نوآوری کنید تا رستگار شوید.

(یادداشتی پیرامون خواندیدنی‌های‌ِ مهرداد فلاح)

 

فریاد ناصری

 

خیلی وقت است که با این کارهای خواندیدنی مهرداد فلاح درگیرم. درگیر به معنای این‌که می‌خواهم موضع خودم را نسبت به آن‌ها و موضع آن‌ها را نسبت به هر چیزی ببینم و بفهمم. یعنی می‌شود؟

زمانی به دوستی گفتم که فلاح درمختصات‌یابی‌اش اشتباه کرده است. ذهن‌اش گرای درستی نداده به دست‌اش. بعدها دیدم این حرف تنها در صورتی درست است که از داخل متن و جریانی تثبیت شده، از میان امر آشنا به آن‌ها نگاه کنیم. از داخل مسیری مشخص و شناخته شده، در حالی که در میان ابعاد همین بعدها‌ی‌ام رسیده‌‌ام به این‌که هر وضعیت بی‌شکی، سخت مشکوک است. و هستند کسانی که اصلن این "مسیر مشخص" را قبول ندارند. چه رسد به آن‌که از آن‌جا نگاه کنند. خب از آن مسیر سنت که بیاییم بیرون، مهرداد فلاح در مملکتی که به قول اخوان قبرستان‌های‌اش پر از شاعر است، دارد با شعر چه‌کار می‌کند؟ با شعر دارد چه‌کار می‌کند؟

فلاح دارد استخوان‌های مرده‌هامان را می‌لرزاند. گوشت‌های مرده‌مان را می‌ریزد. الان که نگاه می کنم می‌بینم یک‌جاهایی با او همراه می‌شوم و در خودم قبول‌اش می کنم برای خودم. کجاها؟ همان جاهایی که او مشغول فکر کردن است. آن‌جا که دارد فکر می‌کند از این سنت به‌به و چه‌چه، از این سنت ِ لذت بردن از شعر، دور شود و به سهم خودش می‌شود. خواندیدنی‌های او این دور شدن‌های اوی‌اند. جستن‌های اوی‌اند. از این‌ها نمی‌شود لذت برد. این‌ها را نمی‌شود خواند. نمی‌شود دید. او چیزی تراشیده است که در مرده‌گی‌های‌مان فرو کند. ببیند هنوز، بین جماعتی که ماییم، آیا کسی زنده است؟ هر کس بگوید آه مهرداد! چه لذتی بردم، او مرده است.

این‌جا لذت بردن نشان مرده‌گی است. این‌جا خواندن و دیدن اتفاق نمی‌افتد. خواندن و دیدنی از این قرار و نشانه که: ها! از این اثر هم کولی گرفتیم. سوارش شدیم. مسلط شدیم‌اش. نه، این‌ها اتفاق نمی‌افتند. این کارها به هیچ کس کولی نمی دهند حتا به رستگارترین آدم‌ها.

این آثار، این کارها یک نوع است. نوع چی است؟ کی می‌تواند بگوید؟ یک نوع شعر است. نوعی گرافیک است. نوعی چیست؟ خواندیدنی‌ست!

- خواندیدنی چیست؟

- فرهنگ لغات را بیار ببینیم.

- در این‌جا چیزی نیست.

- یعنی چه نیست؟

این کارها هنوز کولی نداده‌اند به کسی که هر که از راه رسید چیزی بارش کند که ها گرفتم. عجب فکر نازکی! عجب تصویر دقیقی!

- به گور پدرت دروغ‌گو!

لذت بردن از این‌کارها موکول شده به وقت مردن‌اش، به وقت مردن‌مان. به وقت مردن. وقتی که رام شد. زین دید و سواری داد. وقتی که از سرکشی‌ افتاد. وقتی که از ستیهندگی افتاد. وقتی که افتاد ومرد و جنازه شد. وقتی که شد، دوره‌اش کرد و به منقار و پنجه کشید که: به‌به! لذت بردیم. چه چیز خوش‌مزه‌ای! چه "چیز"، همین "چیز" آن موقع است که خودش را لو می‌دهد که چه بوده، شعر، نقاشی، گرافیک، رنگ، خط، چی؟ هیچ کس نمی تواند بگوید که بی شک این‌ها شعر‌اند، این خیلی مشکوک است. مهرداد فلاح هم چندان صداشان نمی‌زند: شعرم. شعر تازه‌ام. شعر فلان‌ام. شعر بیسارم. فعلن بیشتر صداشان می‌زند: خواندیدنی!

بیا برس ببینیم این دفعه چه تراشیده برای‌مان. این دفعه به کجای ذوق‌مان تپانده است. این دفعه کجای لذت بردن فرهنگ‌مان را جـِر داده است. مهرداد کودکی‌ست که روی دیوارها می‌دود. اهل کوچه مهرداد را دیوانه می‌دانند و می‌خوانند.

- بچه مگر عقل نداری؟ کوچه را ازت گرفته‌اند که روی دیوارها می‌روی و می‌دوی؟ می‌افتی می‌میریا!

اما این هم می‌شود که تا اهل کوچه به پشت درِ  بسته‌ای برسند. کو کلید؟ کوصاحب‌خانه؟ نیست. نیست. بچه به بام در آمده باشد که باش تا در به روی‌ات بگشایم.

برای همین من از کار مهرداد "لذت ادبی" نمی‌برم، چون هنوز نمرده‌ام. مهرداد فلاح دست به تجربه است نه عصا. نو می‌آورد. چرا که می‌داند: نوآوری کنید تا رستگار شوید.

این متن هم به افتخار ولیعصر استریت اوست. همان خیابانی که ولی عصر ماست. همان جا که گذر ماست. گذار ماست. با این تجربه اش او به سهم خودش گذار و گذر و در حال عبورمان را می‌سپوزاند. از وال استریت او می‌گذریم؟ به کجا می‌رویم؟ می‌رویم یا می‌آییم؟ رفتن را بچسب. ویترین را تماشا کن. پی خبر نباش که الان چه شد؟ از دست می‌دهی خیابان را، شهر را. به چرخیدن آمده‌ایم که آن را که خبر شد. خبری باز نیامد!

خواندیدنی‌های مهرداد فلاح با هیچ مفهوم از پیش تعیین شده‌ای در هیچ سنت و جریانی نسبت ندارد. وَ ریشه و شجره تراشیدن برای آن‌ها حتا اگر تراشنده خودش باشد، کار بی‌هوده و بی‌خودی‌ست. در دنیای تازه‌ی ما خیلی چیزها بی‌ سنت و ریشه‌اند. خیال هر چه‌قدر پشت‌اش خالی باشد، هر چه‌قدر بار سنگین گذشته را بر دوش نداشته باشد رهاتر می‌جهد. رهاتر پیش می‌رود. این حرف را داریوش شایگان در زیر آسمان‌های ِ جهان گفته است. از طرف دیگر این اثر تازه‌ای که مهرداد فلاح پیش‌رو می‌گذارد. درهمان جایی که به تفکر مشغول است هدف دیگری را نیز پی گرفته است. آشنایی‌زدایی از امرعاقلانه را همان روی دیوار راه رفتن‌های فلاح که تعقل اوست. تفکر اوست. تعقل و تفکری که امر عاقلانه را از دست محافظه‌کاری بیرون می کشند. آن‌چه که امروز رایج و خواسته است، هم‌ارزی و هم‌مرزی امر عاقلانه با محافظه‌کاری است. در این کارها امر عاقلانه محافظت را انکار می‌کند. چرا که کارها خطر می کنند و از محدوده‌ها بیرون می‌زنند.

فلاح در خطر است که امر عاقلانه را ترسیم می‌کند. خردورزی در جغرافیای منقش او حرف تازه پیش نهادن است. آن هم در جایی که خودش نیز می‌داند تازه‌گی‌ها در معرض ِ هدر رفتگی‌های بیشتری هستند. او دنبال محکم کردن جایی در زیر پا نیست. او می‌رود تا راه تازه‌ای شاید، در نقشه‌ی انسان ایرانی اضافه کند.