آخرین ترانهی یعقوب
آه پیامبر زیبایی
عشق آزادی است
برای همین است که
آفتاب و ماه و یازده ستاره سجدهات کردند
پیراهن خونین تو
پرچم یک شورش بزرگ بود
که برادرانت ناخواسته برافراشتند
و کاروانی که تو را از قلب زمین درآورد
نمیدانست
یک جرعه آب خنک میتواند
ساکتترین رودخانهی جهان را به طغیان بیندازد
تو تنها پیامبر ممنوعی
که نسلهای زیادی از دختران خوابت را دیدهاند
و جوانان زیادی با پیراهن پاره و خونین
در راه تو به زندان رفتهاند
قیمت سنگین قلبت
کمر پادشاهان را شکسته است
افسون قصهی تو
حتا پیرزنها را هم به بازار کشیده، اما
آشوبی که به راه انداختهای
بازار را به تعطیلی خواهد کشاند
آه یوسفم!
یوسفم!
آتشی که در چشمهایت به مصر بردی
عاقبت خانهی فراعنه را به آتش کشید.
پینوشت: برای اینکه همسایه را دزد ندانم کمتر اینجا شعر میگذارم و دار نداشتهام را به پشتم بستهام، اما آخرش که چه؟ نمیخواهم که با خودم به گور ببرم. حساب آدمهایی مثل من هم که با نشر ماندهاست به حشر. پس تقدیم به جوانان مصر که قلبم در سینهشان میتپد. کاش میشد به گوششان میرسید.