مصلّی و تسلیم، کتاب و پرسش

                                      به محسن عمادی که اهل کتاب است.

 فریاد ناصری

این حرف و ایده سال گذشته تا مرز نوشتن و نوشته شدن هم آمد و ماند. یعنی دل و دماغ نوشتن نبود. حالا که وضع هم بدتر است، نوشتن از کجا آمده نمی‌دانم؟

خوش نشینی و جا افتادن، خوردن و آمدن، هر سخن جایی و هرنکته مکانی و هزار از این دست فعل و ضرب‌المثل دم دست است که نشان دهیم جماعتی که ماییم اینقدرها هم بی‌ربط کننده‌ی امور و اشیاء نبوده‌ایم. می‌دانسته‌ایم که کجا و چه‌کاری به هم می‌آیند و می‌خورند.

حالا چند سال است که عده‌ای دانستن ما را قلم گرفته‌اند و هرکار و فعلی را به هرجایی که پشت قدرت‌شان را کمی گرم کند و بخاراند، برده‌اند. کتاب را به مصلی برده‌اند و پرسش را به‌جای‌گاه تسلیم. در عالم مفاهیم این دو مفهوم- کتاب و مصلی- هیچ وقت نمی‌توانند با هم هم‌نشینی خوبی داشته باشند که کتاب از سوال و پرسش و شک و نقد حیات می‌یابد و مصلی از سلام و صلات و درود.

کتاب سکوت سربسته‌ای‌ست که فریادها را رقم می‌زند و تجلی بیابان درون است و جستجو‌گر حیات. مصلی فریاد خشوع است. فریاد رکوع است. فریاد این است که خدایا ببین چه بندگان خوبی هستیم. ببین که برهر بلندا فریاد می‌زنیم ما بنده‌ی توایم. ما تسلیم توایم. بماند که با همین حی‌ّها از دایره‌ی تسلیم و سرافکندگی در محضر الوهیت هم خارج می‌شویم و می‌شوند. اما کتاب در هیچ محضری سرافکندگی ندارد. کتاب در سکوت‌اش، در سر به زانو نهادن‌اش پی‌گیر پرسش‌هایی‌ست که زیر و بم هر چه تسلیم و سرافکندگی را بزند.

برای کتاب هیچ امر و حرف و سرزمین ممنوعه‌ای وجود ندارد. کتاب نفی امر ممنوع است. برای کتاب هیچ امر و حرف و سرزمین مقدسی وجود ندارد. کتاب نفی امر مقدس است. حالا یک عده چطور خود کتاب را مقدس کرده‌اند، این هم خودش هزار حرف و حدیث دارد.

بردن کتاب به مصلی نشان از چیست؟ یا این‌که کتاب و مصلی را نمی‌شناسیم یا می‌خواهیم کرد و کار یکی را در محضر ضد خودش به سخره بگیریم و از ریخت بیندازیم و حیات‌اش را متوقف کنیم. یا می خواهیم مصلی را از سلام و صلات خالی کنیم و از هزار سوال بینباریم. یا این‌که هزار سوال سربسته را به تسلیم واداریم. با کمی دقت در آن‌چه که کتاب و مصلی را ساخته است، می‌توانیم بفهمیم که تلاش برای از نفس انداختن کتاب است و به تسلیم واداشتن پرسش.

دقت در سازه و جنس سازه و ابعاد مصلی که هیبت و عظمت و قدرت‌اش را به‌رخ می کشد در مقابل لاغر اندامی‌ی ِ سختی کشیده‌ی کتاب‌ها، در مقابل کتاب‌های پوستی بر استخوان که هر کدام از هزار توهای ِ وحشتناک درون و برون به‌ زور نم حرفی با خود آورده‌اند، چه چیزی را نشان می‌دهد؟ جز این‌که، آن‌ که کتاب را به مصلی آورده است، قصد قربان کردن پرسش‌های لاغر در درگاه قدرت و عظمتی فربه و سیمانی را دارد. حالا به شهادت پرسش‌ها بگرییم یا به مضحکه‌‌ای که در درگاه قدرت و عظمت رقم می‌خورد بخندیم؟

 

20-2-89