به وقتي كه مرغ نك مي كوبد

بر بيضه ي خويش

وتنها واقعيت روشن و حاضر در اين سياهي كرم هايي روشن اند ،كر ما هايي تابنده و اين نقطه هاي روشن من اوست

 با ستاره اي كه به كولم

سنجاق شده است

در لابلاي نخاع هاي بريده ،سموم ماهو فوران غول،سطر هايي كه پرازهولند و بياباني كه ماهان را در آن سواري با اسب آواره تر مي كندواين جاست كه ديوانه و هذيان پناه مي گيرند و فرزانه ها بايد كه به اين سطر ها برسند

از او بياموز

دزدين ستاره هاي بي دريغ

از گونه ي خويش

زاگرس نشينان هميشه با اسب هايشان پر از افسانه هاي غريب بوده اندآنها ريشه در مفرغ هايشان دارند با شكل هاي افسانه اي و تجريدي واز اين گونه است كه شعر چالنگي انگار منتظر حالت بي خودي پس از رقصي اسطوره اي ست ،يا نه حاصل تباني ديوانه و ماه و به رعشه در افتادن دنياست

وگردنم كه رعشه بياغازد

شعر خواهم نوشت

وپس از اين رعشه ها،آرامش مرگ ست. و او شناخته نمي شود مگر در شرايط خاص

گلهاي سپيد

نمي شناسند تو را

مگر به جامه هاي شگفت

ونخواهد شناخت مگر در شرايط خاص

ومن او را نخواهم شناخت

اگر نخندد

خنديدن بر اين دنياي هول اور انگار اخرين سلاح اوست كه مي نويسد

كه اگر مرا ديده اي

كه نمي خنديدم

پس مرا نديده اي

در سطر هاي او سر اسبان و هذيان گوزن هميشه به حرف آخر مرگ مي رسند

بر فراز لانه ها

آنگاه كه مرگ شعر پديدآيد

*

صداي مرا مي شنويد

كه نميخواستم بميرم

و هزار از اين گونه تصوير ها كه پشتشان را مرگ سرد گرم كرده است،تصوير هايي كه مي دهد در موازات همند و تشريح همند وهر تصوير ،تصوير قبلي است كه ريزتر ميشود و واژ ه ها در اين تصوير ها ،تنها كه مي شوندو خو گر،بلا آفرينند

 

پا نوشت:

در من سنتي ست كه بر حاشيه ي كتاب ها سياه مي شود،اين روز ها كه مچاله تر از برگهاي فرو ريخته ام به ورق هاي انگشت خورده ام هي سر مي زنم و ازبين حاشيه هاي ناگهانم بركتابها ،اتفاقي متن رفته بر حاشيه ي زنگوله ي تنبل را نشان كردم و اسم خواندن را رويش گذاشتم ،اگر آشفته وپريشان است ببخشائيد كه هيچ دستي در آن نبردم هر چه بود ،همين بود كه ديگر سياهي كربن بر كاهي كاغذ هايش داشت از دست مي رفت با تاريخ نمي دانم از كي؟

پانوشت بعدي:

همه ي شعرهاي متن هم ،لابد از هوشنگ اند، با سنگي از سالها سكوت