1)

چگونه است که در گوشه‌ای از جهان شاعری شعری می‌نویسد و به شعر فقر شهرت پیدا می‌کند. اصلن شعر فقر یعنی چه؟ مگر نه فقر هم شکلی و رخی از زندگی است که گاهی امکان دارد دامن‌ هر آدمی و جامعه ای را بگیرد گاه ساکن همیشگی زندگی آن و جامعه شود. اما فکر می‌کنم به فارسی و فقر در فارسی. فقری که در لایه‌های دور حافظه‌ی فارسی رخی از رخ های دوزخ و ناشایستی است. نخواستنی و پلید است. ناگاه پوسته عضو می‌کند تو گویی دیوی‌ست که به فریبی خدا می‌شود و پلیدی افتخار می‌شود. پس فقر دیو است. پس فقر افتخار می‌شود. پس فقر پرسش‌گری می‌شود. سائل می‌شود آن‌که فقرش را عیان می‌کند. سائل چه می‌پرسد؟ آیا پرسش او این نیست که ای جهان‌دار، ای توانگر تو چه داری تا به من بدهی؟ پرسش فقیر، پرسش سائل پرسش سمتی از جهان از سمت دیگر آن است اما فقر هنوز تا اینجا که حرف می‌زنیم در نزدیکترین رخ‌اش به زبان فارسی نداری است. تهی‌دستی. دست اگر در کار جهان است و آن‌که دست دارد در کار جهان دست اندر کار است دست فقر دستی تهی‌ست. در کار نیست. ابزاری ندارد. این چهره از فقر گر چه هنوز تاریک و کدر است اما گاهی می‌تواند فصلیت و سبکباری هم باشد. از یکجایی اما در جهان فقر دیگر نه نداری. نه ناتوانی. نه بی دستی در کار و بار جهان. که شکل طرد و له شده‌گی به خود می‌گیرد. فقیر کسی‌ست که سیل تغییرات رفته بر جهان و آدمیان با هجمه‌ی تمام از تمام وجودش رد می‌شود و حجمی از گوشت و استخان از زیر افتاده پس می‌دهد. فقر تولید دستگاه مدرنیته و مدرنیزاسیون می‌شود. آنکه به لحظه‌ای از شتاب این ماشین جا می‌ماند و وجودش در لابه‌لای شتاب چرخها چرخ می‌شود حالا در گوشه‌ای از جهان تمام زتدگی شاعری گویا این له شدگی، این پسماند شدگی می‌شود  و این هم از عجایب است که پری شعر چطور می‌تواند حتا پسماند را بگوید و شکل پسماند بگیرد تا بتواند آن‌را بگوید. فقر در جهان نو پس مانده‌گی و پسماند شده‌گی‌ست. فقری که رخ دیو داشت. فقری که فخر بود. فقری که فضلیت بود. فقری که نداری بود حالا تولید است. تولید انسان اضافه، پسماند، و شعر این انسان له و لورده چگونه شعری‌ست؟مگر نه رخی‌ست از چهره‌های زندگی که در هر خانه و شهری در کیسه می‌شود و پنهان می‌شود و در خلوت شب بیرون گذاشته می‌شود تا دیده نشود تا بوش منتشر نگردد. شعر فقر اضافه‌های نادیده مانده‌ی شادی جهان قهار و پر شتاب را درست در اوج شادمانی جهان و عیش روی میز بزرگ ضیافت خالی می‌کند. شعر فقر بالا آوردن اضافات عیش است. شعر فقر می‌گوید این منم ادامه‌ی پنهان داشتن و دارایی ادامه‌ی فتح جهان است با دستهای توانگر، ادامه‌ی فتح جهان‌داران است شعر فقر. شعر فتح و تسخیر کاغذ و زبان است. شعر فقر بالا آوردن کلمات است از سؤمعنی، زبانها از سؤمعنی زیست و زندگی رنج می‌رند. شاعر از گشنگی معنای زندگی کلمات را بر میز عیش کاغذ و نوشتن بالا می‌آورد تا ببینین چگونه در جهان نو زبان بی‌چیز شده است. امروز فقر بی چیز شده‌گی است.

۲)

از سوی دیگر وقتی تمامیت کار و بار کسی متصف به چیزی می‌شود یعنی آن‌چیز به تمامی توان توصیف آن جهان و ساز و کارهای‌اش را دارد. چگونه می‌شود که فقر و تهی‌دستی توان بیان کلیت یک جهان را پیدا می‌کند‌؟خالی و خلا چگونه پر می‌شود‌‌؟ نبود و نیست شکل می‌گیرد و هستی را می‌سازد؟ این هست از نه‌هست چه ویژگی‌هایی دارد؟ چطور و از چه راه‌ها ساخته شده است؟ و در سطوحی دیگر بوطیقای چنین شعری از کجا و چطور غنی می‌شود؟ برزیل کشوری‌ست که در یک جست‌و‌جوی مختصر همه چیز خبر از رشد و جریان‌های توان‌مند رشدش خبر می‌دهند پس چگونه است که در چنین کشوری شاعری تمام جهان‌اش را ‌"فقر" معنا می‌کند؟ بگردیم به سمت فارسی. در فارسی آیا به جز آن عیان شدگی‌های عارفانه‌ی فقر، فقر توانسته دهانی برای بیان پیدا کند؟ یعنی جهان شعری ما اولن دریافته‌است که فقر نیز دریافتنی‌ست؟ آن‌را چگونه دریافته است؟ دریافتش را چگونه بیان کرده است؟ آنچه در راستای پاسخ‌گویی به این پرسش‌ها میتوان پیش کشید. نگاهی اجتماعی‌ است به قشر که در ادبیات دهه‌های پیشین ما ستم‌دیدگان نامیده می‌شدند. ستم‌دیدگان در یک تقسیم‌بندی کلی یا اهل روستا یا طبقه‌ای در حاشیه‌ی شهر که آنها نیز بیشینه‌شان کوچندهگان روستایی بودند. نگاه و وصف و جایگاه اینان در ادبیات فارسی در واقع تلاشی بود برای ساختن مصداقی برای پرولتاریای مارکسیستی. با انقلاب ‌۵۷ اینان نام عوض کردند اما کماکان همان تاثیر و سرنوشت را در جهان داشتند اگر در جهان مارکسیستی پرولتاریا آینده را رقم می‌زد در ادبیات مسلط شده‌ی انقلاب ۵۷ هم مستضعفان وارثان جهان بودند و این از متن و نص قرآن آمده بود. هر دو نگاه آینده‌نگر و به شکلی وعده‌ای اساطیری هستند. در مارکسیسم فقیران و زحمت‌کشان طی انقلابی جهان را نجات خواهند داد و در اینجا در آینده‌ای عاقبت بخیر شده مستضعفان سکان‌داران هدایت جهان معرفی می‌شدند. اما به مرور پرولتر و کارگر و مستضعف از حیطه استعمال بیرون رفت فقر آسیب‌پذیری شد. ریای زبانی. دور زدن حقیقت با زبان. زبانی که خانه‌ی حقیقت است حالا مدام فریب می‌سازد. فارسی بارها در دست قدرت چنین نقشی را بازی کرده‌است. هربار به شکلی از قدرت بازپس گرفته می‌شود و باز به طریقی تسخیر می‌شود. اگر در جهان نو شعر و داستان فارسی شاعر و نویسنده به فقر می‌اندیشد نه از طریق تجربه‌ی دست اول است که از ره‌گذر اندیشه‌ی اجتماعی وارد شده است. و باز اگر طبقه‌ای در حال حاکم شدن در حال جابه‌جا کردن مفاهیم و سنت‌هاست نه برای پاسخ‌گویی به حقیقت در پیش‌رو بلکه برای توان  نظری و مقابله با دیگر دستگاه‌های فکری پیش‌روی‌اش است که دست به انبان‌اش می‌برد و وراثت را برای فقیران دست و پا می‌کند. بهار می‌آید. بایست تا نوبت تو هم بشود. پول نداری حج بروی بیا از انبانم چیز دیگری برات دربیارم. زیارت امام هشتم حج فقراست. حالا آسوده باش. مطلب. اعتراض مکن. این همان است. شب سمور و لب تنور یکی‌ست. تنور تو همان سمور من است. این‌را مخواه. و چون بعد از شعر جهان‌های درگذشته‌ی فارسی شاعر فارسی تجربه‌ی دست اولی با فقر ندارد. همان‌قدر که دم و دستگاه ایدئولوژی در حال فربه کردن خوداست او کمتر و کمتر تدجه نشان می‌دهد تا جایی که فراموش می‌کند. در جهان فقر هم هست.

 

3)

لوکاچ در مقاله‌ی شوق و صورت پیرامون شارل – لویی فیلیپ از شاعر فقر بودن می­نویسد. لوکاچ معتقد است فقر مادر شوق است اما شوق چه؟ شوق کمی زیستن، کمی پول بیشتر، شغل بهتر. و نشان می­دهد که چرا و چطور این شوق امکان تحقق ندارد. "به این دلیل که جان‌شان محکوم به فقر شده است" این محکومین از نظر لوکاچ یک شیوه‌ی دیدن است. شیوه‌ی دیدنی که "در آنها به فقرشان و ستم‌شان عشق می‌ورزد" لوکاچ تا این‌جا پیش می‌آید و پیش تر نمی‌رود که اینان چرا به ستم درون‌شان، به این محکومیت‌شان، به این شیوه‌ی دیدن‌شان عشق می‌ورزند؟

چطور می‌شود که چنین دیدنی در جان‌شان می‌نشیند؟ آن‌که و آن‌چه آنها را محکوم چنین چیزی کرده کیست و چیست؟ شاید جای ادامه نبوده اما ما این حرف را می‌گیریم و در این‌جا ادامه‌اش می‌دهیم. اگر او منشا را در رجوع به صدر مسیحیت دیده، مسیحیتی که زیستن در فقر را هنر کرده است. ما در بخش‌های پیشین ریشه را در روایت‌های اسلامی جستیم. این رد پا و آن حدیث مشخص سالها در متن فارسی پیش می‌آید در همان زمینه‌ی معنایی و قرن‌ها باید طی شود که فقر از آن بستر معنایی رها شود و چهره‌ی اجتماعی و زمینی‌اش را عیان کند همان چهره‌ی تاریکی که پشت فضیلت‌بخشی پنهان مانده است. تا در فارسی بخوانیم:

بلای فقر تنم خسته کرد و روح بکشت

به‌مرگ قانعم آن نیز رایگانی نیست

                                            پروین اعتصامی

اما همین دهان همان قدر که یک‌سوی چهره‌ی فقر را عیان می‌کند به همان میزان نیز در سوی دیگرش درگیر معنامندی تقابل آن در بستر پیشین است. دارایی در اسلام منفی است. تاریک است. نزدیک و همسایه‌ی طاغوت است. امکان خطای‌اش بیشتر است. پروین هنوز این معنامندی را باور دارد. اگر او فقر را معنازدایی می‌کند تا چهره‌ی عریان و عیان‌اش را نشان دهد چهره‌ی مقابل‌اش را همان‌گونه که هست می پذیرد و احضار می‌کند:

هزار مرتبه فقر از توانگری خوشتر

توان‌گران همه بدنام ظلم و بیدادند

                                         پروین اعتصامی

مانده است هنوز تا دهانی در فارسی بیاید و توانگری را بستاید. دست داشتن را بستاید. برای پروین امکان این نبوده است که به این ساحت وارد شود که صدق این گزاره را چه چیز و چه کسی تضمین کرده است که "توان‌گران همه بدنام ظلم و بیدادند" که بود آن‌که در غرب کار و تلاش و توان‌گری را فضیلت کرد و برد در ساحت الاهیات مسیحی و توان‌گران را رستگاران کرد؟ فارسی محتاج چنین دهانی‌ست. یک نیم شکست. فقر دیگر فخر نبود. فخر به معنای نخستینه‌اش تاریکی و پلیدی بازگشت حداقل در زیست و زمین. نیم‌دیگر راه این است که توان‌گری را از ساحت تاریکی و طاغوتی بیرون کشیده شود و معنای واقعی‌اش عیان شود. که زیستن بر زمین به شادمانی حق است و این حق از راه تلاش و کوشش و ساختن و دست داشتن به دست خواهد آمد.

دیگر برای همه بدیهی است که هر مفهومی تناظری تصویری و تجسمی دارد. تناظری در قالب. و فعلن در این بحث نمی‌کنیم که این تناظرات تصویری طبیعی‌اند یا ساختگی؟ با همان که بر آن متفقیم پیش برویم. مفهوم فقر چه قالب و صورتی در ادب فارسی دارد؟ این مفهوم در دهان فارسی با کدام شکل خوش‌تر است؟ البته در معنی فضلیت‌مندش. معنایی که باید در شکل و جسمی مجسم می‌شد تا خوش بنشیند باید آن قالب و شکل را درهم شکست. آن شکل که بشکند هم فقر و هم توان‌گری می‌توانند در معنای درست و واقعی‌شان دیده شوند. آن وقت شکل درست و واقعی‌شان هم در دسترس است تا وقتی که نوشته می شوند صورت خودشان را داشته باشند. توان‌‌گری رستگاری است و ما دیگر نیازی نداریم البته شاید که این رستگاری را به الاهیات ببندیم. توانگری غنی و آکنده از امکان‌ها‌ست. باید شکل درست‌اش را در ادبیات پیش بکشیم تا کار کند تا اثر کند. "هنر عبارت است از القا کردن با کمک تصویر" این دریافته‌ای کهن است که لوکاچ در مقاله‌ای دیگر به کار می گیرد اما تصویر باید در صورتی بنشیند. حتا اگر تصویر درستی به کار بگیریم که در صورت درستی نیامده باشد باز بی اثر است. صورت توان‌گری چیست؟ شیوه‌ی دیدن توان‌گرانه چه طور است؟ تا صورت را دریابیم و تصاویر مختص آن صورت را نیز. اگر در زمانه‌هایی توجیه روان‌شناسانه‌ی فقر برای حفظ و بقای زندگی لازم بوده است امروزه هر نوع توجیه فقر مذموم است. هر نوع صورت بخشی فضیلت‌مندانه‌ی فقر مشکوک و مذموم است. باید ریشه‌ی معنابخشی چنین فضیلتی را سوزاند. توان‌گری فضیلت است و این فضیلت لازمه‌ی زیستن. و این مفهوم صورتی دارد که در فارسی غایب است. چرا که شاعران فارسی پیش از این هم نوشته‌ام از آوردن صورت و فرم تازه ناتوان شده‌اند. شاعران فارسی هنوز در صورت های بوده می‌نویسند غافل از این که صورت آماده اجازه نمی‌دهد شما به درونش وارد شوید و عمیقن زندگی کنید. زیستن در صورت‌های آماده زیستن زندگی از بیرون آن است.

 4/10/94