ترجمه به مثابهی برج بابل، مترجم به مثابهی نویسنده
ترجمه به مثابهی برج بابل، مترجم به مثابهی نویسنده
فریاد ناصری
ترجمه به مثابهی برج بابل:
وقتی دانشمندان هر کدام حرف و نظری پیش میکشند برای شقه شقه شدن خاکهای زمین وَ پذیرفتن هر کدام با تمام قوتاش رد شدن در آینده را نیز با خود دارد. این احتمال شکست، جبران شدناش را دوباره رو به سوی خیال میگذارد.
زمین خانهی من است یا زبان خانهی من است. یا هر زمینی زبان خودش را دارد و این پست و بلندها هستند که زیر و بم زبان آدمی را میسازند.
با خیال عقبتر برویم، به جهان واحد، زبان واحد، زمین واحد. "در آن روزگار همهی مردم جهان به یک زبان سخن میگفتند"(تورات/سفرآفرینش) میبینید که به واحد میرسیم. زبان شقه شقه میشود. هرآدمی با شقهای از زمین دور میافتد از روزگار وصل و زبان اصل خویش. زبان شقه شقه میشود وَ زبانها رنگ زمینها را میگیرند و دور افتادگیها را نشان میدهند. زبان هرکسی انگار شکل زمیناش میشود، شکل برخورداش با زمین چرا که وقتی همه زبان هم را میفهمند در یگانگیاند و به آن یگانه نزدیکترند. این گونه است که شاید خداوند اختلاف میاندازد تا نرسیم به آن یگانگی موعود، پس آغاز جداسری از آسمان بود.
"مردمی که در آنجا میزیستند با هم مشورت کرده، گفتند: بیایید شهری بزرگ بنا کنیم و برجی بلند در آن بسازیم که سرش به آسمان برسد تا نامی برای خود پیدا کنیم. بنای این شهر و برج مانع پراکندگی ما خواهد شد"(تورات/سفرآفرینش)
" اما هنگامی که خداوند به شهر و برجی که در حال بنا شدن بود نظر انداخت، گفت: زبان همهی مردم یکی است متحد شده، این کار را شروع کردهاند. اگر اکنون از کار آنها جلو گیری نکنیم، در آینده هر کاری بخواهند انجام خواهند داد. پس زبان آنها را تغییر خواهیم داد تا سخن یکدیگر را نفهمند." (تورات/سفرآفرینش)
و اینگونه میشود که مردمان پراکنده میشوند از روزگار وصل خویش. در روایت قرآن نیز هم از این یگانگی و وحدت ِ دور سخن به میان آمده، هم از خواست خداوند برای اختلافها، اگرچه در روایت قرآنی، اختلافها نه بر سر زبان که درعقاید است و اینجا مجال آن نیست که بگوییم هر عقیدهای در هر سر و بر هر زبانی نیاید که زبان و عقاید هم، با هم نسبت خونی دارند.
"مردم، امتی یگانه بودند."(سورهی بقره/213)
"...اگر خداوند میخواست شما را امت یگانهای قرار میداد. ولی ]چنین کرد[ تا شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید."( سورهی مائده/48)
حالا ترجمهها دارند ما را بههم نزدیک میکنند تا دوباره یکدیگر را بفهمیم. تا در خودمان با هم به آن یگانگی برسیم و پراکندگی و دور افتادگی تمام شود البته اگر اهل سیاست و جنگ، جهان را بگذارند که بر مدار بچرخد. خیال جهان هنوز با گذشتهای که خودش ساخته خوش است. گذشتهای که زبان یکی بود و مردم یکی بودند و خداوند اختلاف انداخت یا در روایت بابلیاش به "بـَلبـَل"شان انداخت تا نفهمند و پراکنده شوند. اما جهان زیادی خوش دل و خوش خیال است چرا که اگر هزاران مترجم در تمام جهان شب و روز بخواهند این غریبگی را از میان بردارند باز هم صفیر ِگلولهای و نفیر ِ هواپیمایی در آسمان، خط غربتها را میکشند.
بگذار جهان با این خوش خیالیها حتا نام فرهنگنامههای یارانهای را بگذارد بابیلون (Babylon) که نشان از آن شهر و روزی دارد که خداوند از هم، از باباش، از درگاهاش دورمان کرد که بابل را بابا... هم معنا کردهاند.
مترجم به مثابهی نویسنده:
از سوی دیگر اما مترجم میل جهان است برای همزبان شدن. مترجم در هر جماعتی شوق فهمیدن دیگران است. او آخرین پیوند بین زمین ِ ترک خورده و زبانهای ترک گشتهاست. مترجم بست آن جان واحدیست که با زمین و زبانمان شکست وَ عبدالله کوثری را باید یکی از این بستهای جانانه دانست که در این شقه از زمین، در تکهای به نام ایران، غربت از زبانی دور میزداید و تکهتکه میچیند کنار هم و جانهایی را بههم بند میزند.
من به خوب و بد کارش، به آنچه میتوان نقد علمیی ِ حوزهی ترجمه نامید کاری ندارم که از عهده و توانم خارج است. من در آینهی زبان و زمینام وَ حال وهوای روزگارم نگاه میکنم که ببینم این حرفها که کوثری از زبان ِ گمشدههامان، از زبانهای فراموش گشتهمان به خاطرمان میآورد چقدر جا دارد در امروز زندگیام؟ آیا خلاءی هست که این حرفها با آمدن و بودنشان پرش میکنند یا نه حالا کتابیست که ترجمه شده؟ یا حرفی بوده در اینجا که این حرفها با آمدنشان به دادش رسیده و بال و پرش دادهاند؟
امروز ایران، امروز انسان ایرانی چه ربطی به این کتابهای از غربت آمده دارد؟
دورههای ترجمه و ترجمهها در تاریخ بیشتر خبر از رونق علمی می دهند. هر جا که گفت وگو و حرف و سخنی بر پیشخوان مدرسهها بوده ترجمه نیز در آنجا حضور گرمی داشته است. گاه نیز چون امروز ما، ترجمه بیشتر خبر از بیخبری میدهد. میآید که جاهای خالی را پر کند. میآید که شاید تکانی بدهد. دریچهای برای دیدن نشان بدهد و هوایی نو در سرها، رنگ تازهای در قلمها بدمد.
ترجمههای کوثری میشود گفت بیشترینشان چنیناند. بر اساس احساس نیازی خودآگاه و ناخودآگاه که من فکر میکنم کاملن آگاهانه است، سامان گرفتهاند. از سرزمینها، سرزمینهایی را انتخاب میکند که با تمام تفاوتهای فرهنگی و سیاسیشان حال و روز مشابه و تاریخهای شبیهی داریم. برای همین داستانهایی که ترجمه میکند شبیهخوانییی میشود برایمان. سرزمینها و قصههایی که اسطورههای کهن در توهمهای خرافی انسانهایاش رنگ عوض کردهاند و هنوز هم زنده اند. مردان سیاستبازش، تاریخ مردمان بیچارهای را سیاه میکنند. مردمانی که تاریخشان پر از قتل و غارت و تجاوز است. مردمی که قدرتهای زورگو ناچار و بیچارهشان کردهاست. وَچون این خودآگاهی وجود دارد در میان تمام کتابهای سترگی که به فارسی آورده رسالهی "چرا ادبیات؟" از اهمیت بیشتری برخوردار است چرا که به نوعی بیانیه و مانیفست کوثری است. سخن اوست که یوسا نوشته، درد مشترک او، یوسا وَ مردمان هر دو سرزمین است.
"چرا ادبیات؟" نشان میدهد که اگر کوثری به سراغ آمریکای لاتین رفته است. – اگر چه اکنون دیگر چندان مایل نیست که از این موضوع حرف و سخنی به میان بیاید که به اعتقاد خودش بسکه گفته شده، تکراری شده بیشتر حرفها- برای این است که درد آن زبان و زمینها، درد تمام آنها که بر آن شقه از این خاک ِ پنج ترک زندگی میکنند بسیار به درد ما شباهت دارد. گاهی درمان دردی، بیان آن است. گاهی بیان دردی کهنه که کهنگیاش، ریشهی درد را گم انداخته ما را به ریشه میبرد به منشاء درد. روانکاوی اینها را دیگر ثابت کردهاست. ادبیات بسیاری از وقتها همین است. نوشتن برای رهیدن، برای رهایی، برای زیستن.
زبان زار و نزار و لاغر افتادهی فارسی، با تمام یورشها و غارتها هنوز هم بازتاب دهندهی درد تمام گذشتهی تا اکنون ماست. اما در این زمانه دردها هم شتاب گرفتهاند و از نوعی دیگراند و بیانی دیگر را میطلبند و در این بیان تازه همه پذیرفتهاند که دستهای فارسی خالیاست. ترجمههای کوثری جبران آن کتابهاییست که باید درد این روزهای ما را نشان بدهند. دردهای همین تاریخهای نزدیک را، همین تاریخ یکصد سالهی اخیر را. شور و شوقها و شکستها را، طرحها و برنامهها، آرزوها و رویاها، و بازخوانی دوبارهی دردها را مثلن مشروطه را. بازخوانی رفتارمان با آزادی، رفتارمان با فرهنگ را. هر شعر و قصهای که کوثری ترجمه میکند به یک جایی از تاریخ این روزها و گذشتهمان میخورد. برای همین است که از نویسندهای مثل یوسا به جز رمانهایی که ترجمه کردهاست. "چرا ادبیات؟" را هم به پیشخوان داشتههای فارسی اضافه میکند. چرا که یوسا در سرزمین و فرهنگ و شرایطی قد کشیده و نوشته که گرفتاریهای مردماش، اتفاقات سیاسی و رفتار حاکماناش وَ دردهای نویسندهاش با گرفتاریهای مردم ما و رفتار حاکمانمان در تاریخ وَ دردهای نویسندههامان، سخت همخون است. همین فهم کوثری از زمانهاش است که باعث میشود وقتی "چرا ادبیات ؟" را میخوانی احساس کنی، کلمه به کلمهاش را خودش نوشته برای مردمان سرزمینی به نام ایران که ادبیاتشان را سیاست و رسانه و اقتصاد از آنها دزدیدهاست. وَ حافظ و فردوسی و... اگر باشد در طاقچهها خاک میخورد. شاملو و اخوانها که به کنار. مردمی که قصههاشان در سینههاشان بهگور میرود. گویی او با ترجمهی "چرا ادبیات؟" می خواهد تا حد تواناش به پرسشهای انسان امروز ایرانی پاسخ بدهد و برای مشکلاتاش راه حلی بجوید. برای کوتاه کردن حرف و روشن کردن آن بهتر است تکههایی از این رسالهی درخشان را با هم بخوانیم تا آشکار شود کوثری چقدر هندسهی درد ما را میشناسد. چقدر اهل زمانهی خودش است. همان چیزی که بسیاری از نویسندههایمان نیستند.
اما از "چرا ادبیات؟"
"جامعهای که در آن ادبیات - مثل مفسدهای شرمآور- به گوشه کنار زندگی اجتماعی و خصوصی آدمی رانده میشود و به کیشی انزوا طلب بدل میگردد، جامعهای است محکوم به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر میاندازد."ص11
" در دنیای امروز یگانه چیزی که ما را به شناخت کلیت انسانیمان رهنمون میشود در ادبیات نهفته است"ص14
"در غیاب ادبیات ذهنی انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادی است لطمهای جدی خواهد خورد"ص23
"ادبیات خوب، ادبیات اصیل، همواره ویرانگر، تسلیم ناپذیر و عصیانگر است"ص25
همین سطرها کافی است تا هر جان آگاهی را به خواندن "چرا ادبیات؟" وادارد. همین سطرها نشان میدهد که این حرفها چقدر برای جامعهی ما لازم است. جامعهای که ادبیاتاش را فراموشاندهاند. نه اینکه فراموش کرده است بلکه فراموشاندهاند کاری کردهاند که فراموش کند. جامعهای که کسانی در مسندی، هر روز دست رد به سینهی کتابها میزنند. جامعهای که نویسندهاش، حرفهایاش را میخورد. جامعهای که بسکه تنها خودش را دیده دچار توهم شده که اینجا آخر دنیاست وَ خب، در چنین جامعهای هیچ فکر تازهای، خیال نویی شکل نمیگیرد.
ما سالهاست که هر روز و هر روز تنها خودمان را میبینیم. با خودمان حرف میزنیم. حضور یک انسان با زبانی دیگر در میان شهرهای ما و زندگی ما دیگر خودش نیز به یک اتفاق توریستی نادر بدل شده است. جامعهای که با خودش حرف میزند جامعهای مریض است. چنین جامعهی بستهای، ناخودآگاه ادبیات را گمراه و آزادی را فسادآور میداند. ترجمههای کوثری هرکدام مشتی آب سرد است به روی خوابیدههای خرابی که ماییم تا چشمهامان را بگشاییم. کوثری جبران آن نویسندههاییست که زبان فارسی، برای بیان دردهای مردماناش نداشته و هنوز هم ندارد.
کوثری یکی از جانهای بیدار امروز ماست. یکی از آن انگشت شمارها که اگر چه خود نمینویسد اما نانوشته ماندنهایمان را جبران میکند.
نوشت اول 6/9/88
این یاداشت برای ویژهنامهای آماده شده بود که نوروز امسال در ضمیمهی روزنامهی بهار درآمد اما این مطلب بهدلیل آیات قرآنیاش رد شد.