هوش از الکل ذهن‌ام پرید- یادداشتی درباره‌ی مجموعه شعر پشت گندم‌زار اثر مریم بالنگی

هوش از الکل ذهن‌ام پرید

(یادداشتی درباره‌ی مجموعه شعر پشت گندم‌زار اثر مریم بالنگی-انتشارات فرهنگ عامه کرمان-چاپ اول پاییز 1391)

 

فریاد ناصری

 

 

از طرح جلد و عنوان کتاب –بی سلیقگی ناشر و شاعر- که بگذریم. پشت گندم‌زار از شاعری خبر می‌دهد که اگر کمی حواس‌اش را جمع کند می‌تواند وسعت‌های زیادی را در دنیای شعر با پرش‌های مجنون ذهن‌اش فتح کند. شاعری که ذهن و صدای تازه‌ای دارد با جنونی ولنگار و درخشان که تربیت ناشده و خام است اما پیش از فریب خوردن از هر نظری درباره‌ی جنون حواس‌مان باشد، جنون وقتی شکل می‌گیرد و اثر می‌شود باید که پیرایش و ویرایش شود . این ذهن درخشان ِ ولنگار اگر همین‌طور دیوانه‌وار و وحش، کلمات را به سینه‌ی سفید کاغذ بکوبد دچار سرنوشت گنجشکی می‌شود که در فکر راه گریزی مدام به شیشه می‌کوبد. این آزمون و خطا خون‌ریزی زیاد خواهد داشت و حتا احتمال از دست رفتن‌ست اما همین بال و پر زدن‌های دیوانه‌وار در دنیای کلمات و بیان ِ گاه زخمی و گاه دندان تیز اما در هر حال عاصی، در خود حرف‌هایی دارد که از زیست و یاشایی دیگرگونه خبر می‌دهد نگفتم شاعرانه تا تکلیف شعر را به هرحال از هرگونه شاعرانگی خارج از نوشتنی جدا کرده باشم. اصل ماجرا شاعری‌ست در رفتار با کلمات، این رفتار با ‌کلمات است که نشان می‌دهند به چنته چه داریم. بیشتر شعرهای این مجموعه همان قدر که در خود توان شگفت زده کردن را دارند حکایت از بی توجهی و بی نظمی دارند، حکایت از آشفتگی. البته نه آشفتگی‌یی که اجرا شده باشد بلکه دقیقن آشفتگی‌یی که از فقدان اجرای درست رخ داده است. آشفتگی اجرا شده آشفتگی‌یی‌ست که موشکافانه و با نیت و نظم شکل می‌گیرد و خبر از قدرت خلاقه‌ی آفریننده می‌دهد. قدرت خلاقه‌ای که با تمرین و کسب مهارت در کنار هوش درخشان وسیع می‌شود و وسعت می‌دهد. اما در شعرهای این مجموعه آن شاعریت اکتسابی همیشه در مقابل تیزی ذهن کم آورده و نوشتن را به هم ریخته است. کمی دقت و حوصله می‌توانست که بعضی شعرها را از مجموعه بردارد و بعضی‌ها را شکل و شمایل دیگری بدهد مثلن در شعر 33 کلمات با بار معنایی و هاله‌های زیبایی شناختی خود تنها و بدون هیچ کار کشیدنی از طرف شاعر به صحنه‌ی کاغذ آورده شده‌اند. کلماتی برنده و تیز و صریح اما بالقوه، کلمه هست آنچه آن را زنده می‌کند و به هستی می‌آورد شکل استفاده است. شکل استفاده به شکل فکر برمی‌گردد. شکل فکر به شکل زیست، اگر چه گاهی اشتباهات و آگاهی‌های کاذب سلطه پیدا می‌کنند و زبان از زندگی، شکل گفت از شکل بودن آدم‌ها دور می‌شود اما حتا در این مواقع هم این وظیفه‌ی شاعرست که شکل درست گفت را به زندگی‌یی که زبان را از آن گرفته‌اند برگرداند. بیشتر شعرهای بالنگی لحن و زبان عاصی‌یی دارند و این عصیان است که همیشه به نوعی نقد و اعتراض تکیه دارد.

تم بیشتر شعرهای مجموعه عاشقانه‌ست اما در بیشینه‌ی این عاشقانه‌ها نوعی جداسری و شور وجود دارد که آبشخور عصیان‌اند. عصیانی که در شاعریت قبل از هرچیز باید در زبان دیده شود. شاعر عاصی نمی‌تواند زبان فلاکت زده و آری‌گو داشته باشد. عصیان شاعر باید در شعر و زبان‌اش بروز و ظهور یابد و در این حرف از هر طرف که می‌روم می رسم به حرف‌های ضیاء موحد در کتاب سعدی‌اش که نوشته است نقل به مفهوم البته زهد سعدی درواقع زهد زبانی اوست.

 

یک دفعه می‌شود سرما

بهانه دستم

روی زنگ در خانه‌ات

تو را دور اندام‌ام می‌پیچم

مثلن می‌لرزم

گنجشک شدی مریم؟

زیر کدام باران

سنجاق کن   مرا به سینه‌ات

خورشید مرد خشک کردن اندوهم نیست

تو فقط... می خندی.

 

تمام شیطنت‌های این شعر در سطرها و حرف‌هاش تازه طبیعی شعر است. یعنی اگر سرپیچ‌یی شکل گرفته در اصل سرپیچی نیست سرنهادن به یاسای شعر است. با این‌همه در همین شعر سطر آخر اضافه است. بعضی از این شعرها از ساختاری در ذهن بالنگی خبر می‌دهند که وقتی شعر تمام می‌شود شاعر به تلواسه می‌افتد  یک سطر انگار برای نتیجه‌گیری یا نمی‌دانم برای چی به آخر شعر ببندد. از این دست است سطر آخر شعر ضعیف 5 گاهی هم شاعر از خودش از روانیت ذهن‌اش گول می‌خورد یکی از این فریب‌خوردگی‌ها مثلن شعر 52 است یا شعر بعدی‌اش. نوشته‌هایی تهی که یکی‌ش شبیه یک یادداشت عاطفی – سیاسی شده و آن یکی هم یادداشتی دفترچه خاطراتی که حالا فکر می‌کند تقطیع‌اش چه رازی به او بخشیده با یک از، اما همین شاعر در شورش نوشتن می‌نویسد:

صفورا عروس می‌شود

برای مردی که تن‌اش محشر

تمام پوست مرا شیر کرده است

دارم سر می‌روم

 

یا این شعر محکم و و در هم تنیده‌ی روان را که از هر طرف که بگیری مدام سر می‌خورد از دست:

 

با گریه‌ات

ببین لخت می‌شوم

این‌جور دوستم نداری؟

باد    خود وزیدن باشد

درخت اما     برگش را در بیاورد

 

در این شعر تمام کلمات با هم ماجرا دارند. همه به هم اشاره می‌کنند. بعد تو بین این اشاره‌ها مانده‌ای و انگشت کلماتی که هی جهت عوض می‌کنند. کلمات ایستاده‌اند اما معنا در هیچ کلمه‌ای نمی‌ایستد. به قول براهنی در شعر بلند اسماعیل "زجر روانم مرا شطح خوان کرده‌است" کاملن مشخص است که دیوانگی این شعر همه از تجربه‌ی دوزخ زیست شاعر است و این تجربه‌ی دوزخ نیز از حرف‌های براهنی است. هرجا که شاعر حواس‌اش به کلمه‌هاست کلمه‌ها رنگ دیوانگی می‌گیرند همین که حواس‌اش پرت می‌شود دیوانگی کلمات را به هم می‌ریزد و از ریخت می‌اندازد. شاعر در شعرهاش شکل می‌گیرد که حرف بزند حرف‌های دیوانگی همان مرز بین خلاقیت و از دست رفتگی‌اند که گاهی از دست می‌روند. اگر چه جایی نوشته:

چنین

که دیگر فرقی نداشت

متفکر بودی یا دیوانه؟

اما واقعیت این است که او بین آنچه خود شده و آنچه دیگران از او می‌خواسته‌اند تا بشود به خصوص دیگری بزرگ -پدر- مقایسه می‌کند و شدنی را در برابر ناشدنی قرار می‌دهد.

 

حالا تمام مدت انگشتان را می‌مکم

سیگار می‌کشم

بابا نق می‌زند

هیچ چیز نشدی

چیزی اما توی سرم متورم می‌شود

ترک می‌خورد

و طعم الکل...

 

 واقعیت بیرونی ِ افسرده و منزوی و ترس‌خورده‌اش را در مقابل جریان زنده و گرم و در حال حرکت درون‌اش گذاشته و آنچه که در سرش رشد می‌کند تا با ترک خوردن‌اش الکل را به مغز بپاشد. چیزی‌ست او در حال شدن آن است اما پدر نمی‌بیند و هیچ کس دیگری نمی‌بیند. در سر داشتن، آنچه در سر می‌گذرد هرجا که در شعرهای بالنگی آمده با خود درد را هم آورده است از آن شعر اول بگیر تاهمین شعر 32 که می‌نویسد:

 

زهدانی در ضلع شرقی پیشانی‌ام

دل‌دل زد

دردی شبیه خودم زائید

 

اگر چه او رشد در سرش را می‌بیند اما این رشد دردآور همان‌قدر که مست می‌کند همان قدر هم خراب می‌کند شاید همین است که می‌نویسد:

 

سرگیجه‌ی عجیبی دارم

به گمانم آبستن درکی دوقلو

در تضادم

 

تجربه‌ی این تضادهای هولناک، این بیرون و درون درهم و برهم است که زبان و گفت را مغشوش می‌کند  حتا درک از گفت را هم، برای همین گاهی هیچ را به جای شعر می‌نشاند و گاهی هم حرف و فکری درخشان را در میان هیچی تلف می‌کند. مثلن نوشته‌ی زیر عدد 38 از آن هیچ‌هاست همین‌طور 39. در مقابل شعر 47 اگر چه تم بسیار کار شده‌ای دارد اما اجرا به این تم کار شده رمقی تازه داده، همین‌طور شعر 50 که همان حرف نامکرر است با جسارتی زنانه ولی اجرا و تدوین  بالنگی شعر را در آستانه‌ی ذهن نگه می‌دارد یعنی نمی‌گذارد که بگذریم.

کشاندن شعری چنین صریح و برهنه به آستانه‌ی ذهن، علی‌الخصوص ذهنی که به ترنم و دلی‌دلی عادت کرده و کوبیدن آن برای حک، از رگه‌های خلاقیت هر شاعری خبر می‌دهد. این رگه اگرچه در تمامیت یک قطعه  در کتاب اول بالنگی کمتر دیده می‌شود اما هستند بندها و پاراها، سطرها و تصویرهایی که به چشم می‌خورند و به آستانه‌ی ذهن می‌روند.

 

تولد راه رفتن است

با پای بسته                 شعر 7

 

در این عصرانه‌ی اندوه

که نزدیک شدن به تو

مجاز نیست

اندیشه‌ی عاشقم

آماده می‌شود

برای هشتاد ضربه‌ی شرعی

فردا برای دیدن‌ات

خواهم آمد                  شعر 15

 

شانه‌هایم سربازخانه‌ی بره‌هایت        شعر 17

 

خودم را می‌بخشم

که بتوانم دوباره اشتباه کنم

اعتماد   اولین نشانه‌ی ولنگاری است

برای من

که عادت دارم به ناف تو لم بدهم

سیگار بکشم

دنیا را آب برد                 شعر 35

 

هوش از الکل ذهن‌ام پرید               شعر 54

 

البته در این میان هستند شعرهای تک و توکی که در کلیت هم به تعادلی رسیده‌اند و در راستای هدف درونی‌شان و بر اساس همان هدف درونی تا حدودی به نظمی قابل پذیرش و خوشایند رسیده‌اند مثل شعر 58، 59، 62 و شش‌امین و آخرین شعر از شعر چند تکه‌ی آخر ِ کتاب.

با همه‌ی این حرف‌ها پشت گندم‌زار با همین عنوان از درون تهی‌اش از زنی خبر می‌دهد که با هم‌دستی زیست خاص و جنونی که توانسته در نوشتن برای خودش دست و پا کند به عرصه‌هایی نزدیک می‌شود که اگر کمی بیشتر دقت و وقت خرج می‌کرد حتمن می‌توانست شمایل جنون‌اش را در نوشتن بیشتر به سمت نوشتن ببرد. اگرچه اصلن دیر هم نشده این تجربه‌ی پر شور اول می‌تواند صدایی باشد در میان صداهای تازه‌ی زنان امروز که در گفت از خود، از همه‌مان می‌گویند.

 

 

 

خلاصه ی این مطلب پیش از این در مجله جهان کتاب فروردین و اردیبهشت 92 چاپ شده است.

 

 

ترانه‌های سیـّد دعاگو- یاداشتی درباره‌ی مجموعه شعر زیارت‌نامه‌ی مرغ سحر و همخوانی دختران خرداد ماه،


ترانه‌های سیـّد دعاگو

(یاداشتی درباره‌ی مجموعه شعر زیارت‌نامه‌ی مرغ سحر و همخوانی دختران خرداد ماه، از سیدعلی صالحی- نشر چشمه- چاپ دوم پاییز 1390)

 

فریاد ناصری 

 

زیارت‌نامه‌ی مرغ سحر و همخوانی دختران خرداد ماه، همان‌طور که از نام‌اش پیداست و از دیگر اشارات در کتاب می‌تواند از وجهه‌ی شعر سیاسی- اجتماعی هم بررسی شود. چرا که دیگر معنای مرغ سحر در صحنه‌ی ادبیات سیاسی کاملن روشن است یا حتا بخش دوم عنوان نیز از این منظر بسیار صریح و آشکار است، اما به‌ناچار و فعلن می‌گذریم تا به عرصه‌های دیگر کتاب برسیم. صالحی شاعر ریشه‌دار و پر حرکتی‌ست این‌ را تلاش‌های‌اش در عرصه‌ی ‌شعر و باز سرایی و ترجمه و مقاله نویسی و نظرسازی نشان می‌دهد. نمی‌شود این‌همه راه رفت و گم نشد به گمانم صالحی این را به‌تر از همه‌ی ما می‌داند که رفتن گم شدن نیز دارد. پس می‌داند که بی خطا هم نمی‌شود رفت. اگر می‌خواهیم خطایی نباشد، باید نباشیم.

در بسیاری جاها گفته‌ام که زینت‌های ترکیبی‌ی ِ خاص ِ سید علی صالحی نسبت فراوانی با معماری ایرانی‌ی ِ پس از حمله‌ی مغولان دارد. معماریی که اس و اساس معماری‌های پیش از خود را ندارد اما تزئینات الحاقی‌ی ِ زیبا، فراوان؛ انگار شاعر پس از شعرها و حضورهای بزرگ ِدهه‌های پیش از خود به یک خالی و نبود می‌رسد. آن‌وقت فراوان و بسیار شعرهایی می‌نویسید که رویه‌ کاری‌های زیبای زیادی دارند. حالا که کم‌کم از آن دوران تاریخی رکود و نبود دور می‌شویم. صالحی هم پیش می‌آید و از آن زینت‌کاری‌های ظاهری کم می‌کند با این همه نباید اشتباه کنیم او هنوز شعر خودش را می‌نویسد. شعر ریشه‌دار خودش را. دقت در پیش‌گفتار خاطره‌وار کتاب از بومیت و جغرافیای خاصی خبر می‌دهد که در نویسش سیدعلی صالحی دچار شکل و شمایل و معنای دیگری شده است. اگر چه آن جغرافیا و بوم بزرگان بسیار دیگری هم دارد، اما در جنگل هیچ درختی شبیه درخت دیگر نیست. و هر درخت شکل دیگری از جنگل است. با این‌که شاخه‌ها و برگ‌هاش، درختان دیگر رانشان می‌دهند. این درختان دیگر همان جنوبی‌های نویسش فارسی‌اند که شعر صالحی در کنارآنها و با تفاوت از آنها خودش را تکمیل می‌کند.

در زیارت‌نامه‌ی مرغ سحر می‌شود انگشت روی چیزی‌های زیادی گذاشت که حرفی برای گفتن دارند اما دو چیز به گمانم بیشتر از همه‌ی ویژگی‌های کتاب استعداد گفت دارند. اولی امیدواری آشکار شعرهاست دومی حضور واژ‌هایی الهیاتی به عبارت دیگر واژه‌هایی بومی‌ی ِ اسلام و تشیع در خاک پارس، البته این دو ویژگی بیرون از مدار تا به این‌جای شعر صالحی نبوده‌اند اما این‌جا با توجه به آن شراکت تاریخی- اجتماعی‌ی ِ شعرها رنگ و رخسار دیگری دارند و همین باعث شده است که در این کتاب ترانه‌های روشنی از این سید دعاگو بخوانیم. برای نشان دادن و برجسته کردن امیدواریی که گفتم کافی‌ست چند تکه از چند شعر را با هم بخوانیم:

بیا...!/ این‌جا به عاقبت/ ملال از افتادن آدمی/ به دیو خواهد رسید/ وشهر چراغان خواهد شد. از شعر "...که منتهات منم". لازم است به یاد آوریم آن مصرع شعار شده‌ی حافظ را در زمانه‌ی انقلاب که دهان‌ها و دل‌ها را هم‌دست کرده بود "دیو چو بیرون رود فرشته درآید" یا آن شعر عامیانه‌ی شاملو را "امشب تو شهر چراغونه/ خونه‌ی دیبا داغونه/ ... دنیا مال ماس، دیب گله داره.../ سیاهی رو سیاس، دیب گله داره" همین امیدواری است که جان شادمانه به شعرها می‌دهد که مثلن اسم همین شعر که تکه‌ای از آن را خواندیم بشود "...که مُنتهات منم" نامی از رقصندگی‌های مولانا. یا شعر حدس بزن: دیدی دوباره/ درخت و سایه به هم رسید/ دیدی دوباره/ خورشید و خیابان به هم رسید/ نق نزن نومید گرامی من!/ دنیا پر از فرصت حرف و اتفاق و آدمی است. اما برای این‌که سخن بلند نشود شعر "زنده باد امید" را به یاد می‌آورم و پارای اوّل و آخرش را با هم می‌خوانیم: در ازدحام این‌همه ظلمت بی‌عصا/ چراغ راهم را ازمن گرفته‌اند/ اما من/ دیوار به دیوار/ از لمس ِ معطر ماه/ به سایه روشن خانه باز خواهم گشت/ پس زنده باد امید!/... چراغ‌ها، چشم‌ها، کلمات/ باران و کرانه را از من گرفتند/همه چیز/ همه چیز را از من گرفتند/ حتا نومیدی را.../پس زنده باد امید! انگار که انسان به‌قول شاعر، این پنج حرف ساده، جعبه‌ی پاندوراست که لحظه‌ای به وسوسه گشوده می‌شود و همه چیز از دست می‌رود و تنها و تنها امید می‌ماند برایش، پس زنده باد امید!

اما آن واژه‌های اسلامی- شیعی که بومی شده‌ی خاک پارس‌اند و این سید پارسی‌گو در ترانه‌های‌اش زیاد به‌کار می‌برد. ترانه‌هایی که کم‌کم شکل سرودها و نیایش‌های مقدسی می‌شوند که انگار باید دسته جمعی خوانده شوند تا آرامش و رهایی را به‌ جان‌های خسته هدیه کنند. در میان این واژه‌ها، واژه‌هایی که به واقعه‌ی کربلا و عاشورا اشاره می‌کنند جان‌دار و پر زورترند.

ما تنها نیستیم/ در گلوی بریده‌ی باران/ آفتاب هزار عاشورای دوباره آرمیده است. از شعر بام‌ها، کوچه‌ها، کلمات

از نیزه تا نماز/ فقط یک ظهر/ یک ظهر تشنه. از شعر ِ ظهر، زائران هزاره‌ی باران

یا شعر پایانی کتاب - نیزه و گل‌سرخ- که به تمامی در بستر واقعه‌ی عاشورا پیش می‌رود:

آنجا/ در آن بی‌نهایت عجیب/ رو به ذوالجناح جهان اشاره کرد/ ...او/ با من از شفاعت سایه سخن گفته بود/ و از کاروان کلماتی که رو به سوریه می‌رفتند...

از دیگر واژه‌هایی که در فضای گفته شده به شعرها معنا می‌دهند می‌توان به این واژه‌ها اشاره کرد: نی‌نوا،نافله ، نیزه، نماز، ظهر تشنه، مؤمن، ملکوت، آمین، تلاوت، دارالسلام، ولادت، موعود، ذوالجناح، شفاعت، گهواره و... در میان این واژه‌ها آنها که خاص‌اند بر سرشان حرفی نیست اما دیگر واژه‌ها شاید این‌جا به تنهایی آن بار معنایی گفته شده را نرسانند اما در سطر و شعر به شدت تاثیرگذاری فضاسازانه دارند. شعر "از تخیل تو که پرده دار کاتب من است" سخت بر این واژه‌ها که بار مذهبی و دینی دارند تکیه دارد. گویی سرود ستایش الهه‌ی آب‌ها و روشنی‌هاست و هجرانی‌اش. در پارایی از این شعر چنین می‌نویسد شاعر کاتب:

کشف دوباره‌ی کلمات/-آن هم در تاریکی-/ غیر ممکن است/ شعر/ همین‌ جا/ با همین غیر ممکن تاریک تمام می‌شود.

تاریکی در این پارا معنای نمادین وسیعی دارد و در این وسعت است که کشف دوباره‌ی کلمات، زنده کردن‌شان، به گفت آوردن و با آن‌ها به گفت نشستن غیر ممکن شده است. غیر ممکنی که فرو بستگی است. تاریکی وسیعی که فروبستگی گفت و نوشت یکی از نتایج‌اش است و در این میان شعر که اعظم گفت‌‌ها و نوشت‌هاست حتمی‌است که دچار فروبستگی و رخوت شود. نمی‌شود از همه سو فروریختگی و ویرانی و سرگردانی باشد و شعر بر اوج‌ها برود. دهان روشن در روزگاران روشن پیدا می‌شود و اگر می‌خواهید نشان دهید که کسانی بوده‌اند که گفت اعظم ‌داشته‌اند در روزگاران مکدر دور، باید بگویم آن‌ها را در همان زمان تقویمی‌شان نبینید که آنها حاصل سال‌های پیش از خود‌اند که آمده‌اند و در جایی از تاریخ دهان باز کرده‌اند. در خانه‌ی بی چراغ بوی گرم نانی نمی‌پیچد برای همین است که شاعر، سطرهای در بالا آمده را می‌نویسد. او این راز آشکار را می‌داند به‌رغم خیلی‌ها که می‌بینند و نمی‌دانند. امروز اگر درفارسی گفت ِ بی رمقی مانده به اندازه‌ی جرقه‌ی کبریت، کسانی دو کف دست آغوش و پناه کرده‌اند در برابر سرما و باد و تاریکی تا این جرقه را برسانند به روزگار جان‌های پر استعداد که به جرقه‌ای شعله‌ور می‌شوند. اما اگر بخواهیم برگردیم به آن حرف ِ اول یادداشت یعنی فاصله گیری سیدعلی صالحی از آن رویه‌کاری‌های تزئینی و نمونه بدهیم. می‌توانیم از دو شعر خواندنی "جهان" و "قصه‌ی آخر شب" نام ببریم. دو شعری که به‌طور آشکاری توانسته‌اند از جاذبه‌ی آن زبان مزیّن دور و رها شوند و در ساحت و فضای دیگری به گفت بنشینند. شعر "جهان" گویی از دهان پیری سرد و گرم چشیده و شیرین سخن بعد از سال‌ها زیست بیرون می‌آید که حالا از اشتباهات و و واقعیات حرف می‌زند و در میان همه‌ی این حرف‌ها ما را که میهمان این جهان‌ایم، به یک چای دیشلمه دعوت می‌کند تا خستگی از تن به‌درکنیم. شعر قصه‌ی آخر شب اما حکایت دیگری دارد. ساخته شده در هیبت قصه- خاطره‌ای که فاصله‌ی آموختن و زیستن را می‌خواهد نشان دهد. در بین این دوشعر، شعر "جهان" کلیت منسجمی دارد و توانسته روابط درونی‌اش را به سرانجام خاص خود برساند اما شعر قصه‌ی آخر شب با اینکه امتیاز و ویژگی روایت را هم با خود دارد نتوانسته سیر درونی شعر را بر اساس منطق درونی‌ شعر حفظ کند و چهار سطر پارای آخر شعر کاملن اضافه و حشو است. چرا که توضیح اتفاق ِ شعری است. اتفاقی که پیش از این توضیح در شعر رخ داده و به زبان شعر بیان شده اما شاعر انگار می‌خواهد خیالش راحت شود که آنچه می‌خواسته بگوید گفته شده پس بیرون از منطق شعر چهار سطر کوتاه توضیحی می‌آورد. با هم قصه‌ی آخر شب را بخوانیم تا حسن ختامی باشد بر این یادداشت.

یکی بود/ یکی نبود/روزی روزگاری دور/ حوالی همین آب و نان ِ همیشه/ عده‌ای آدمی / با مشق و تمرین و ترانه/ به مدرسه‌ی روستای ما آمدند./ روز بود/ اول روز بود/ و روز ِ اول بود/ معلم ما لهجه داشت/ لهجه‌ای شبیه عبور باد از پیراهن علف/ گفت:/ الف، هرگز نقطه نداشته است/ اما ب... یک نقطه‌ی روشن دارد/ و نقطه گاهی می‌تواند/ سر آغاز ِ یک خط بی دلیل باشد/ یک خط خاص،/ دنیا پر از خط‌های بی پایان است./ و ما یاد گرفته‌ایم/ آی با کلاه/ اول هزار واژه می‌آید./ و ما از هزار واژه/ به یک واژه رسیدیم،/ اما گفتنش سخت است/ نوشتنش سخت است/ خواندنش سخت است/ تا یک روز عجیب/ که آن اتفاق عجیب افتاد/ معلم از تبعید آمده‌ی ما/ پای تخته سیاه نوشت: مار/ و گفت این مار است/ همه از الف تا آخر دنیا خندیدیم./ عده‌ای از میان ما/ به چنبره‌ی لغزان مار اشاره کردند./ حق با آن‌ها بود./ مار/ مار نیست/ ولی مار/ مار است.

 

خلاصه ی این مطلب پیش از این در مجله جهان کتاب فروردین و اردیبهشت 92 چاپ شده است.


یادداشتی پیرامون کتاب درباره‌ی هایکو- مجموعه گفت‌وگوهای سیروس نوذری


یادداشتی پیرامون کتاب درباره‌ی هایکو- مجموعه گفت‌وگوهای سیروس نوذری با شاعران و مترجمان- نوید شیراز-1391

 

فریاد ناصری

 

فرهنگ ما که به شرح در سکوت و گریز از قال و مقال، به گفت در تامل شهره است؛ هرجا که پای بحثی گشوده می‌شده به چوب تادیب سیاه‌اش می‌کرده و به سنگ ستیزه دندان حرف را می‌شکسته‌است حالا به یمن روزگار نو و اتفاقات نو کم‌کم با حرف و بحث آشتی کرده است تا هر آنچه را که بی حرف و گفت است را به شرح و توضیح و پژوهش، روشن و آشکارش کند که چیست و کجاست و چگونه است؟

در این میان سیروس نوذری، شاعر و پژوهنده‌‌ای‌ست که دغدغه‌اش جست و جوی تفاوت‌ها و اشتراکات انواع ادبی و فرم‌هایی‌ست که فصل مشترک همه‌شان نمای کوتاه‌شان است که البته همین کوتاه بودن خود سخن بلندی شده است در بحث. پیش از این دو کتاب کوته‌سرایی و بررسی در هایکو و هایکوهای ایرانی را در کارنامه‌اش دارد اما، درباره‌ی هایکو که مجموعه گپ و گفت با کسانی‌ست که هر کدام به نوعی از نزدیک دستی بر آتش کوته‌سرایی داشته‌اند و جست و جوی مرزهای افتراق و اشتراک این انواع و فرم‌های ادبی در حرف‌ها و نظرهای ایشان.

بزرگ ضعف و سستی این کتاب که بنیانی هم هست. قالبی بودن و بی‌روح بودن پرسش‌هاست. تو گویی پیراهنی به دست هست که می‌خواهیم آن را به تن عارف و عامی بکنیم و خوش هم بنشیند. حرف از نویسش و فکر است، آمار خانوار که نمی‌گیریم یک فرم تهیه کنیم با سوال‌های یک‌سان. بهتر بود پرسش‌ها به فراخور شخصیت و کار و بار هر کسی پرسیده شوند و شکل و شمایل و سمت و سوی دیگری داشته باشند. اگرچه به‌ندرت چنین نیز هم شده است.

از دیگر سستی‌های کتاب غلط‌های چاپی فراوان آن است یا سستی‌های دیگری، نظیر بی‌دقتی‌یی که پاسخ کاوه گوهرین در صفحه‌ی 260 بی هیچ کم و کاستی در صفحه‌296 به عنوان پاسخ محمدرضا یاسینی هم تکرار می‌شود. حالا پاسخ کدام‌شان است خود نیازمند ویراست دیگری از کتاب و توضیح گردآورنده‌ی آن است.

حسن‌اش اما همان که در مقدمه گفتم: فربه کردن گفت و حرف و بحث در فارسی‌ست  پیرامون چیزها. تا کسی مثل مسیح طالبیان به حرف بیاید و جان کتاب را بسازد با تاملات و حرف‌های‌اش از شیوه‌های روایت در شعر تا تیره و تبار هایکو و تاثیرش در سینمای آیزنستاین و تاثیر سینمای آیزنشتاین در هایکو، دقت‌های‌اش در کار ایماژیست‌ها و چند و چون و انواع هایکوها که به قول خود سیروس نوذری در مقدمه خود کتاب دیگری‌ست درباره‌ی هایکو.

 

یا همان چند سطر فرصتی که کاوه گوهرین دل ماجرای "وابی‌سابی" را بشکافد و بحث را در ذهن ِ زبان فارسی به قصه‌های عارفان و شخصیت‌های عارفانه نزدیک‌تر کند. یا حرف بر سر اسم باشد که شعرک یا ترانک یا طرح و هایکو تا محمود فلکی بر ترانک پافشاری کند و در این پافشاری‌اش به‌طور ضمنی و تلویحی بگوید که هایکو جان غریبی دارد. برای ما دیگری‌ست ما نساخته‌ایم چیزی‌ش را تا بر همه‌اش مسلط باشیم و یا پاسخ رندانه‌ی سید علی میر افضلی به تقابل ساخته و بدیهی انگاشته شده‌ی هایکو- پست مدرن که با اشاره‌اش به ریچارد براتیگان که باعث شده  و شده‌اند تا برای هر روهرو‌ی که در این راه است چراغ دیگری در دست باشد به نام درباره‌ی هایکو.

اما یک نکته‌ی دیگر با این‌که در این بحث‌ها اشاره‌های کوتاهی به پیشنهاد مهدی اخوان ثالت یعنی نوخسروانی‌ها شده اما متاسفانه هیچ کدام از این دوستان به پژوهش و دوباره به‌یاد آوردن قالب فراموش شده‌ی مصرع نمی‌کننند. اخوان ثالث در مقاله‌اش درباره‌ی مصرع از آن به عنوان یک شعر در خود کامل که در یک مصرع سروده می‌شده است یاد می‌کند و نام از شاعران مطرح این نوع شعری می‌آورد و از شعرها یا همان مصرع‌های‌شان که متاسفانه در این گپ و گفت‌ها هیچ اشاره‌ای به این حرف و حدیث نمی‌شود.


این مطلب پیش از این در مجله جهان کتاب فروردین و اردیبهشت 92 چاپ شده است.