از کاغذ تا کتاب با سرنوشت نوشتن

 

سردار صالحی

 

 

1

چنین گفت رستم به ایرانیان که یکسر ببندید کین را میان، که گر نامداری ز ایران زمین هزیمت پذیرد ز سالار چین نبیند مگر بند یا دار و چاه :نهاده به سر بر ز کاغذ کلاه

 

سنت کلاه کاغذی بر سر کسی نهادن به نشانه‌ی تحقیر که فردوسی به آن اشاره می‌کند سنتی است کهن در چین که تا عهد انقلاب فرهنگی ماﺌو پیش می‌آید. کاغذ فارسی امروزه که شاید چیزی از کاه در خود داشته باشد دست کم در سده‌ی نخستین میلادی در چین تولید می‌شده است و به مرور ورق (عربی برگ فارسی) و قرطاس (عربی کارتس یونانی به معنای چیزی که بر آن نویسند. لوح) و پاپیر مصری و پوست و سنگ و لوح گلی را از میدان به در می‌کند و بیش از هزار سال یکه‌تاز میدان نوشتن و ذخیره‌گاه داده‌ها بودن می‌ماند. در پایان قرن اول هجری کاغذ چینی به وسیله‌ی مسلمان‌ها که تا شرق چین پیش رفته بودند به سمرکند آورده می‌شود و مدت‌ها سمرکند مرکز تولید کاغذ است تا رفته رفته بی آن که در شیوه‌ی تولید اولیه‌اش پیشرفت چشمگیری داشته باشد به غرب چهان اسلام و به بغداد و دمشق می‌رسد و سپس از راه سیسیل و اسپانیا راه به اروپا می‌گشاید و در آن جا است که شیوه‌ی تولیدش دگرگون می‌شود و به تولید فراوان و ارزان و در دسترس همه‌گان می‌رسد. ماده‌ی اولیه‌ی کاغذ هنوز هم گیاهان خشک و چوب است.

سنت غرب است که از هرچه‌ای عصاره‌ بگیرد، شیره اش را برآورد و به بازار عرضه کند. فراوان، ارزان و در دسترس همه‌گان. بازار گذرگاه همه‌گان است و همه‌گان در همین بازار محک می‌خورند. بازاری که کارش دیگر برآوردن نیاز نیست تولید نیاز است.  چپق دورانی از سر گذرانده بود و در میان جماعت گردیده بود تا به دست "غرب" رسید. فنگی به تمباک چپق انداخت و با به کارگیری کاغذ سیگارش کرد؛ فراوان و ارزان و بر دهان همه‌گان نشاند. فردی شد و در دسترس همه‌گان. دیگر لازم نبود جماعتی گرد آیند و چپق را میان خود بگردانند. آمد، گردید و سنت جماعت را گرداند. همان برخوردی که با اندیشه از جمله اندیشه‌ی یونانی هم کرد. از چیزهایی که به دست غرب رسید یکیش کاغذ بود. کاغذی که از چین به شرق خوراسان رسیده بود همان پاپیروسی نبود که از کارگاه‌های بغداد خلیفه می‌رسید. بعدها به غرب‌تر رفت تا رسید به غربی که با کاغذ کون پاک می‌کند.

دوری بود که خلیفه برای آن که خیالش را از بابت پاپیر در خزانه راحت کند جایی حوالی بصره را برگزیده و یک دسته از پاپیرسازهای مصری را کوچانده بود با زادهای گیاه پاپیر.  گفته‌اند که پاپیرش به حد پاپیرهای مصری اصل نبود. همیشه گفته‌اند که مزه‌ی هیچی مزه‌ی آن اولی نمی‌شود. نوستالژی در عوالم رو به زوال معنا پیدا می‌کند. طولی نکشید که از شرق کاغذ رسید و پاپیر از خزانه‌ی خلیفه خارج شد. اگرچه کاغذ در دربار و جهان خلیفه ارزان بود اما ارزانی هر کسی نبود که بتواند بسته‌ی کاغذ خودش را پیش رو بگذارد و بی ترس و لرز حرف از من‌اش برآورد، حرف از تنش بیاورد، می‌خواست ته جامه‌دان بگذارد برای خودش، نخواست سر بازار جارش کند. همین فراوانی، ارزانی و در دسترس همه‌گان بودن بود که انبوه کتاب و کتابخوان را به وجود آورد. دیگر هرکس کتاب خودش را به دست می‌گرفت و می‌خواند. آن گونه نبود که کتاب یکی باشد و کتابخوان ِ یکه برای بیسوادان در جمع بخواند.  کاغذ که کاتبان را از رنج پرداخت کتیبه‌ی شاهان و کار در کوه و دست و پا زدن در خشت و گل رهانده بود بعد از دوری تنها خزانه‌ی اطلاعات بودن می‌آرمد در کاری که از برای آن نیامده بود. فوقش برای بسته‌بندی کالا و کاتبان هنوز درکارند. جایی که هیچ چیز مقدس نیست. مقدس به معنای هرچه که: طرفش نرو و لایتغیر است. امروزه اگر آینده‌ای برای کاغذ مانده باشد دیگر نه برای ذخیره‌ی اطلاعات که برای بسته‌بندی کالاها و کارهای دیگر است.

 

تا آمدن عرب در ایران کاغذ کاربرد نداشت. بر پوست می‌نوشتند و نوشته‌هاشان بیشتر متن‌های دینی بود از زبان مردمانی که آمده و شده بودند. زبانشان زنده نبود. نبودند. بنای نقل این نوشته‌ها وفاداری به آوا بود. ورد و زمزمه‌هایی از زبان مردمانی که دیگر نبودند. زبان روز نبود. زبان روزهای رفته بود. این تا بدان حد بود که هیچ نمی‌دانستند این دعا که می‌خوانند یعنی چه؟ سنتی که در زمزمه که خواندن همین گونه وردهای بی معناست تداوم می‌یابد. برای همین خواندن نماز به زبان عربی و به آوا یا وردهای عربی بر ایرانی‌ها چندان دشوار نبود. این سوی دیگر را نشان می‌دهد که از ایرانی‌ها همصدایی طلبیدن دشوار نیست. همدلی دشوار است و دل در خانه‌ی زبان می‌گذرد. اما رد که بزنی ایرانی‌ها زیاد اهل نوشتن نبوده‌اند و گرنه در همین اواخر دوره‌ی ساسانی با آن‌همه رفت و آمد به چین باید کاغذ را به کار می‌گرفتند. از پوست و پوست‌نوشته، فرمان، امروزه «پست»ش مانده است. اگرچه دشوار می‌توانی رفت و آمد چاپار و پوست‌نوشته را در آن به جا بیاوری. اما همین "پوست" که با آن دستگاه پهن و درازش به بردن و آوردن فرمان شاهانه محدود مانده بود وقتی به غرب می‌رسد و "پست" می‌شود در دسترس همه‌گان قرار می‌گیرد و پست امروزه می‌شود.

 

2

هر آدمی، هر هنرمندی یک گفت بیشتر ندارد. چه آن گاه که از حاشیه راه افتاده است  و گفت نمی‌داند چیست، چه وقتی که به شهر رسیده است و از مرکز به حاشیه گوی می‌راند. انبوهی از رهروان همیشه میان گفت این و گوی آن در حاشیه می‌گردند و به گفت تن نمی‌رسند، به گفت من نمی‌رسند. این گفت یکی است و هرچه می‌آوری در حاشیه‌ی همین یکی است. یکی که هرچه به او نزدیکتر می‌شوی یکه‌تر می‌شود. آن کس که به گفت رسید گفتن گذاشت. گفت نامکرر است. گفتی که همه ناگفته میگذارندش و می‌گذرند. گفتی که رسیدن به آن مثل دیدار یهوه خبر مرگ دیده‌ور است یا دست کم مثل سرچشمه‌ی پارسی که چون به آن برسی لالی.