم در کلمات دیده می‌شود. با همه‌ی این‌ها همان‌طور که گفتم معمار سعی می‌کند که مغلوب آن نگاه و زبان‌ رازورزانه‌ی موج ناب و انتزاع تصاویری‌‌اش نشود. حالا که جسته جسته آمده‌ایم  و جسته گریخته سخن گفته‌ایم از این کتاب، از شکل‌نگاری‌های معمار هم بگوییم که مثلن حرف را تمام کنیم. شکل‌نگاری‌هایی که بودن‌شان چندان توفیقی برای کتاب به حساب نمی‌آید بل‌که به نوعی به‌خصوص حضورشان در دفتر سوم به فضای کلی شعرها هم لطمه می‌زند. به‌خود معمار هم گفته‌ام ، رخ‌دادگی شعرش به گمان من در مجموعه‌ی جنازه‌ی مریم بنت سعیدش چیز دیگری‌ست و مجموعه اسطبل اگر چه در حد قد و قامت خود اوست اما نتوانسته به ارتفاع جنازه‌ی مریم بنت سعیدش برسد. شاید چون مرده‌ها در مرگ‌شان کمی قد می‌کشند، مریم ‌بنت سعیدش بلند قامت‌تر شده است و آن‌ها که خوانده‌اند می‌دانند در همین مریم بنت سعید هم چقدر اقلیم و زیست بوم معمار به شعرش فضا داده است.

 

پی‌نوشت: منتشر شده در شرق در این‌جا