فیض فریبا خوانی
2)
<فرديت ابزار تنهايي ست
بايد به روستا برگردم
تهران تنگ مي زند>
مدرنيسم هنرمند را شديدن به خود آگاهي مجبور كرد و اين خود آگاهي كه خود جزواعظمي از مدرنيسم محسوب مي شود ،اگر چه نيت را حذف كرد ،در عوض قصديت آگاها نه را در اثر دخيل كرد و قصديت هنر مند اولين قدم حذف لحظه هاي زيبائي شناختي ندانستگي شد،اگر چه نه تمامن ،كه هنر مندِ خود آگاهي،كه آگاهانه سر در پي روياهايش گذاشته ،ناخواسته به سرزمين ناخود آگاهي اش پا مي نهد و مي نويسد:
<جان سپردن از تختي به تخت ديگر سرايت مي كند ،پرستار!>
3)
ساخت زيبائي يا آفرينش "آن"
اين بحث عمومي تراست اما نه از تخليه،عمومي به اندازه ي همه ي نويسندگان و شاعراني كه با نوشتن تخليه مي كنند ،كسي كه مي نويسد انگاردارد خودش راازپرهاي هيچ ،مثل قوانين ،خالي مي كندتا از "آن" هاي تهي لبريز شود ،البته بحث ما با نويسندگان و شاعراني ست كه به خود خيانت نمي كنند،كلمه را نان نمي كنند،وگرنه بطور مثال نويسندگان هيتلري مي خواستند همه را از هيچ پر كنند،بگذريم و به بحث عمومي خويش برگرديم كه آنكه مي نويسد به ديگري احتياج دارد ،آنقدر كه هدايت از نبود ديگري - ديگري وقتي كه درك نمي كند وجود ندارد- به سايه اش پناه مي برد.
همه مظهر مي طلبند ،ديگري - مخاطب -مظهر نويسنده و شاعر است ،اوست كه با قبول كلمات، مسندي به عنوان شاعر يا نويسنده براي خالق سطرهاي در پيش رويش تعريف مي كند،اما اگر ديگري نباشد شاعر هست تا شود ،هوشنگ ايراني كه ماند تا سهراب تا همين دهه ي هفتاد شمسي
و در همه ي اين اتفاقات سواي انديشه كه رد مي شود و بدل مي شود،زيبائي است كه بر مسند قضاوت و معياراست ازآن لحظه اي كه نويسش آغاز مي شود تا هر باري كه خوانده مي شوداز طرف ديگري (البته حواستان جمع باشد كه از متون ادبي حرف مي زنيم نه بطور مثال از متون علمي)و فراموش نكنيم كه يكي از اولين ديگر ي هاي هركس خودش است و اولين ديگري اي كه با يك اثر روبرو مي شودخود خالق اثراست.
آدمي زيبائي را مي شناسد باآن مواجه شده ،براي همين خواهان زيادت آن است در زيستش و غالبن در مسير خواستن آن است،يعني به آن ميل مي كندو گاهي به آن نز ديك مي شود خيلي نزديك يعني كه مي رسد؟وقتي كه بدان ميل مي كنددر حال ساختن آن است وقتي كه مي رسد"آن" را آفريد ه است ،وقتي كه مي سازد كار هنر مندانه مي كندوقتي كه مي آفريند اثر هنري بدست مي دهد .
اين منم يا اين سطر ها كه بين كار هنري و اثر هنري تفاوت مي گذارند؟
4)
<به زور به شعر مي زنم براي چاپ>
بيشتر آثار هنري اي كه شاعران و نويسندگان به وجود مي آورند در وهلهي اول كار كرد ارتباطي دارند؟!يعني تهي از آن نيستند
<انجمني براي عرضه ي شعر نمانده
من شكوه پارس مي كنم
نخوانده مانده ام>
و بيشتر آنها به اندازه ي توان خويش در حال ميل به زيبائي اند يا اراده شان معطوف است به ميل به زيبائي،توان اين اراده و كيل ِ اين ميل هم، نسبت به زيست ،انديشه و مطالعه ي بوجود آورنده متغير است؛ بگذاريد مثالي بزنيم وروشن شويم:
زبان روزمره كار كردي كاملن ارتباطي دارد،حمال معناي مورد نظر گوينده است اين زبان تنها بدليل تغييردردوره هاي مختلف به كار بررسي هاي تاريخي و جامعه شناختي و ...مي آيد.كار هنري از آنجا آغاز مي شود كه انديشه به ترميم و اصلاح و تخطي مي كشدو زبان غالب را براي خويش نمي پسندد ،در پي زبان خويش برمي آيد و اين ميل اوست به زيبائي،به ديگر بودن،اثر هنري اما در خود ديگر بودن رخ مي دهد،با زباني بر خواسته از زبان روزمره و فرا رفته از آن و به چالش كشنده ي آن،براي وضوح(آيا چيز واضحي وجود دارد؟) خشت مثالها را در حوزه ي معماري مي زنيم:
ساختمان،بنا يا عمارت،معماري
اين سه واژه سه تعريف و ويژگي جداگانه دارند،ساختمان شكلي كاملن كار كردي از اين حوزه است ،جاي بررسي اش در همان علومي ست كه براي زبان روزمره گفته شد.
بنا يا عمارت اما بر ساخته ايست كه اگر چه تهي از كاركرد نيست اما در كاركردِ صرف هم توقف نكرده و به اندازه ي توان به سمت زيبائي در حال ميل است.
معماري اما آفرينشي ست كه كاركرد را با حفظ در خود ،مستحيل نموده و خويشتن ديگري از خود متجلي كرده است از در ،ديوار و ستون
با توجه به اين مثالها متوجه مي شويم كه بيشتر آثارادبي امروز ما دربند دوم قرارمي گيرند يعني با حفظ كاركرد ارتباطي به سمت زيبائي در حال ميل اند ويكي ازمشخصه هاي بارزآنها حضور قصديت و خود آگاهي در بطن و متن شان ست،اين توليدات را نمي شود اثر هنري محسوب كرد،انگارآنها قهرماناني هستند كه هنوزازخواستهاي خويش فراترنرفته اند وتنها با برجهيدن از خواستهاي خودشان است كه پا به دنياي رازناك و جاودان آثارهنري (قهرمانان ماندگار)مي نهند.
بي شماره ،تخليه ي عمومي
تخليه ي عمومي ،حاصل حركت فريبا فياضي به سمت بيان خويش است ازخويش و جهان وزندگي،اما چون اوراست ايستاده ،مي بيند كه همه چيزكله پاست و نمي خواهد كه خودش را كله پا كند تا همه چيزبه چشم اش راست بيايند،از اين كله پا بودن همه چيز عصبي مي شود ،سگي مي شودو به نوشتار خاطي مي رسد اينها همه در خود آگاهي او هستند ،خاستگاه انديشگاني دارند،او مي داند كه شعر و تخطي رابطه دارند،او مي داند كه نحو شكني نمود تخطي از استبداد ِقانونهايي ست كه قبولشان ندارد (به او مي داند ها توجه كنيد!)و شاعر مي شود كه خاطي بودن خود را نشانه كند.او با اين خود آگاهي به سمت شعرحر كت مي كند،اما جابجا درحركت اش مي بينيم كه شعر به مي داند هاي او به او هجوم مي آورد و حركت را به سيل مبدل مي كند،و اين همان چيزي ست كه گفتم : فريبا حتا از خودش هم تخطي مي كند،اين ذات شاعر انه ي اوست كه باعث تخطي از خودش مي شود ، فريبادرشعرازدستورداني و دستورانديشي سر پيچي مي كندتا شعرراازيكه انديشي رهاسازد-مديريت شعر به نفع انديشه و تئوري- اما چون اين تخطي ها اورابه دادن هزينه هاي گزاف مي كشاند دراين جغرافيا!سطرهاي عصبي متولد مي شوندكه او را ازخودش نيز مي قاپند و به شعر مي برند وهمين است كه مرا وا مي دارد لذت خود را قياس كنم كه از كجا و چه در اين تخليه لذت مي برم و از كجا و چه آنقدر نه !فريبا اگر در شعر به سمت فراموشي خود آگاهي اش برود ،خيلي بيشتر از اين حرفها مي شود وگرنه تكرار فن ،درحقه ي تكرارش دود مي كند،شعر ِ فريبا آن شعريست كه از مديريت شاعر هم سر پيچي مي كند.
اين متن حوصله ي زيرنويس وپانوشت ندارد،براي همين هر چه سطر بين كوچكتر بزرگتر از هستند به پاي فريبا مابقي به پاي خودم، تازه هر جاهم كه فكر كرديد، حرفي سطري از كتابي ،كسي آمده درست فكر كرده ايد.
اینم مجموعه شعر تخلیه ی عمومی از فریبا فیاضی