حكمت زندگي روزمره- نگاهي به مجموعه شعر «دوئتي براي يك صدا» ليندا پاستان
نگاهي به مجموعه شعر «دوئتي براي يك صدا» ليندا پاستان
فرياد ناصري
![]()
زبان فارسي،
تجربه جزءجزء زندگي در جريان را اولبار در شعر شاعران سبك
اصفهاني
(هندي) به دست آورد. زندگي ملموس حدودا با تمام جوانبش اما هنوز به زندگي از دريچهاي ديگر مينگريست، يعني تلاش ميكرد زندگي
را به نفع شعر مصادره كند، از هر چيزي شعري بسازد
و بگويد. اين تجربه در مسير تطور خود گرفتار همان ساختار
هميشگي پيدايش و اوج و افول شد و از نفس افتاد، اما
در همان اوج
هم با اينكه بسيار به زندگي نزديك شده بود اما از نفوذ و رسوخ در ذات زندگي بازماند، يعني نتوانست حكمت مغفول مانده زندگي را
دريابد و بيان كند. همان فاصله مدامي كه زبان
فارسي در گفت رسمي خود با زندگي داشته
است و جز در
وقتهاي نادري كه از مسند خود كمي به سمت روايتِ زندگي مايل
ميشده است،
كمتر به آن سمتها رفته و بيشتر در فكرهاي ديگري بوده است.
آن وقتهاي
نادر هم در حادثههاي موكد و مهم بودهاند؛ حادثههايي كه زبان فارسي اهميتشان را آنقدر ديده است كه به گفتشان بنشيند. گويا
زبان فارسي بيشتر در فكر غرور بر باد
رفته ملتي بوده است كه در تلاش براي حفظ شأن
خودشان بودهاند
و تاريخ چندان شأنشان را حفظ و رعايت نكرده است.
زباني با چنين
غرور كه زندگي را، زندگي در جريان را پيش پا افتادهتر از آن
ميديده است
كه بگويدش، در گدارها و گذارهايي تاريخي ناگزير به زندگي گردن مينهد و مايل به زندگي ميشود اما هنوز با فاصله، هنوز در مقام
زباني كه ميخواهد به پيش پاافتادگي زندگي، در
شعر و با شعر شأن تازهاي بدهد، اين رفتار اگرچه قدمي بزرگ به
سمت گفتهاي تازه و «حواشي مخفي» زندگي بود و خود
از شأن تاريخي
بالايي برخوردار است، اما تا پشت در زندگي ميآيد و
ميماند.
فرهنگ و بينش استفاده از همه چيز به نفع زندگي، در
غرب است كه
شكل ميگيرد و رخ ميدهد؛ فرهنگي كه هر چيز پيش پا افتاده را
درمييابد و
در كنار چيزهاي والا براي زندگي مصادرهاش ميكند. اوج چنين
فرهنگي در
آمريكا چهره نشان ميدهد، روياي آمريكايي، روياي زندگياي كه همه چيز در خدمت زندگي است. چنين رويا و فرهنگي، بيان و گفت خاص خود
را دارد و شرح خاص خود را از زندگي؛ شرحي
كه زندگيهاي ناديده را ميگويد، ديده نشدهها را كه هيچ وقت
شأن و اعتباري نداشتهاند تا گفته شوند. زندگي
انسانهاي
معمولي. انسانهاي هر روزه غيرتاريخي، اين نوع نگاه به زندگي و اينگونه تامل در زندگي بعد از قرنها زيستن در ذات زندگي
روزمره حكمتي را درمييابد كه هيچ كم از
حكمتهاي ديگر ندارد، بلكه به نوعي تمام حكمتهاي
جهان به خاطر
آن شكل گرفتهاند. نيما جزو اولين دريافتهگان در زبان فارسي
بود براي همين
زبان گفت و بيانش چندان پيش از خود و پشتي نداشت و هنوز كودك
بود. در اين
بيپشتي و كودكي البته با رويا و فرهنگ آمريكايي (غربي) شريك
بود. نيما
چهره انسان ايرانياي است كه در زبان فارسي به سمت زندگي چرخيده و رو نشان ميدهد. اگرچه بيشتر تجربههاي نيما در فروع كارش پي
گرفته شد اما اين اصل، كه اصل كارش بود
تا حدود زيادي مغفول ماند و پي گرفته نشد. تا در
چرخش روزگار و
گشت انسان امروز، زبان فارسي به خاكهاي ديگري ميرود و
شكلهاي ديگري
از خود نشان ميدهد. يكي از اين رفتها كه در آن زبان فارسي
چهره تازهاي
از خود نشان داد. شعر عباس صفاري بود بهخصوص در «دوربين
قديمي» و
«كبريت خيس» و اينگونه بود كه زبان فارسي در خاك ديگر و در وضعيت ديگري تجربه نيما را پي گرفت. اگرچه نيما چهره اينجايي اين
دريافت بود و صفاري در وضعيت زيست چنين
دريافتي كه بدل به فرهنگ شده و اين تفاوت بارزي
است كه اصالت
نيما را پررنگتر ميكند اما حضور چنين بياني در زبان فارسي
كه حكمت زندگي
را با همه چيزهاي پيش پا افتاده و وقايع معمولياش سرلوحه
كار خود قرار
داد، نعمت مغتنمي است. گرچه هنوز هم جاي كساني كه فرزندان خلف نيما در اين تجربه باشند در زبان فارسي تا حدود زيادي خالي است.
ترجمهها آمدهاي تازه، رفتهاي زبان فارسياند.
از اين آمدهاي تازه ميتوان كتاب «دوئتي براي يك صدا» مجموعه
شعر ليندا پاستان با ترجمه آزاده كاميار را نام
برد كه گفت
زندگي، گفت حكمت زندگي را از خاك هند تازه يافته، از آمريكا و زبان انگليسي به فارسي آورده است. در اين كتاب هر شعر و هر سطر
و هر كلمه نشاندهنده ايناند كه همه چيز در هستي
براي زندگياند حتي شعر. اينجا حرف شعر نيست بلكه حرف زندگي است كه همه جا و مدام در حال شدن است.
ديالوگ با
زنان اسطورهاي
اما حالا كه
اين كتاب بهانه متني شد كه حاشيهاي را به متن آورد و حرف در
آخر به خودش
رسيد. بگذارید از یک سويه قابل تامل ديگر در اين كتاب به گفت و گو بنشینیم، و آن
همسخني – ديالوگ – دعا كردن در معناي صدا زدن زنان
است یکدیگر را. در جايجاي كتاب زني در غرب، در زمانه
تقريبا امروز،
زنان افسانهاي ديروز فرهنگ خود را به متن ميكشد و از آنها و با آنها حرف ميزند و ميگذارد كه آنها نيز حرف بزنند و در اين
حرف زدنها گاهي اين زنها درهم میشوند
يكي ميشوند و راوي – شاعر از آنها شدن
خود ميگويد: گاهي دافنهام./ آستينهايم در
باد خش خش ميكند .../نيوبي هم بودهام .../ ميخواهم دهانم را / رنگ
كنم، سرخ چون خون،/ كه در پيچ و خمهاي رودوار راز / باز هلنم/ و هولناك (ازشعر
وقف آپولو ) در اين زنان اسطورهاي چه چيزي
نهفته است كه
زن امروز هنوز بخشهايي از معناي خود را در آنها جستوجو
ميكند؟ کدام
بخش از معنای زنانگی در آنها هست که زن امروز برای رسیدن به آن، به آنه برمیگردد
و مدام از آنه حرف میزند؟ در این شعرها کدام سخن زنی در زبان فارسی را وا میدارد
که به زبان خودش بیاورد آن حرف را. حرفها و شعرهايي زنانه با اسطورههايي زنانه
با برگرداني زنانه و تقديم شده حتي گاهي به زنان.
پینوشت: این مطلب پیش از این در روزنامهی شرق منتشر شده است.