سپردن به تاکها
میگویند من هنوز
نتوانستهام باور کنم
تو مردهای
باور نکن تو این حرفها را
بخدا من هر شب میآیم در بزنم
اما خانهات نیست
از تیر برق بالا میکشم
اتاقت نیست
پیت نفت افتاده توی حیاط
چراغت نیست
سپردهام به این تاک
هر وقت آمدی
کمی از این قصههای تلخ را
توی دهانت بچکاند
خواب مرا که سنگها دزدیدهاند
پینوشت: این شعر در مجلهی ارمغان فرهنگی شماره13 و14 پاییز و زمستان 1389 چاپ شده است.
این پنج شعر هم نوش جانتان:
http://aanaat.com/content.asp?id=62528
پینوشت: دو سال بود که در مکتوبهای خشتی با ویژهی نویسش همدان به استقبال عید میرفتیم. امسال اما چنان سرما نشست که برف وبوران ما را برد. مانده بودم با این غم که دوستی چراغی روشن کرد. چراغی از شعرهای دوستان اسدآباد، چراغی از شعرهای گردنه، زنده باشد که چراغی روشن کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 21:53 توسط فریاد ناصری
|