میل به عشق یا پلیدی؟
در اين سالهاي اخير از زبان بسياري از منتقدان و دوستان شاعر حذف "تو"-اين نشان كليشه اي عشق- در شعر ها توصيه شده است و مي شود اما باز هم كماكان اين "تو" بر اريكه و مسند است و عاشقانه نويسي در تمام سطوح نوشته هاي سطحي و مبتذل تا جدي ترين نوشته هاي ادبي حضوري مسلط و آشكار دارد.
يكي از آسيب هاي اين عاشقانه نويسي اين است كه اين توهم را ايجاد مي كند كه شاعرانگي ،كه در خود به صورت غير مستقيم پهلو به تعريف شعر هم ميزند،لزومن بايد تغزلي باشد وهمين امر باعث مسلط شدن جريان شعري يي شده است كه با همه ي دلبستگي ام به آن ،معتقدم تمام صداي ما نيست و پتانسيل چنين بودني را ندارد.شعري روايي،توصيفي با زباني سالم و متكي به تصوير و پايان بندي كه در ايده ال ترين صورت در پي ساختن ِساختاري ست كه شعريت شعر را رقم بزند ،اين جريان شعري به علت پتانسل بالاي شنيداري بودن و ارضا لذت ادبي مخاطب در برخورد هاي اوليه سطح توقع مخاطب عمومي كه هيچ حتا مخاطبان خاص را هم پائين آورده است .به گونه اي كه بسياري از شاعران جريانهاي ديگر شعري كه شعرشان به تامل و درنگ بيشتر و خاصي نياز دارد نا خوانده مانده اند. البته در اين اتفاق سهم افراطيان تئوري زده را نبايد ناديده گرفت ،نا شاعراني كه با تئوري سعي در شاعر بودن داشته اند و دارند و مخاطب را نسبت به شعر بدبين نمود ه اندو مخاطب وامانده و متحير از اين تئوري ها و شعر ها كه هيچ نشاني از زندگي و خواستها و پرسشهاي زمانه ي او ندارند ، براي يافتن شعري كه بتواند آنرا بخواند و بفهمد رو از شعر هاي ديگر گرفته است.
از طرفي به دليل فضاي خاص حاكم بر كشور ما - جدا افتادگي به اجبار - در طبيعي ترين رابطه هاي بين زن و مردو تلاش براي جستن روزنهايي براي رهيدن از اين جدايي به اجبار ،اتفاقاتيدر عرصه هاي زيستي و برغم آن ادبي مان رقم خورده است كه بسيار قابل تامل و درنگ اند،جستن روزن براي آزادي داشتن وانتخاب رابطه ،جستن راهي براي پيدا كردن نيمه ي ديگر به صورت مخفيانه در زير پوست اجتماع و ادبيات به فاسق نويسي كشيده ،به تعدد عشق! وبه قول فروغ "عشق اينجا يعني يك قلعه ي فتح شده "-2از طرفي همين اجتماع براي رفع عطش احساسات و هيجانات تنهايي خود و جبران عدم آزادي رابطه ي دلخواهش اين رابطه را درشعرو ادبيات رقم مي زند. فكر كنم كمي پيچيده شد بگذاريد اين طور بنويسم كه محيط بسته باعث پديد آمدن دو جريان عمده درادبيات ما شده است كه بايد مورد بررسي هاي جامعه شاختي و روانشناسي اجتماعي واقع شوند دو جرياني كه به نوعي هر دو سطحي شده اند و مبتذل، يكي در عاشقانه نويسي و ديگري در اعتراض به قوانين در فاسقانه نويسي اگر چه در بين همين ها هم مي شود آثار قابل تاملي يافت اما در نبود آزادي فقط تصادف و شايد هم نبوغ مي تواند ستاره اي را به سوسو زدن بيندازد. اين جريانات و اتفاقات به روح انسان ايراني لطمه ي سنگيني وارد كرده است و هما ن طور كه گفتم در ادبيات ما جاي بررسي هاي جامعه شناختي و روانشناسي اجتماعي را فراخ تر كرده است گويي زخمي ست كه هر روز روز دهان باز مي كند و خون ريزي اش تمامي ندارد .كافيست فقط كمي به شعر و داستان و حتا فيلم هاي دور و برمان نگاهي بيندازيم تا خيانت و زخم خوردگي روح انساني را ببينيم ،انساني در زنجير كه در جستن آزادي اش پا به راه هاي ناروانهاده و به سمت ويراني خود مي رود و نارواييت رفتارش نشان ناروايي حكومت و سياستي شده است كه دست بر گلويش نهاده،حكومتي كه دم به دم با تمام رسانه هايش از عصمت و عفت و پاكي و پاك بودن دم مي زند، روي ديگر ميل به پليدي و ناپاكي و كثيف بودن است .حكومتي كه وسواس پاكي دارد و ، بيمار وسواسي شده است،فرويد در كتاب توتم وتابوي خود مي نويسد" قاعده و قانون بيمار رواني وسواس اين است كه اعمال وسواسي بيش از بيش خود را در خدمت ميل قرار مي دهندو روز به روز به همان عملي كه ميل در بدو امرازآن منع شده است ،نزديك مي شوند"-3حكومتي كه بيمار شده و اكثريت را با خود بيمار كرده است،حكومتي كه تمام حرفش پند و وعظ و به راه راست رفتن است در حقيقت در ذهن مردمش وسوسه ي گناه را قوي ترو احيا مي كند و همين مردم كه به سمت ناروا مي روند و سوق داده مي شوند در تنهايي خود جستجو گر "عصمت غمگين "-4خود هستند،عشق هايي كه شنيد ه اندو هنوز انگارخاكستر سردي از اجاق ِ-5 گرم آن عشق در نهادشان باقي مانده است كه عاشقانه نويسي ادبيات آنرا به خاطر شان مي آورد و با اين ياد آوري تسكين شان مي دهد.
پي نوشتها:
1)مرد گيران(جشن بهاري زنان)-نوشته ي جلال خالقي مطلق
http://kalam.se/mardgiran.html
2) از نامه هاي فروغ به پرويز شاپور
http://avayeazad.com/foroogh_letters/letters/a16.htm
3)توتم وتابو-زيگموند فرويد- ترجمه ي ايرج پور باقر-چاپ انتشارات آسيا-مرداد1362
4)از شعر"آخر شاهنامه"ي مهدي اخوان ثالث
5)يادآور شعر "اجاق سرد "نيما يوشيج
پا نوشت:
متن اصلي اين نوشته بر اثر يك اشتباه ناشيانه از دست رفت و من كه آنرا به قصد همين امشب اماده كرده بودم مجبور شدم كلي به مغزم فشار بياورم كه دوباره بنويسمش اما آن چيزي كه بود نشد،هرچند خيلي به آن نزديك شد.