در خندیدناش کلمات چهرهی غمگینی دارند
در خندیدناش کلمات چهرهی غمگینی دارند
(گپی مختصر از شعر «علیرضا پورمسلمی»)
فریاد ناصری
در این یادداشت کوتاه برآنم که از شعرهای علیرضا پورمسلمی به حرف بنشینم بی آنکه به خود شعرها برگردم بلکه با آنچه از آن شعرها در من مانده است و با آنچه که آن شعرها در من بهجا گذاشتهاند به حرف خواهم نشست. از طرفی بهگمانام ترفند خوبی باشد چرا که همان قدر که پورمسلمی اهل حوصله است شعرهایاش اهل حوصله نیستند. شعرهایاش بیشتر حوصلههای سر رفتهاند. شعرهایی که سعی میکنند پشت پا به هر ادای جدیای باشند و این تمام جدیتشان است.
چه آن شعرهای بلند سالهای دورش که چطور شعر شدنشان مخاطب را دست میانداخت، چه آن شعرهای کوتاهاش که حکمتشان از روزمره آب میخورد و حکمت زندگی روزمره جوهرش مگر نه در گذشتن و همین چیزهای ساده است که در ما اثرهای غریبی میگذارند. ما را بهخودشان میبندند در حالیکه خودشان از ما در میگذرند، همانکه پورمسلمی میگوید"چوپان اشیاء اتاقتی" آنوقت ما در میگذریم اما یک خودکار نیمهتمام روی یک کاغذ، پای یک شعر نیمه تمام همان طور میماند. این تصویر تا اینجا غمانگیزی خاصی ندارد. اندوه ملایمی که همهاش در مییابند و زود فراموشاش میکنند اما پورمسلمی وجه مسخره و شاید بشود گفت مزخرف این غم برخاسته از زندگی را مینویسد، لامصب!
شعرهای کوتاهی که نه کشف محورند که تن به عام شدن بدهند و نه چندان شیک و تماشاییاند که هر رهگذری را به تماشا بخوانند و نگهدارند. حتا آنجا که می خوانندت در دلشان بلند میگویند میخواهم که نخوانی. شعرهای ساده و عبوسی هستند که سخت خاص طلباند. خاصیتشان همهگیری نیست. به خودش در جمعی گفتهام، شعرهای کوتاهاش نخبهپسندند.
شعرهای کوتاهاش، تلاشی برای مفهومی شدن در اجرا هستند، اجرا در مفهوم تجسمی البته. شعرهایی که سعی در گسستن دارند. گسستن از هر چیزی که در تعریف شعر میتواند آشنا باشد که مخاطب به آن دست بیندازد و از دست انداز متن عبور کند حتا آنجا که مفاهیم آشنا را به شعرش می کشد چندان شعرش به سمت آشنا شدن میل نمیکند یعنی همچنان سعی میکند که غریب بماند اما در همهی کارهای پورمسلمی یک چیز پای ثابت است. شاعری که ناناش را از راه فرمولهای ریاضی می خورد.
شاعری که حرفهایاش را مستند از منطق می کند. شاعری که کتابی مینویسد تا ثابت کند که ریاضی و شعر همسایهاند، شعرهایاش لاادری و بیاعتنا و طنازند. شعرهایاش پشت پا زن و خیامیاند. و خودش شاعریست که می خندد به همه چیز و در این خندیدناش کلمات چهرهی غمگینی دارند.
شعرهای پورمسلمی شکل دیگری از اندوه آفریده شدناند. درک پوچی آفریده شدن؛ اما حالا که در غیاب شعرهایاش به حضور شعرهایاش رفتهام بگذارید از آخرین دیدار و ملاقاتام با شعر او هم بگویم. اگر تا اینجا در اتمسفر شعرها چرخیدهایم برای آن بوده که شعرهایاش یا باید خودشان به همان شکل میبودند یا اطرافشان وَ هیچ نمیشد توصیفشان کرد اما این شعرش قابلیت تعریف شدن دارد. شعری روایی که سعی کرده بود در روایت، حادثهای تاریک را از تنگنای طنزی تلخ با تلمیحهایی به این ماجرا و آن ماجرا تا پای مرگ بکشاند. شعری که در آن مرگ یک سقوط آزاد بود و زندگی پیش از آن دید زدن زیباییهای جهان از ارتفاعی بلند. این شعر چندان به خودش، به شکلاش پایبند نبود پس همین تعریف کارمان را پیش میبرد.
آنچه برای من مهم است حادثهایست که با این روایت در شعر پورمسلمی رخ میدهد؛ روایت کردن. روایت یک حادثه خود حادثهای تازه است در شعر پور مسلمی. این روایت حادثه چیزیست آشنا که شاعر غریب، انگار پایاش لرزیده و دارد تن به آشنا شدن میدهد اگر چه نمای خندیدناش در کلمات بسیار بیشتر از قبل غمگین بود. اما او اهل رفتن به سمت غمگین شدن نبود یعنی اینجا هم خواسته با سطح نما همانطور نشان بدهد اما از غم شکست خورده است. او که هر بار طاقتاش به سمت طاق شدن رفته بود سعی کرده بود رفتار عصیان را بنویسد بی تکیه کردن به زیبایی شناسی رایج، گویا از خطوط ناخوانای جنون ترسیده است و سعی میکند که با روایت از جنون فاصله بگیرد چرا که گفتن تحمل پذیرتر میکند و سکهی رایجتری میزند.