زبان ِ شعر، زبان ِ مقاومت است
زبان ِ شعر، زبان ِ مقاومت است
(یادداشتی دربارهی کوتاه نویسی، شعر ساده وَ حافظ موسوی)
فریاد ناصری
راهها و شیوههای اصیل ِ بودن در زمانهای مختلف بنابر شناخت از تاریخ و ضروریات اجتماعی متفاوت است. شیوهای از بودن اگر بر فردیت و فرد بودن تاکید نداشته باشد، ایدئولوژی گلهپرور است که همه را در یک شکل و قواره میخواهد. این ایدئولوژیها با ایجاد زبانهای مسلط هر یک بنابه ذاتشان در عرصههای مختلف به ادامهی خود کمک میکنند. نیما در زمانهی خود با شناخت این زمینهها و پیشزمینهها به سمت سادهسازی زبان رفت. به سمت "زبان آدمیزاد" رفت چراکه در عرصهی شعر زبان وَ رسمی مسلط شده بود که به ادامهی سلطه یاری میرساند. مغلقگویی و سخت فهم کردن مصنوعی حرف، حرف زدن به شیوهی زمانهای که زماناش سر آمده بود، بدون آنکه حرف قابل اعتنایی در دل سخن باشد نشان از بیمایگی امر مسلط بود. نیما در چارچوب تکیه بر فردیت و با شناخت از زمانهاش جهان ِ زیباییشناختی منسجمی را بنیان نهاد که در یک معنا به زبانهای مسلط جامعهاش پشت کرده بود و در معنایی دیگر آنها را مورد حمله و هجوم ویرانگرانهای قرار داده بود. اما باید به خاطر داشته باشیم در هر مرحلهای از تفکر، بزرگان اندیشه وقتی به زبان شاعرانه و زبان شعر میرسند از سخت فهم بودن آن حرف میزنند تا آنجا که بسته ماندن ِ در شعر به روی فهمیده شدن ِ تمام، به نوعی تبدیل به یک گزارهی اندیشمندانه و بدیهی میشود. از اینرو میتوان به مقاومت زبان شاعرانه در مقابل همهگیر بودن و همه فهم بودن و مقاومتاش در مقابل قرار گرفتن در میان چارچوب نظم مسلط جامعه حرف زد. زبان شعر، زبان مقاومت است در مقابل یکسانسازی و یکپارچه کردن، از این رهگذر میتوان ادعای بخش اعظمی از نگارندگان شعر ساده را به نقد کشید که اگرچه با ادعای تکیهداشتن بر نظریات نیما مینویسند اما کنه نظر او را که مبتنی بر فردیت و بنیان نهادن خود در هر دوره به شیوهای تازهتر است را در نیافتهاند. و از طرفی دیگر با ساده گرفتن قضایا و ساده کردن امور، به ساده اندیشی مصرفگرایانهای دامن میزنند که باعث تقلیل اندیشه و خیال و شعر میشود و با اینکار شعر را در میان دیگر نظمهای مسلط قرار میدهند و آن را از آن سنگر جوهرین مقاومتاش به سمت تسلیم شدن آنی در مقابل هر مخاطبی میآورند. وَ این پیش از هر چیز رفتن به سمت کاهلی و تنبلی در اندیشیدن است. رفتن به سمت باز ایستادن و در جا زدن است. اگر دقت کرده باشید تمام شعرهای سادهی امروز را یکجا به این امر متهم نکردم چرا که در همین نوع شعر که بهخاطر ظاهرش همه را به این صرافت انداخته که میتوانند شاعرانی باشند ردیفگر سطرهای ساده، شاعران اندیشمند و شعرهای اهل تفکری هم داریم که حساب آنها از بقیهی در اکثریت جداست.
شعر ساده نوعی از شعر است که اگر شناخت درستی از آن نداشته باشیم خیلی راحت دچار توهم سرایش آن میشویم. همان بلای دامنگیری که به صورت کلی بر سر شعر نو ِ بعد از نیما آمده است که اگر مقطع کنیم و پلکانی بنویسیم پس شعر نوشتهایم اما یکی از نمایندگان بارز آن بخش از شعر ساده که تلاش دارد اندیشیدن را با شعر و در شعر پیش ببرد حافظ موسوی است و به گمان من تاحدودی توانسته است که اندیشیدنهای خود را در کنار شعرهایاش بنشاند و کلیت قابل قبولی را ارائه بدهد با اینهمه باید چشم انتظار آن باشیم که روزی اندیشهاش، اندیشیدناش تمام قامت در شعرش اتفاق بیفتد. بی آنکه دیگر مرز مشخص خود را با شعر حفظ کرده باشد. در این مرحلهی اکنون او که از آن حرف میزنیم. اندیشهها و شعرش هنوز بر تمایزهای خود پا میفشارند و مرزهایشان را با همهی علاقهشان به باهم نشستن حفظ کردهاند اما روزی که این دو، تنی واحد در نوشتار را رقم بزنند با شعری روبرو میشویم که در آن اندیشه زاییده میشود و پیش میرود و با اندیشهای روبرو میشویم که شعر را رقم میزند. باید بگویم روز فرخندهایست آن روز که میتوانیم از پنجرهای تازه به تماشای خودمان بنشینیم و به تماشای آیندهی گشوده شده در دریچهای نو.
عمده مشکل بیشتر سادهنویسان این است که کلیت و چارچوب تفکری خاصی ندارند. اگرچه چندان دوست ندارم مسائل امروزین را به سمت گذشته ببرم حتا برای قیاس اما شاید بشود گفت چیزی شبیه سبک هندی آن هم در حد نوع نازل آنند. و در تاریک به تماشای فیل اندرند و هر لحظه بیدقت به کلیت ِ مانده در تاریکی نشانههای متناقضی از خود و زمانهشان میدهند. گویی کودکانی در ساختمانی بزرگ که هیچ خبری از پلان و نما و کلیت اثر ندارند و فقط هر لحظه در بخش و قسمتی از آنند. وَ از این بخشها خبری میدهند آن هم با پسند و ناپسندهای لحظهایشان و به دنبال کشفهای آنی و لحظهایاند بیخبر از اینکه قضاوتهایی که با آن کشفهایشان ارائه میدهند بیشتر از بیخبریشان خبر میدهد. در شعر حافظ موسوی اما این امر خیلی کم و نادر اتفاق میافتد او در درون یک تفکر و یک کلیت که قابلیت غنیتر شدن و پیشروندگیرا دارد جهان و انسان و خود را مینگرد و از این رو کمتر دچار این دقایق متناقض اهل باد و هوا میشود. جالبتر اینکه این ساده نویسان که کلیت بینشی خاصی ندارند بیشتر دچار کوتاه نویسیاند البته نه از آن نوع کوتاه نویسیهای اندیشمندانهای که نمایندهی نوعی نگاه خاص به جهان باشد که خود اصلن ساختمان بینشییی باشد، مثل هایکوهای شرق دور بلکه کوتاه نویسیهایی از آن نوع که هر دم و هر لحظه به کشفی، امر ی خوب و زیباست و در لحظه و کشفی دیگر همان امر بد و زشت وَ مخاطب در میماند که عاقبت موضع این شاعر در قبال خیلیچیزها چیست؟ و عاقبت به این نتیجه میرسد که شاعر این شعرها جهان را خیلی ساده گرفته و اصلن هیچ موضعی ندارد. و خوب که نگاه کنیم انسان بیموضع انسان بیراهیست و انسان بیراه، راه به جایی نمیبرد چراکه اصولن رفتن را نمیشناسد. او اهل روز و بازار است. ادبیات ما از این اهل روز و بازار ِ سرشناس در هر دورهای زیاد دیدهاست. این شاعران اهل بازار ِ روز در همان بازارهای روز خودشان خریده و فروخته و تمام میشوند و بعدها معلوم میشود که چیزی نبودهاند. تو بگو حتا سوسویی در دل تاریکی، حتا سویی به سمت امیدی!
تنها کلیتی که این شعرهای کوتاه ِ متناقض میتوانند از آن خبر بدهند کلیتی مربوط به وضعیت جامعهشناختی آگاهی از ادبیات میتواند باشد که در این دورهی خاص چقدر آگاهی از ادبیات دچار تنزل شده است و اینکه شاعران و آگاهان خردمند جامعه، چه آسانگیران بزرگی بودهاند. و ادبیات اندیشی در بخشی از اهل نویسش این دوره با سر به سمت انحطاط میرفته است. فقط باید اشتباه نکینم ممکن است بسیاری از این ساده نویسان را به لحاظ فکرهای اجتماعی و آزاد اندیشانهشان قبول داشته باشیم اما حرف ما بر سر ادبیات و شعر است. شعر نوشتن چیز دیگریست. توان شاعری چیز دیگریست و آزاد اندیشی و فکرهای انسانی داشتن امر دیگری. نوشتن شعری که بنیانهای شکلگیری و ساختماناش، بنیانهای ادبیاش متکی بر آزاد اندیشی و تفکر انسانی باشد چیز دیگریست و نوشتن متنهایی که در آن داد سخن از آزادی و انسان سر داده شود بی هیچ کردار ادبیات اندیشانهای امر دیگری.
حرف اصلی ما بر سر فقدان تفکر ادبی و تولیدات ادبی است وگرنه، سویههای روشنفکرانه و سیاسی داشتن که در این وضعیت امری از امور روزمرهی انسان ایرانی است. شعری که با یکبار شنیده شدن و یکبار خوانده شدن به سمت مخاطب گشوده شود و به سمت فهمیدن لبخند بزند شعریست که پشت و رویاش هیچ فاصلهای ندارد و شعر بیعمقیست. پس این همه از دور خیزی شاعران به سمت آینده و دورها گفتن چه میشود؟ اگر عمری تلاش و جست و جوی او به یکبار شنیده شدن در برابر هر مخاطبی برهنه و عریان شود یا شاعر چندان جاهای دوری نرفتهاست یا مخاطبان امروزمان به شکر خدا همه پیش از شاعران رسیدهاند که اینقدر زود حرف او را میفهمند. شعرهای امروز ما هیچ غربتی ندارند چه رسد به آن که متنی شوند تازه با نشانههای نو که بگوییم غربت ِ متنی دارند. شاعران بی سفر، شعرهای دم دستی، مخاطبان همه چیز فهم، این تصویر بزرگی از امروز شعر ماست.
بیشتر شاعران ساده نویس و کوتاه نویس نمیتوانند رابطهی جزئیات و نسبت و ارزش آنها را با کلیت و در کلیت حاکم بر روزگارشان را بسنجند و نسبت به آن موضع بگیرند. و همین امر سبب آن میشود که در هر شعر کوتاه ِ تازهشان ساز دیگری بزنند. اگر آنها می توانستند با قرار دادن این جزئیات در کنار هم و با زیر ذرهبین گذاشتن این لحظههای جزیی درکی از روح حاکم بر زمانهشان بدهند، در کلامی دیگر اگر می توانستند تصویری از کلیت حاکم به نقد یا به موافقت نشان بدهند و سمفونی هنرمندانهای اجرا کنند آن وقت میشد که گفت: توانستهاند از راه جزئیات، کلیتی را به صورت هنرمندانه ارائه و نشان بدهند و میشد گفت: نسبت به این کلیتی که نشان دادهاند چه موضعی دارند و میشد به شناخت تازهای رسید از راه شاعری دیگر وَ این آفتیست در افتاده در خیمهی شعر ما، بیشتر در خیمهی شعری که در اصل خیلی سخت است نوشتناش اما سادهاش گرفتهاند.
اشتباه آنجاست که ما عینیتگرایی را به دم دستی گرایی و به روی آب افتادن تقلیل دادهایم. نشان دادن صرف آنچه در دور و برمان است عینیتگرایی نیست، بلکه باز تولید همان چیزیست که خیلیهامان از آن مینالیم.
اگر بخواهیم از منظر مقاومت انسان ایرانی و فرهنگ ایرانی هم نگاه کنیم در طول تمام قرنها این زبان فارسی بوده است که با مقاومت در مقابل اوضاع بوجود آمده و نظمهای تحمیلی موجود بازی سلطه را به هم زده است البته نه با عکس برگردان شدن آن بلکه با نشان دادن حفرهها و وضعیتهای تردیدی در دل نظمنمادین حاکم. این شعرهای کوتاه و سادهی امروز، شعرهای تسلیماند. شعرهایی که در مقابل مخاطب مصرفگرا و روزمرهی کاهنده کوتاه آمده و تسلیم شدهاند. این شعرهای کوتاه کاریکاتوری از آن شعرهای کوتاه به ظاهر بی ارتباطی هستند که در کنار هم یکی کلیت قابل اعتبار را میسازند چرا که این شعرهای تولید شده از این امر ناتوانند و عقیماند. بگذارید با پرسشی حرف را به پایان ببریم، شعرهای فروغ و یا سهراب مگر ساده و قابل فهم نیستند اما آیا ساده و قابل فهم بودن، چیزی از یگانه بودن آنها میکاهد؟ و حرف در این سطرها بر سراین است که شعرهای سادهی امروز، از این یگانه بودن دور افتادهاند و بیگانهاند.
این یادداشت پیش از این در روزنامه شرق منتشر شده است.