تمهیداتی برای «تو»

یادداشتی بر مجموعه شعر "گنجشک‌ها روی برف راه می‌روند" 

 

محمد بیاتی

 

«یکی کرم عاشق که در پیله‌اش می‌تند تار

به جرات توان گفت

خداوار‌تر از خدایی است بی عشق، با ماه و خورشید بسیار»

                                                                                       (براونینگ)

جایی خوانده بودم انسان‌ها، بیشتر روی مسایلی تاکید می‌کنند و از آن سخن به میان می‌آورند که یا نیست و یا به دست آوردن‌اش اگر نگوییم غیر ممکن که دور از انتظار است. وقتی کتاب «گنجشک‌ها...» را باز می‌کنی از همان ابتدا حضور عشق، فعال و فراگیر است. «در دهان تو شعری بود...»ص 4

سطرهایی که اگر برای موجودی هم نباشند، در فراز و فرود خود از بلندای عاشقانگی افتاده‌اند.

سطر‌هایی که بار خود را از نظام عاشقانه‌ی زبان، برداشته‌اند و به‌دوش می‌کشند. و اینجا نقطه‌ی عطف و اتکای شعر فارسی است، از ابتدا تا «گنجشک ها...». ناصری در این مجموعه نشان می‌دهد که برای حرکت به سمت انتها، خیالی برای فراموشی و کنار زدن ابتدا ندارد پس عشق را از ابتدا محور متن خود می‌کند و با این نیروی غیر قابل تشخیص اما قابل تبیین (عشق) سعی در نمایاندن سرشت تراژیک زندگی دارد، حالا چرا نگوییم سرشت کمیک زندگی؟! یکی از مهم‌ترین دلایل‌اش این است که برای کسانی که احساس آنها در مرتبه‌ی بالاتری از دیگر حس‌های‌شان هست، زندگی تراژدی است، برخلاف کسانی که تنها وتنها عقل دارند. حال باید ببینیم ناصری برای نشان دادن چنان ویژگی‌ای از  چه ترفند‌هایی استفاده کرده است. یعنی سعی کنیم شعاع او را در این دایره پیدا کنیم.

از ابتدا مشخص است که ساختار واژگان و نوع سطر بندی شعر‌ها و نظام چینش کلمات، غالبن در خدمت بیان جهان‌بینی شخصی و شهودی شاعر است و نیز ارتباط بین پدیدار‌ها در شعر‌های این مجموعه متکی به تداعی‌ها و روابط کشف ناشده‌ی آنها است. با این تفاوت که نمود چنان کشف‌هایی بیشتر از آنکه در میان کلمات باشد در روابط بیرونی آنها و ما به ازای آنهاست .

«همین که چند تار نازک مو/پشت گوش بیندازی /همه چیز /حتا قرار هایمان همه از یادت می‌رود./«ص26

این ویژگی همراه با تاکید بنیادی بر تصویر سازی و ارایه ی تصویر‌های بدیع از سوی شاعر (با توجه به واقعیت تاریخی زبان و اندیشه ی فارسی و آشنایی ذهن مخاطب معمول با چنان رفتار‌هایی با زبان) باعث جلب مخاطب در واکنش ابتدایی و حسی با شعر می‌شود. این موضوعی است که در سال‌های گذشته (دهه‌ی پیش) در شعر ایران به فراموشی سپرده شده بود یا بهتر بگویم، غلبه با فراموشی آن بود. یعنی شاعران آن دوره با اعتقاد به این که تمهیداتی مانند تصویر و تشبیه باعث ایجاد ارتباطی سر راست و بی کنش با مخاطب می‌شوند و این از مولفه‌های اساسی متنیت به دور است. یعنی باعث پایان یافتن شعر بعد از خواندن می‌شوند. یکی دیگر از دلایل خذف تصویر از سوی شاعران شاید این نکته باشد که بسیاری معتقد بودند (هستند) که کلیت یک اثر هنری باید در ذهن مخاطب ایجاد تصویر کند 

نه جزیی از آن (که این البته حرف تازه‌ای نیست). در نهایت حذف تصویر یکی از مهم‌ترین دلایل طرد مخاطب در شعر آن دوره بود. شاعرانی که به این جمله معتقد نبودند که «یک اثر هنری خوب تمهیدات هنری خود را پنهان می‌کند» بلکه به صورت واضح سعی بر آشکار کردن تر فندها و تکنیک‌های شعری خود داشتند. با این همه آنچه که در شعر چند سال اخیر فارسی مشخص است روی آوری دوباره و نوجویانه‌تر شاعران به عناصری مثل تصویر و تصویر سازی است (البته چند و چون آن قابل بحث است) موضوعی که از دید رس ناصری هم پنهان نمانده است.

این مولفه و مولفه‌های دیگری که در شعر این چند سال با آنها مواجه‌ایم و تاکید شاعران برآنها، خود به خود باعث ایجاد تشابهات زیباشناختی و نشانه‌های مشترکی در بین شعر‌ها شده است علی‌رغم آنکه نباید تفاوت‌های ظریف آنها را از چشم دور داشت.

اما روش ناصری در خلق تصاویر روش معمولی آن نیست. بدین معنی که تشبیه که از عناصر بنیادی تصویر است و موجبات باروری محور جانشینی، شکل گیری استعاره و در نهایت حضور فرایند تصویر است به طور صریح و مستقیم در شعر ها دیده نمی‌شود (که این البته رخداد چندان بعیدی نیست)  آنچه که تفاوت را در این شعر ها به وجود می‌آورد تاکید بر تلفیق تصاویر متعدد و مر تبط در ذهن شاعر و در ادامه و در فرایند نگارش، حذف خلاقانه‌ی یک یا چند تشبیه در پروسه‌ی این نظام پی‌درپی تصویر سازی است. مثالی می‌آورم:

«پروانه‌ای که به شالم دوختی/ مرا به یاد آب شدن انداخت / »ص24

در برخورد اول امکان دارد کشف رابطه‌ها کمی غریب به نظر برسد اما با کمی دقت و توجه به مساله‌ای که پیش از این بیانش رفت، می‌بینیم که ارتباط بین پروانه، شال، من و آب شدن با حصور کلمات محذوفی چون آدم برفی، بهار،گرما، قابل دست‌یابی می‌شود ناگفته نماند که این تمام کار نیست بلکه آغاز ورود به مسیر دریافت شعر است. هم چنان است:

«شده‌ای مرد شعرهای بچگی‌ام/ بافت زنجیر و سر کوه انداخت/ از کوه چه انتظار داری.../» ص21

یا:

«چشم‌های تو / فصل جفت گیری ابرهاست/ و سقف تمام حرف های من سوراخ است...» ص 16

با این همه، این شعرها به شدت از تنوع و تکثر و امکان حضور روابط کنشمند غیر همانند رنج می‌کشند بدان معنی که عمومن ساز و کار ایجاد کنش و واکنش در پرداخت  لحن و زبان شعرها و نیز خط ارتباطی مخاطب با آنها  بسیار شبیه به هم می‌باشند  و آستانه‌ی ورود به هر شعر همانند شعر قبلی است و این مساله قبل از هر چیز منجر به ایستایی می شود.