فریب خوردن از حرف (کوتاه با "سوت زدن در تاریکی" سرودهی شهاب مقربین)
فریب خوردن از حرف
(کوتاه با "سوت زدن در تاریکی" سرودهی شهاب مقربین)
فریاد ناصری
سالهاست که در جراید رسم نقد بر این است که تعریف و تمجید باشد و حرف و حدیثهای انتقادی اگر بود، گذارا باشد و با کلی ترس که مبادا صاحب اثر برنجد. اما این ترسیدن از رنجش، بیاحترامی ناجوانمردانهایست که در حق صاحب اثران روا میدارند. نوعی توهین است. این ترس از رنجش یعنی اینکه صاحب اثر ظرفیت شنیدن حرفی به انتقد را ندارد. از طرفی بعضیها به اسم رعایت کردن و مراعات توجیهاش میکنند که حالا اینکه نوشته و چاپ شده و... چرا ناراحتاش کنیم؟ اینجا هم صاحب اثر را مرده حساب میکنند که کار خودش را کرده و غربیل خودش را آویخته، بگذار این دم آخر خوش باشد و نرنجانیماش. اما این مراعات در مقابل ِ اهل خلق، چیزی جز بیاحترامی به آنها نیست. نفاق ورزیدن است. پنهان کاریاست. شمس تبریزی جایی در مقالاتاش میگوید که دو نفر بههم نسازند مگر یکی نفاق کند! ما سالهاست که میسازیم. با هم ساختهایم.
این مقدمه را ازآن رو نوشتم که قرار است در این نوشته با یکی از شاعران امروزمان کمی به قول خودش "صریح و بیکنایه" روبهرو شویم. با شهاب مقربین، شهاب با حضورش و کلماتاش تا به الان توانسته شعرهایی بنویسد که تاملهای شاعرانهی در خوری در خود داشتهاند. توانسته شعرهای دوست داشتنییی بنویسد اما مگر هر شاعری هر شعری که مینویسد، در خود تمام و بهکمال است. نه! این را بزرگان بهتر از هر کسی میدانند که رسیدن به آن یار دیریاب و تصویری از او آوردن به یادگار، چه سخت است! و هر شعر در واقع تلاشیست برای رسیدن به آن یار دیریاب، به قول خود شهاب:
این همه شعر نوشتم
آنچه میخواستم نشد
و به قول آن شاعر فرنگی که حالا ناماش را بهخاطر نمیآورم: " یک عمر بهخاطر همین چند تا شعر" پس سوت زدن در تاریکی را ورق میزنیم در جست و جوی شعرهایی از آن دست که دیریاباند و از آن چند تا شعراند. وَ هرکجا دوری و دور شدنی ببینیم این حق شاعر است که صریح و بیکنایه بگوییم داری دور میشوی. از طرفی سوت زدن در تاریک را دلیلی میکنیم برای حرف زدن از نوعی شعر که آن را زیر عنوان "شعر ساده" میآورند. تا در کنار این سوت زدن در تاریکی سراغ آفتها و ضعفهای این نوع شعر هم برویم.
مطول کردن حرف:
یکی از آفات سادهنویسی افتادن به دامچالهی این است که در رفتن به سمت ایدهها، بهخصوص ایدههای قدیمی نتوانیم پوستی از آنها بکنیم و پوست ناکنده، دوباره به کتاباش بیاوریم و در این آوردن، مجذوب مطول کردن آن، در سطرهای ساده شده بشویم. مثل شعر چشمانت را باز کن... در این شعر حرف بر سر این است که زیبایی در چشمان توست. این حرف و ایده را در شکلهای مختلف اما در همین چارچوب مفهومی به هزار شکل شنیدهایم که در دنیا عظمتی نیست، عظمت در نگاه توست. که... که... اما چشمانت را باز کن ِ شهاب، حرف تازهای بر سرحرفها نیاورده که هیچ، با مطول کردن حرفاش نیز در مقایسه با آنچه از این ایده در ذهنها هست، صورتی که به حرف داده، چندان صورت مقبولی نیست.
کشفهای مستعمل:
یکی همین زنگ زدن که از هر انجمن و حلقه و محفل، گذری بکنیم. آنها که تازه به کشفها رسیدهاند، وقتی از کـَرد و کار شیرین اطوار ِ واژهها بویی میبرند مثل همین زنگ زدن، هزار طورش را هم خاکی میکنند. خدا بیامرزد علی حاتمی را که صاحب زنگ ِ زنگ زدنهاست. اما رفتن به سمت این واژهها و ایدههای دستمالی شده اگر نتواند خاکی بروبد از رخ حرف، چیزی جز کثیف کردن سطر نیست. شعر تو حکم کردی... هم، از همین دست است یا شعر ِ میخواستم ماه من باشی...
ساده نویسی یا ساده گیری:
ساده نویسی در سطحیترین نمودش اینطور است که تو را با خواندناش به گمان توانستن و به طمع نوشتن بیندازد اما وقت نوشتن نشود آنچه که باید. ساده نوشتن سخت است. اما ساده گرفتن وقتی اتفاق میافتد که مخاطب در مقابله با اثر دچار تردید میشود که یا من نمی فهمم یا این چطور شد شعر؟ و خیلیها در جواب پس از کلی کلنجار، کتاب را به روی خودشان میبندند که این هم شد شعر؟ در این شعرها اگر چیزی هست گزشی لذیذ و کوتاه و فراموش شدنیست. مصرف شدنیست. اینطور میشود که شاعر از سادهگی فریب میخورد. که ساده نمینویسد بلکه همه چیز را ساده میگیرد و یادش میرود فریب خوردن از حرف و نگاه چقدر گفته شده، فراموش میکند اولین کسی که فریب حرف را خورد شاعر بود. دومی...، سومی... اما؛ حدیث نامکرر، زبان تازه می خواهد. یک گفت ِ نو.
رفتن به سمت نثر یا...؟
رفتن به سمت نثر و لحن طبیعی کلام یکی از مهمترین حرفهای نیماست اما اجرای این ایده در شعر آیا همان روایت سادهی یک واقعه است؟ روایت سادهی یک واقعه بی هیچ تمهید تازهای که آن موقعیت را معنای دیگری ببخشد جز آنکه در عادتهای روزمره دارد.
رنگی به لحن دادن، بردن واژه به سمت جایگاهی در سطر، بردن سطر به سمت مسندی درجمله که حرف تازهای از آن موقعیت در آورد. حرف تازهای که نتیجهی دریچهی خاصیست که شاعر از آن به دنیا مینگرد. شعر ِ در زدم... اما در همان روایت نثریاش چیزی پیش نمیکشد که نشان جست و جوی بی امانی از طرف شاعر باشد. شاعر به همان اولینها قانع شده و دم دستیها را نوشته و دم دستی نوشتهاست.
تا اینجا آنچه را که در تورقی از سوت زدن به دستام آمد سعی کردم که در ذیل چهار عنوان در میان بگذارم و به گمانام همینجا باید حرف را به پایان ببرم چون میترسم که به تکرار بیافتم و حرف را مطول کنم.
16-4-89
این یاداشت پیش از این در روزنامه ی شرق منتشر شده است.