سازههای ترس، تنهایی و تاریکی - نگاهی به مجموعه شعر فصل کاشتن کلمات اثر آرش نصرتاللهی
سازههای ترس، تنهایی و تاریکی
( نگاهی به مجموعه شعر فصل کاشتن کلمات اثر آرش نصرتاللهی- نشر چشمه- چاپ اول 1390)
فریاد ناصری
کتاب فصل کاشتن کلمات در آغاز خود ادعایی را پیش میکشد و به شکل تقدیمیه بر پیشانی کتاب حک میکند که از همان آغاز میخواهد مخاطب را با گارد و موضع گیری خود آشنا کند." به: آگاهی/ که ایستاده در برابر بیداد" پیش از هر چیز بهتر است سراغ آگاهییی را بگیریم که از بیداد بر پوستمان رفته است و خواندهایم.
آگاهی در رفتار به نظم میرسد. در رفتار فکری به نظم فکری میرسد اما حواسمان باشد که به قول فوئنتس البته نقل به مضمون نظم مقدمهی ترور و خشونت است.
در بیشتر شعرهای آرش نصرتاللهی نوعی نظم وجود دارد که حکایتگر ذهنی اهل نظماند. به عبارتی نظم ذهنی، چینشها، چیدمانهایی که در شکل گیری شعرها موثر بودهاند تکنیکهای طراحی شدهی موازیی هستند که گاه با تکرار تصاویر و گاه با تکرار سطرها پیش میروند و شعرهایی با طراحیهای سازهوار را شکل میدهند. این نظم ذهنی یک شکل ایدهآل حتمن در ذهن خالقاش دارد که مدام به سمت آن میرود. به سمت آن سازهی نهایی، آن ساخت ایدهآل و آن چیدمان ِ بی حرف. این تکنیک و ساخت از همان شعر اول – هنوز درختم- خودش را نشان میدهد و در این رفتار شعری آواها، در فکر القائات خود هستند پیش از آنکه معنای کلمات بخواهند چیزی را برسانند. نصرتاللهی در هر شعرش که به این نظم ذهنی خود پشت کرده و دست از آگاهی و طراحی برداشته و خواسته شعر را به دوش کشف و اتفاق بیندازد چیزی به دست نداده. نصرت اللهی شاعر کشف نیست. شاعر طراحی و چیدمان و ترکیببندی است. هرجا به سمت کشف و رهایی در کشف رفته شعرهای کم رمقی ارائه داده است. به خصوص در شعرهای کوتاه اما هرجا با آگاهی – آگاهی قبل از سرایش و در حین سرایش و حتمن بعد از سرایش کارکرده موفقتر بوده است و گمانم متنهای او را از زیر بار عنوان سرودن بیرون بیاوریم بهتر باشد. چرا که سرودن در خود حالتهای سنتی و روستایی کشف و شهود را دارد. بهتر است برای متنهایش نویسش را به کار ببریم. که نویسش اسم فعل نوشتن است. اسمی که اثر به آن نسبت داده میشود. که به قول رویایی فکر کردن با نوشتن آغاز میشود البته این حرف پیش از رویایی تبار دارد به گمانم از نویسندهای از آمریکای لاتین که به خاطر ندارم اما با رویایی است که این حرف و فکر به این شکل تراش خورده در زبان فارسی جلوه میکند. سعی کردم از منسجم و زیبا استفاده نکنم که در تراشخوردگی بیان بهتری میشود از این حرف ارائه داد. اما برگردیم به شعرهای نصرتاللهی. نصرتاللهی در این مجموعه بهخاطر اتخاذ رویکرد نمادپردازانه به تجربههای زیستی و حذف صراحت آن تجربهها بیان دریافتهای خودش را یک مرحله بیشتر به عقب میاندازد و به عقب میراند. این عقب انداختن به هیچ عنوان به تعویق انداختن معنا نیست. بلکه به نوعی سانسور ادبی ست برای گریز از دستهای اصلاح گران ِ دل سوز. نصرت اللهی با استفاده از همین شعرهای نمادپردازانه اش که گویا به دلیل همان موضعگیری آغازین کتاب دچارش شده توانسته برای کتابش یک کلیت تا حدودی قابل بیان و ترسیم در حوزههای معنایی و ساختاری بسازد. بهطور مثال از مفاهیم مکرر و مهم این کتاب ترس و تنهایی و تاریکی است. که کتاب و شاعرش برای بیان و القا آنها گویا یک سازهی ایدهآل در ذهن دارند که رسیدن به آن سازهی ایدهآل بیشتر به عهدهی شعرهای بلند است. میشود گفت بیشتر شعرهای بلند فصل کاشتن کلمات سازههای ترس و تنهایی و تاریکیاند.
این سازهی ایدهآل یک سازهی عرضی است که حتا به لحاظ تقطیعی هم رعایت شده است. سازهای که تکنیکهای تکرار هم به لحاظ موسیقایی هم به لحاظ ساختاری یکی از ویژگیهای بارز این سازه است.
فصلها را از شاخههایم
دور کردند
دور شدم از خودم از هرچه بود هر چه نبود
گوزنهای جوان در جانم
ایستادند
ایستادند نفسهای بسیاری کلمات بسیاری ترسهای بسیاری در من
بسیار شدم
- شاخههایم را برده بودی تبر بیاوری جنگلبان؟!
جنگلبان جنگلبان جنگلبان چهقدر جنگلبان!
فصلها را از شاخههایم
دور کردند
در دور
باران در رفته از دست آسمان شد
باران در آوندهایم پناه گرفت
باران
در آوندهایم نطفههای برگ بستم
برگ بستم
برگ
برای گوزنهای جوان خوب است!
اما آنچه که توسط این سازه پیکره میگیرد تا بیان شود خود یک ساختار دولنگه و دو تکه است. لت اول در بیشتر شعرها روند مفهومی است، بیان آنچه هست شعرها و وضع موجود، که تجربههای زیستی شاعر را برمیسازند. لت دوم با یک چرخش، بیان استعاری ی ِ یک ایدهآل آرمانی است که در اکثر شعرها بیانی استعاری از زندگی و شادابی و تحرک و پویایی است در مقابل تاریکیهای بیان شده در تکههای اول اما از آنجا که انسان امروز وقتهاست که مبتلای شک و ناباوریهای سهمگین شده حتا اگر دوباره به سمت آرمانهای کلانی در هر حوزهای رو کند این شک و ناباوری درونیاش خود را نشان میدهد. جز در یکی دو جا این پایانهای آرمانی- استعاری جا نمیافتند یکی مثلن در شعر هنوز درختم آن هم به خاطر عینیت تصویر اما در مابقی شعرها تمام این امیدها و آرزوها و آرمانها توسط خود شعر و شکافهای درونی شعرها دچار تزلزل میشوند. در شعر از خاطرات یک سرو شعر درست در سطر بعد از نقطهی عطف و گردشش به سمت پایان دچار لکنت میشود در حالی که تمام سطرهای دیگر شعر نحو و بیان سالمی دارند و شعر دچار سطری اینچنین میشود:
در دور
باران در رفته از دست آسمان شد
این در رقته از دست آسمان شدن، این ناسالمی در بیان همان شکافیست که خبر از شک در فکر میدهد و به صورت لکنت و تپق در بیان خود را نشان میدهد. چرا که شاعر واقعن با آن قطعیتی که میخواهد نشان دهد به پناه گرفتن باران در/آوندهایاش و نطفه بستن برگها ایمان ندارد. چراکه وضعیت موجود و واقعیت چنین بستری را مهیا نمیکنند و اجازه نمیدهند.
یا در شعر دست نوشته درست پس از سطر پیش رفتن، پس میرود به سمت گذشته و دست نوشتهی پدر و آبادی و درست در همین شعر بعد از کلی شب و تاریکی و شیبهای تندی که از آنها تاریکی سرازیرست میخواهد با یک توی تنها آتشی را روشن نگه دارد آن هم نه در بیرون بلکه در تاریکی مردمکهایش، این پس رفت و عقب نشینی به نفع تاریکی در بیرونهاست. دقیقن نقطهی مقابل ادعای بیانی شعر.
آتشی که ته مردمکهایم
دارم
نشاندهندهی شکافیست که باطن و ظاهرش کاملن در خلاف هماند. یا در شعر دره با تقدیمیهی "به زنان سرزمینم" سعی میشود تصویری دیگر در همان سازه و بیان ایدهآل شاعر ارائه شود اما وقتی زنی در تاریکی دره است و دادش درمیآید تا در پایان کوهستان /کوهستان/ گیاهان هر ساله با یاد زن برمیخیزند. بهخاطر مبهم بودن حرف و حتا خود آن داد با تمام لایههای معنایی ممکناش در معنای صدا و فریاد تا در معنای حق جا نمیاقتد. اگر صداست چه میگوید؟ برای چه بلند شده؟ اگر حق است چیست؟ که باعث میشود چنین نمادین گیاهان هر ساله به یادش برخیزند.
شعر دیگیری که نشان از همین روند عقب نشینی و میل به حفظ احتیاط را در خود دارد شعر موجهاست. کوچ، هجرت، جاکن شدن، تغییر اساسیییست که چه در متون مذهبی، چه در متون فلسفی تاویلات سیاسی ی ِ فراوانی دارد اما از همین امر در این شعر به عنوان "مفهوم سخت" یاد میشود. برای همین آن رفت و آمدی که سعی در القاء خیزشها و موجهای خیزیده دارد درست برعکس در خود نفی کوچ و نفی میل به تغییر بنیانی را دارند.
از معدود شعرهای این مجموعه که آن روند دو لتی در بیانگری را رها ساخته و بی آنکه در چرخشی از سمت تاریکی به سمت ایدهآلها برود تا پایان شعر در همان فضای ترس و تاریکی و تنهایی میماند و پایان استعاریاش هم در راستای همین فضاست شعر "زمستان این پاییز"ست. در این شعر خانه از یک خانهی شخصی تبدیل به خانه-سرزمین- میشود گرفتار در باد و توفان و زمستان با تاریخ از یاد اتفاقن در این شعر یک پاسخ دهی به پرسش چرا چنین وضعیتی است هم داده میشود. بگذارید پایان شعر را باهم بخوانیم:
میترسم
میترسم از سرخم کردگان این درخت، این باد
از تاریخ رفته از یاد این خانه
از روزهای ایستاده در پشت سر
میترسم
دیشب پنجرهها را بردهاند.
این شعر جزو معدود شعرهایی که نه یک درخت میخواهد زمستان را رنگآمیزی کند نه گیاهی که جنگل شود و ... بلکه بنا به واقعیت موجود از روزهای ایستاده در پشت سر میترسد. چرا؟ چون دیشب پنجرهها را بردهاند. پنجرههای دیدن و باخبری و آگاهی را و با بردن پنجرهها فهمها را کور کردهاند و راه آگاهی را بستهاند. اینجاست که آن موضعگیری و گارد اولیهی کتاب خودش را نشان میدهد. اینجاست که می فهمیم با از دست دادن آگاهی تاریخ از یاد میرود و لبها ایستگاه کلمات، آن شعرهای با پایان خوش، خودشان هم میدانند که شعرهای دلخوشکنکاند پس هر کدام در خود درز و شکاف و نشانهای دارند که پی به ناباوریاش ببریم. زمانی فکر میکردند هر سیستمی فقط گزارهها و سازهها و المانهای تائیده کنندهی خود را در درون خود دارد. یعنی مدام در حال بازسازی و باز تعریف خود است بعدها تجربه و دریافتهای انسان ثابت کرد که نه، هر چیز زنده و پویایی عناصر ضد خود را هم در درون خود میپرورد. و هر ساختمان مطمئنی، گیرهای شکنندهای هم دارد. اتصالات ضیفی که درون پر تضاد و تناقضاش را میپوشانند و آشکار میکنند. پس هیچوقت ظاهر آرام و مستحکم چیزها را دلیل پایداری و استقامتشان ندانیم که هر چیز ِ محکم و استواری دود میشود و به هوا میرود. هر متن و هر امری جغرافیایی دارد و در بیان و ترسیم این جغرافیا بعضی چیزها برجسته میشوند و بعضی چیزها نشان داده نمیشوند. زیاد نشان دادن و حرف از چیزی، مسکوت گذاشتن و پنهان کردن چیز دیگریست.
میشد از حوزهی مجازهها و استعارهسازهای هم دربارهی این کتاب به حرف نشست با تکیه به همان نمادپردازیها مثلن وقتی کتاب مدام درگیر نماد تارکی است و روشنی نماد ایدهآل و مفهومی اش میشود پس بسامد بالای چراغ در شعرها قابل توجه است چراغی که از روشنیها میآید از راه علاقهی جزء و کل.
این مطلب پیش از این در مجله جهان کتاب شماره بهمن و اسفند 1391 به چاپ رسیده است