از این جا از پشت هیچ تریبونی با هیچ عنوان دهن پر کنی سخن  نمی گویم،تنها سعی می کنم کسی باشم که واژ ه ها را پی می گیردچنان که کودکی شاپرکها را برای همین هر وقت سطری از با نام گل را که میخوانم با خودم میگویم:پس شعر باید همین باشد نه بیش ونه کم ودرست درهمین لحظه جمله ای در پس زمینه ی ذهنم شروع به پا کوبیدن می کند:

         "هر شی حتما یک چیز اضافی یاکم داردکه مهمترازهمان شی است،جالب ترازآن شی است،که اگر دیده شود ،اگرهمه بتوانند ببینندش       

           دیگر نمی شود گفت اضافی است"-1

بعد می افتم که بین این دو تا حرف ،این دو تا سطر چیزی پیدا کنم پس هست که دنبالش می گردم وگرنه نباید که دنبالش بگردم  "عقل جزوی قابل آن نیست که از خود چیزی اختراع کند که آن را ندیده باشد"-2   هر چند دراین گشتن هیچ وقت نخواسته ام که آشکارش کنم که همیشه خواسته ام همان طور که دور و نزدیک بوده و هست،همان طور که هست و نیست،نزدیکش شوم وشاید داشته ام از آن دورمی شده ام و در عین حال نزدیکش  می گشته ام؛پس شعر باید همین باشد نه بیش و نه کم واین همه این سالها کاغذ حیف کرده ایم،واژه حیف کرد ه ایم و ندانسته ایم که:

 

 

تو چیستی؟

شاید

آن گلی سرخ و یکی سپید تازه

بر دست کودک

که ناصر خسرو

در شهر جبیل دید در زمستان

 وناگاه

وصف شهر را وانهاد

                                      شهر جبیل اینجاست؟-با نام گل-ص19

 

بعد هی زور زد ه ایم که از آن همه واژ ه ی تلف شده چیزکی، شده حتا خرد کشفی ،کلامی،حرفی پیدا کنیم که رها یمان نکند،جایی از روحمان را اگر مانده باشدقلقلک بدهداما نشده،مجموعه های تازه،اسم های تازه اما دریغ چون  جرقه ای که دولت مستعجل.به تاریخ چاپ با نام گل نگاه می کنم

تابستان 1369 نه اینکه بخواهم شعر را اسیر تاریخ کنم که شعر سوزنی ست با نخ ابریشم که از پوسته ی تاریخ رد می شود و گاهی حتا ظریف،ظریف ترازکوکی بر پیراهنی حریر تاریخ ها را به هم می دوزد آنجا که خیز بر می دارد برای اوج گرفتن.پس چرا این سالها حرفی چنان که باید از این کتاب نبوده ، اصلن نبوده،در مقابل  آن صداهایی که بر سر هیچ به راه انداخته ایم ،اما چه آرام و چه پاسفت کرده آمده این کتاب ،این شعر ها. جایی نمی دانم کجا شاید درست همین جا نوشته ام یا شاید دارم می نویسم:که شعر !امروزتنها در یک قسمت صادق ترین شعر هاست در دروغ بودن در ریا ورزیدن در ادا در آوردن و این تحسین بر انگیزترین قسمت آن چیزی ست که شعر امروز نام دارد- شعر این چند سال اخیر- در چنین جامعه ای شعر چیزی جز این نباید باشد چیزی تکه پاره،مقلد ودروغ اما انگار "عظیمی"با زیستن در این دروغ راه راستی ها را پی گرفته و باقی راست راه دروغ را. حالا که به این جا رسیده ایم ناگزیرم از آوردن نام براهنی آنجا که روزگاری در جلد اول طلا در مس در فصلی به نام خلاقیت، تجربه و مسئولیت سعی کرد مرز بین خیال بافی و تخیل را روشن کند ،سعی کرد تا مرز بین شاعرانه و شعر را روشن کند

وما چه فراموشکاران و زیانکارانیم.

چرا که اگر اهل نسیان نبودیم می فهمیدیم این همه واشعرا و وامخاطبایی که سر داده ایم از خودمان است وگرنه شعر اگر شعر باشد که:

 

گاه نیمشب

چون نسیمی آرام

به درون می آید

در خوابت چنان خیره می شود

که در چاه آبی

                                                    شبگرد -با نام گل-ص13

عظیمی چه ریز و چه ظریف و چه محکم در با نام گل همه چیز را می خواند به هم بر می دوزدشان و قبایی تازه می کند و ثابت می کند  که هنوز  می شود از دل دروغ ها راست بر آمد و دریغا کسان که راست از دل دروغ ها بر آمدند و تنها همین شان مایه ی تحسین است و نه دیگر هیچ،که آئینه ی دروغ خویش و روزگاران خویش اند، سندی ،مهری بر پیشانی خشکسالی شعر اما عظیمی از آن اندک چشمه هایی ست که هنوزا هنوز جوشیده با تخیل اش.

 

در همه ی شهر

کفی خاک نبود

تو از کجا آورده ای

بوی خاک را؟

                                                     و آنگاه باران- با نام گل-ص70

   

 

 

 

 

 

 

-1نیمه ی تاریک ماه -هوشنگ گلشیری -نماز خانه ی کوچک من-ص258

-2گزیده ی فیه ما فیه-تلخیص و مقدمه وشرح دکتر حسین الهی قمشه ای-قطعه ی 71-ص58

 

 

 

 

 

 

 

                                      فریاد ناصری- تابستان 1385 

 

پا نوشت:من خیلی خسته ام....