فارسی تاریک- تاملی در رمانِ "خسرو خوبان"
فارسی تاریک
(تاملی کوتاه در اندیشههای متجلی در رمان خسرو خوبان نوشته رضا دانشور)
فریاد ناصری
1.
اگر زبان ناخودآگاه ماست و شعر و داستان قریبترین راهها و روزنها به آن. میشود پرسید: چرا ناخودآگاه ما اینقدر تاریک و ویران و پر از تلخی است؟ این شعرها و قصهها و داستانها که از حزنی مالامال صاحب دانشی تاریک شدهاند نه مگر خبر از ناخودآگاه تاریک ما دارند؟
میشود ظن دیگری هم داشت که اینها فریباند که ما به باور تلخی و ویرانی و شکست برسیم یعنی درست که نگاه میکنی میبینی بهترین آرزومندان، تلخترین قصهها را به ارث گذاشتهاند. آرزومندان آزادی و شادی و آواز، تاریکترین سرودها را به ارث گذاشتهاند. هر قصه و داستان و شعر فارسی را که میگشایی: سوگوارانند. دو راه بیش نداریم یا آن اعماق دور و نزدیک ما پر از تاریکی است یا از یکجایی آوازدانان ما را، خواب و طلسم گرفته و بر ما آوازهای جادوی تاریک خواندهاند.
2.
باری حرفها تکرار میشوند و در دور خود صیقل مییابند یا که از دور خارج میشوند. و حرف این است که برای مواجهه با هنرها و ادبیات هم دو راه بیشتر نداریم. یکی راهیست که جهانی جدای از آنها پیش مینهد و دیگری منطقیست برخاسته از دل خود هنرها. اولی با ابزار فلسفهها با مصاف هنرها رفتن است. گزارههایی از پیش موجود که باید به تن اثر و آثار بنشینند تا کوتاه و بلند اثر را روشن کنند. دیگری منطق برآمده از درون خود آثار است. بر این اساس و اصل اگر برویم اثری که خواهان شادی است. خواهان رستگاری و دوستی و نیکی است چگونه در تمام وجوهش تاریکی و اندوه را میپراکند و آوازهای طلسمی میخواند که خواننده و رگهای خواندنش را پر از زهرابه میکند؟
3.
در رمان خسرو خوبانِ رضا دانشور همان اوان و اوایل کار پردهخوانی پردهی آشوبش را میخواند بعد جهان واقع هم آشوب میشود. کودک –بهرام- میگوید: «اول عکس بود... بعد آن مرد با چوبش همه را بیدار کرد» (دانشور، 1382: 60) و تمام رمان گویی راوی و نویسنده چوبشان را در کلمات میگردانند تا آشوب بر پردهها زنده شوند. و این آیا تناقض درون اثر نیست، بهره بردن از جادویی علیه خواست شادی از طریق کلمات. کلمات را بچرخانیم و آشوب را عینیت و تجسمی بدهیم در کلمات که چه شود؟ باید پرسید از زنده کردن این آشوبها چه حاصل؟
خسرو خوبان تنها نیست. فارسی پر است از قصههایی که نویسنده و راوی چوب قلم میگرداند تا شمایلهای آشوب و هیاکل تاریک را بیدار کند و به بهترین شکلی تجسم بخشند. شما بشمارید رمان و داستان و شعرهای ما را که این چنین نیستند.
4.
زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر
قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا (مولانا)
در آخرین صفحات خسرو خوبان اژدهای ظلمات به بهرام راستین میگوید: «سرشت من از شک است» (همان: 215) تمام عالم تامل و اندیشهی فارسی خودش را در برابر این شک باخته است. بی آنکه لحظهای بیندیشد، جهان زندگانی با تمامیتش همه محل شک و تردید نیست حتا اگر آن را وهم و گمان بدانیم یا یقینیاتش را عادت؛ باز هم تنها عرصهی انسانی همین جهان زندگانی است. جهانی که انسان میتواند در آن، هر آنچه هست و باید باشد را به جلوه و تجلی درآورد. واگذاشتن همهی این عرصه به شک، تسلیم شدن به تاریکی است. اندیشهای که روشنی نیاورد و تنها چوب شکش را در چشمهای زندگی بکند، بهتر است که با سلاح خودش از پا درآید. فارسی در بهترین جلوههای هنریاش نشان میدهد در برابر شک و شکست و تاریکی واداده است – حتا غربیان که زمانی در برابر رسولان شک خود کسانی چون فروید و مارکس و نیچه زانو زده بودند اکنون به مقابله با آنان برخاستهاند- و بهترین آثار ما دهان گویای همین واقعهاند. فارسی از جهان اندیشهها هر چه تلخاست را به وام گرفته و روشنیها را فراموش کرده است. این کدامین صداست که در داستانهای ما یاس و شکست را تقریر میکند؟
از طرفی تحویل چنین وضعیتی به تفاسیر تاریخیای که شکستهای تاریخی ما ایرانیان را ردیف میکنند - ایدهای که در خسرو خوبان بارها تکرار میشود- قصهای آشنا و رنگ و رو رفته است. حتا اگر این تفاسیر به تنهایی هم درست باشند باز میشود پرسید که: آیا آنکه عمری شکست خورده است نمیتواند برخیزد؟ اگر این تفاسیر هم به تنهایی جوابگو نباشند که نیستند به واقع امر پس این تاریکیها نه خبر از ذات ما میدهند که پردهایست بر ما افتاده و بهتر است چارهای دیگر کنیم، زبان بگردانیم و صورت و حال نیز.
نیما در شعر خانهی سریویلی از زبان شاعرِ قصه به شیطان و تاریکی که حزن و اندوه شعر شاعران را میستاید، اینگونه جواب میدهد:
«از همین دم میکشم من شعرهایم را
به دگر قالب» (نیما، 1387: 261)
و میگوید: میروم از تاریکیها معانی روشن میآورم. هر چند نیما هم نمیداند رفتن به تاریکی صورت را کریه میکند و روشنی در تاریکی خانه ندارد، حتا اگر تاریکی هم به قول سهروردی بهرهای از روشنی داشته باشد اما نیما گامی پیش آمده است یعنی هنوز شاعر است که آگاه و واقف است. با اینهمه بد نیست نگاهی به تجلی شاعر در آثار متاخر فارسی بیندازیم یکیش همین خسرو خوبان.
شاعر در این رمان شخصیت ندارد. کلی و عام است، همنشین خرابان و دریوزگان و دیوانگان. انسانیست عاطل و بی اثر. «در خیابانها جز مستها، بیخانهها، پاسبانها و تک و توک شاعر و دزد هیچکس نبود» (همان: 128) در آخرین صفحات هم دوباره همرنگ دیوانگان و بیعقلان گم شده است در شوری هبا «شاعر، سرمست از شعبدهی شب به شور آمد و شعری در پرواز آدمی سرود» (همان: 219) در حالی که تمام رمان زیر سایهی سنت شعر فارسی از فردوسی تا نظامی است که امکان نوشته شدن پیدا کرده است. اینگونه است که حقایق در فارسی کمکم وارونه میشوند هر چند که شاعران هم در این وارونه کردن سهم کمی نداشتهاند.
بهمن. 1395