جغرافیای گربگی و غاز همسایه

 

نگاهی به وضعیت شعر فارسی و شعر ترجمه

جغرافیای گربگی و غاز همسایه

به تایید این همه آدم بوکفسکی شاعری است خوب و بزرگ. که شصت نفر می توانند شعرهایش را به فارسی بیاورند اما بوکفسکی، در زبان خودش که بخش اعظمی از فرهنگ اوست بزرگ و خواندنی است. و با این چیزهایی که از او به فارسی آمده چیزی نبوده و نیست. این در صورتی است که به مترجم ها شک نکنیم. اما ترجمه های گوناگون از کارهای بوکفسکی (کتاب شده و اینترنتی) آیا از سهل الوصول بودن او خبر نمی دهند یا این شاهکار نبوغ ادبیات قرن است که دیگر کسی نیست جز او، که لایق این همه ترجمه باشد؟ اصلاً چرا سراغ دیگران برویم. آیا خواندن شعرهای متوسط یک شاعر وطنی ، زیسته در زبان و فرهنگ مشترک که سعی اش نشان می دهد در فکر نو شدن است و در پی تازه هاست آن اندازه ارزش ندارد که خواندن ترجمه های گیرم خوب، از شاعری حالا تو بگو بزرگ؟
این ندیدن خود و زیاد دیدن دیگری نشان چه می تواند باشد؟ ما حتی خیلی وقت ها خودمان را آنقدر ندیده ایم تا دیگری بزرگ چیزی را در ما دیده است و ما از چشم و دهان او، خودمان را دیده و شنیده ایم. فرهنگ ایرانی چرا، آنچه که خود می پرورد را نمی تواند ببیند و ببیناند؟می پرورد و در دل خود گم می کند. و این گوهر گمشده اگر که شانس بیاورد سیاحی، جهانگردی، باستان شناسی دنبال ردی بیاید و او را از زیر کپه ای خاک و خل بیرون بکشد که: ای وای، چه گوهری، مثلاً چه خیامی،
بنشینیم حساب کنیم، ببینیم از داشته هامان که دیده شده، چقدرش کار چشم و دل خودمان بوده، چقدرش را آن دیگری ها دیده اند و به ما شناسانده اند، که تو اینی، این را داری، داشته ای.
این انقیاد ما در برابر دیگری، این گیجی و حیرت ما در برابر دیگری، این زیاد دیدن چاپلوسانه ما از دیگری از کدام نقطه تاریک جان ما خبر می دهد؟ ما در تماشایمان تعادل نداریم. تعادل در دیدن و تماشا، چشمی به خود و نیم نگاهی به دیگری داشتن است. ما همه تماشای دیگری شده ایم. او کشف کند از ما، او تصحیح کند ما را، او غلط و درست مان را پیدا کند. او نابغه های جهان را معرفی کند و تازه در این میان چون گربه ای که خودش را به پاهای صاحبش می مالد، آنچه از خودمان در دست او داریم را چندان نبینیم و همه داشته های او را ببینیم. برای همین است که ما هیچ سنت پیوسته ای نداریم. همه هر چه هست، چشمه های جوشیده ای ست که چندان راه و سنت درستی در پی شان به نقد و تایید شکل نگرفته. بریده بریده و منقطع ایم ما. سلسله جبال نداریم، کوه های تک افتاده داریم.
از طرفی اگر ما کتاب نخوانیم پس چطور، شاعری دور از ما چند مترجم دارد؟ نویسنده ای دور چند چاپ می خورد؟ دنبال وجدان آسوده ایم؛ خب این جواب راحت الحلقومی را تکرار کنیم، شاعران ما ضعیف اند. بدنویسند، اصلاً بلد نیستند، بنویسند اما شاعران تمام سرزمین های جهان استادند. شاهکارند. اینطور می شود که بهترین نشر و بهترین پخش نصیب ترجمه ها می شود و شاعران خودی بی کتاب و کتاب بر دوش می مانند.
این همه شاعر ریز و درشت داریم. از آن اول بعد از نیما، که مانده اند همینطور ناخوانده و کم خوانده شده، قصد نداریم تکلیف مان را حداقل در زمان خودمان با خودمان روشن کنیم که این همه شاعر و نویسنده را آیا اصلاً به این نام و نشان قبول داریم یا نه؟ نمی خواهیم داشته های خودمان را بسنجیم. داشته هایی که از خودمان اند. از میان خودمان به وجود آمده اند. نمی خواهیم داشته هامان را بسنجیم تا خودمان سنجیده شویم؟ همه ما آیا همین چند تن اند- نیما و هدایت و... - بقیه شاعران و نویسنده هامان حتی ارزش آن را ندارند، که به اندازه نصف مترجم های مثلاً بوکفسکی به چاپ بعدی برسند؟ نگویید که «در هر الفی، الف قدی برآید» که توجیه غفلت مان باشد و دلخوش شدن به همین که هست چرا که اگر واقعیت را نگاه کنیم و انصاف بدهیم می بینیم هیچ عصری تا به امروز این همه فرصت شکوفایی به انسان نداده است. اگر فرصت ها و ویژگی ها و امکانات زمانه خود را با همه تنگ چشمی ها و سنگتراشی های ناجوانمردانه ای که هست با گذشته هامان مقایسه کنیم، آشکار می شود که چنته مان هم چندان پر نیست و از فرصت های زمانه مان طرفی نبسته ایم، شاید هم بسته ایم و ندیده ایم، چرا که روح خمسه پرست و بت پرست ایرانی مان چند تا بت بزرگ تراشیده و گذاشته جلو رویمان که اینها خمسه ها و بت هایند.
اینطور می شود که بهترین امکانات چاپ و نشرمان را مدام براتیگان و بوکفسکی می چاپند و شاعران خودمان با بار سنگینی به دوش، خاموش می شوند و فراموش می شوند.

 

پی‌نوشت:

این یادداشت روز دوشنبه 16 فروردین 1389 در شماره 64 روزنامه‌ی بهار منتشر شده  است.

این‌جا بهار را هم، توقیف می‌کنند.

 

 

شیوه‌ی عاشقیت یا درحاشیه‌ی تخته‌ی کلاس

 

شیوه‌ی عاشقیت یا درحاشیه‌ی تخته‌ی کلاس

 

در کلاسی که دانش‌ آموزان‌اش تا رسیدن به این‌جا یک کتاب هم نخوانده باشند. دانش ‌آموزانی که برای امام‌شان  به سینه زده‌اند. بی آن‌که توالی نام و آمد و رفت‌شان را درست بدانند. دانش ‌آموزانی که حتا نسبت علی و محمد را درست نمی‌دانند و نام پدرهای‌شان را. چه می‌توان گفت؟ شعر؟ داستان؟ فلسفه؟ مگر نه یک بستری باید باشد که در آن‌جا عقل و خرد را نشان‌شان بدهی تا هر کدام راه بودن خود را به فراخور درک و دریافت و محیط‌‌اش پیدا کند؟

سعی کرده‌ام از اول مهر که آمده‌اند از دل همان چیزهایی که بی اندیشه، تعصب‌اش را صاحب شده‌اند. چیزهایی نشان‌شان بدهم که دروغ را دشمن می‌دارد و تسامح و تساهل با ادیان را پیش می‌کشد و انواع راه‌های شدن و بودن را، گاهی هم سوالی و حرفی و سطری از شعری با کلی به حرف نشستن تا الان‌اش این شده است. امیدوارم که تکانی داده باشدشان.

 

مردم دشمن آن‌اند که نمی‌دانند.                       علی پسر ابی‌‌طالب

 

نیکی و بدی در جهان یک‌سان نیست. بدی دیگران را عاقلانه با کار نیک پاسخ بده تا دوست و یار تو گردد. فصلت-34

 

مردم خواب‌اند وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند.       محمد  پیام آور اسلام

 

یک ملک با کفر دوام می‌آورد اما با ظلم هرگز نمی‌تواند پایدار بماند.     محمد پیام‌آور اسلام

 

خداوند انسان را به شکل خودش آفرید.             محمد پیام‌آور اسلام

 

دل‌های آن‌ها مریض است و آن‌ها را عذاب دردناکی خواهد بود. بدین سبب که دروغ می‌گویند. بقره- 10

 

هر مسلمان و یهود و نصارا(مسیحی) و ستاره‌پرست که از روی حقیقت به‌خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند. البته از خدا پاداش نیک یابد و هیچ‌گاه بیم‌ناک نخواهد بود.  بقره-62

 

یک ساعت تفکر برتر از هفتاد سال عبادت است.     گفته‌ای از اهل محمد(؟)

 

سوال: آیا به قیامت(به‌هر نحوی) ایمان دارید؟ آیا به‌خدا باور دارید؟ اگر تمام مردم به ‌خدا و قیامت ایمان دارند، پس چرا این همه جرم و جنایت و رفتار غیر انسانی از آن‌ها سر می‌زند؟

 

ما به هر قومی شریعتی مقرر کردیم و اگر خدا می‌خواست همه را یک امت می‌گردانید. مائده-48

 

عهد و قسم‌های خود را برای فریب یک‌دیگر و کارهای فاسد به‌کار نبرید. نحل-92

 

اگر دین ندارید لااقل آزاده مرد باشید.            حسین پسر علی

 

هرگز مپندارید که خدا از کار ستم‌کاران غافل است بلکه کیفرشان را به تاخیر می‌اندازد تا روزی که چشم‌های‌شان خیره و حیران شود.  ابراهیم-42

 

اولین چیزی که خلق شد، اندیشه است.              سهروردی

 

تقوای کامل این است که آن‌چه را که نمی‌دانی بیاموزی و آن‌چه را که می‌دانی به‌ کار ببری. محمد پیام آور اسلام (با آن معیار ارزش درنزدخدا بسنجید که تقواست)                  

 

به تعداد تمام انسان‌ها به سوی خدا راه هست.           گفته‌اند حدیث قدسی

 

کسی که به ظالم یاری دهد، ظالم اول بر خود او مسلط می‌شود.     محمد پیام‌آور اسلام

 

آن‌چه از رنج و مصیبت به شما می‌رسد همه از اعمال زشت خودتان است در صورتی که خدا بسیاری از اعمال بد را عفو می‌کند.  شوری- 30

ادب مرد به ز دولت اوست.

اگر کار دنیایت خوب باشد برای دینت نگران نباش.          صادق پسر باقر

 

 

پانوشت( نخوانید، مفت ضرر کرده‌اید):

 امروز آن‌قدر جان‌ام تازه بود که نمی‌دانستم چه‌کار کنم. حیف پروژه داده بودم و آخر سال نزدیک؛ مخصوصن که شیفت صبح، سال سومی‌ها بودند و تنبلی‌شان هم مضاعف. دست بر دهان گذاشتم و عربده را خفه کردم. شیفت بعداز‌ظهر سال دومی‌ها بودند. خوب درس می‌خوانند. خوب رفیق شده‌ایم با هم. عید به‌جای تکلیف عید بردم‌شان کتاب‌خانه‌ی عمومی، عضو‌شان کردم و نفری دوتا کتاب دادم دست‌شان.

داشتند نقشه می‌کشیدند چه غرق هم شده بودند. حالا ناکس‌ها روزی که خودشان بخواهند شلوغ کنند، خدا را هم بنده نیستند. امروز که من دلم شلوغ کردن می‌خواست. دلم حرف زدن می‌خواست. هر چه می انداختم وسط نمی‌گرفت. آخر سر مستقیم گفتم: بچه‌ها نقشه‌ را بی‌خیال شوید. فکر کردند که می‌خواهم کلاس را تعطیل کنم. گفتم چند تا سوال دارم. آتش شلوغی در گرفت. دلم می‌خواست بگویم: بلند شید بزنیم میزها را خرد و خمیر کنیم.

گفتم: بهترین چیزی را که الان در زندگی‌تان دارید، چیست؟ گفتند. پرسیدم: بهترین چیزی که دوست دارید داشته باشید؟ گفتند. پرسیدم: بهترین آدمی که می‌شناسید؟ گفتند. پرسیدم: جایی که دوست دارید زندگی کنید؟ گفتند. حالا هر کدام از این گفتندها خودش قصه‌ای‌ست که بماند.

یکی گفت: آقا بپرس کی را دوست داریم؟ دیدم عشق چه جسور است. چقدر دوست دارد دیده شود. خودش را نشان بدهد. فریاد بزند. گفتم: خب! کی را دوست دارید؟ یکی از آن ته داد زد: آقا دوست دخترم را. بچه‌ها زدند زیر خنده. اما او خیلی جدی به اطراف‌اش نگاه می‌کرد. انگار آتشی در آبی. دیدم هنوز چیزی نشده عشق بزرگی خودش را نشان می‌دهد. اولی هم که گفته بود از دوست داشتن بپرس گفت: آقا! من هم دوست دخترم را. اگر می‌خواهی اسم‌اش را بدانی از برادرم بپرس. گفتم: می‌داند؟ گفت: آقا همه‌ی فامیل‌مان می‌دانند. حالا یک‌ربع مانده کلاس تمام شود. یکی گفت: آقا خودت هم به این سوال‌ها جواب بده! یک‌هو انگار کلاس منفجر بشود. آقا، آقایی راه انداختند که صدا به صدا نمی‌رسید. گفتم: باشد برای یک وقت دیگر. مگر می‌رفتند. که تا نگویی نمی‌رویم؟ گفتم جلسه‌ی آخر سال می‌گویم. یکی گفت یادمان می‌رود. دیدم یکی بلند شد و آمد پای تخته. به رسم خودم که برنامه‌های آینده را گوشه‌ی تخته می‌نویسم که یادم نرود، نوشت: سوال‌هایی که آقا باید جواب بدهد.

تو می‌گویی چطور بگویم که تو را دوست دارم؟ اصلن می‌شود به این دل گنجشک‌ها گفت، من تو را دوست دارم. آخر گفته‌ام دروغ نگوییم به‌هم. گفته‌ام هر که دروغ بگوید: ترسوست.

طرب امروزم، کار دستم داد. این‌ها از این طلب‌شان کاش دست بردارند. فردا باید یک‌جوری، وقتی که حواس‌شان نیست، آن گوشه را پاک کنم.

 

پی‌نوشت بی‌ربط: این آخرین پست از برای دل خودم‌ بود. چند روز دیگر به‌ حال و هوای قبلی برمی‌گردیم. به قول دوستان روشنفکر، جدی می‌‌شویم.

                   

 

هی فریاد! لامپا رو بشمار

 

هی فریاد! لامپا رو بشمار

 

به‌طرز دیوانه کننده‌ای بین دو نفر گیر کرده‌ام. یکی که دنیا را خیلی جدی گرفته، آن‌قدر که دچار افسردگی شده‌است. وَ یکی دیگر که این آدم جدی و غمگین را دست می‌اندازد و به تخم‌هاش حواله می‌دهد. بین قلب اندوه‌گین آن و سر پُر دست‌انداز این، بی‌چاره‌ای که منم.

 

 

تو کُشتی وقتی کسی داره ضربه می‌شه، بهش می‌گن: لامپا رو بشمار. حالا چن وقته که رفتم رو پل و... یکی مدام از تو جمع داد می‌زنه: هی فریاد! لامپا رو بشمار.

وَ جمعیت شروع می کند به شمردن یک... دو...

 

 

واژه‌‌ها مثل جن‌اند. می‌آیند. می‌روند. اما بعضی وقت‌ها احضار می‌شوند.

مشدی چی بود این‌که تو گفتی؟ نیم‌بسمل!

 

 

از همین‌جا به شما بازمانده‌‌ی همه‌ی چیزهایی که بود، داشتم؟ قول می‌دهم، بزرگ شوم. طاقت بیاورم. شماره‌هاتان را فراموش کنم. آدرس خانه‌هاتان را هم. اما شما، اصلن روی این قول من حساب نکنید.

------------------

پی‌نوشت ناتنی:

دوستانی که سراغ از گنجشک‌ها ... می‌‌گیرند. از وضع پخش کتاب به‌خصوص مجموعه شعرها که باخبرید. با این‌همه آدرس‌تان را برای‌ام‌ در نظردانی بگذارید یا این‌که ایمیل کنید. تا چاره‌‌ای بیندیشم. اگر دوستان بیشتر از 5 نسخه سفارش بدهند. هم در پخش کاری کرده‌اند و هم این‌که از دعای خیر فریاد ناصری بی‌نصیب نمی‌مانند.

گنجشک‌ها روی برف راه می‌روند

فریاد ناصری

قیمت: 1500 تومان

ناشر: انتشارات آرویج- تهران