کار نیما کار امروز بود

 

کار نیما کار امروز بود. نیما مداومت در امروز داست. هر کلمه‌ای که نیما نوشته تلاش برای نفوذ و رخنه در آینده است. نیما ما را از کوچه پس‌کوچه‌های باریک و تاریک‌ گذشته‌مان بیرون کشید. شبیه همان کاری که زمانی در شهر پاریس اتفاق افتاده است. کاری که دور افتاده‌ترین محله‌ها را نیز نزدیک حال و هوای آن‌روز پاریس کرد. نزدیک امروز کرد. امروز تاریخی آن زمان پاریس.

بزرگان بعد از نیما اما بیشترشان همین که سر کلاف به‌دست‌شان افتاده شبیه بچه‌هایی که برای اولین بار از محله‌هاشان دور شده باشند سر کلاف را برداشته‌اند و به سرعت برق و باد برگشته‌اند آنقدر تند که از خود نیما هم عقب‌تر رفته‌اند. رفته‌اند به‌گذشته‌مان، به تاریخ ِ تاریک‌مان. نیما آن‌همه جان کنده بود که از گذشته بکند، این‌ها جان نیما را برداشتند و به گذشته‌های دور بردند. رفتند به سراغ قلعه‌های بزرگی درگذشته که سال‌ها بود درهای‌شان بسته مانده بود. اخوان سرکلاف را به ریش فردوسی بست و آیین‌های کهن، شاملو به بیهقی و رویایی هم به دق الباب دروازه‌های من‌ام من‌ام حلاج.

کی حرف نیما به این‌ها برده بود؟

نیما این‌ها را در دیروزمان دیده بود و از دیروزمان بریده بود. این بزرگان دیروزمان را در امروزمان هم جلو چشم‌های‌مان آوردند. ادبیات امروز را به بوی گذشته آغشته کردند. امروزمان را موزه‌ی گذشته کردند. نیما اما در امروزمان آینده را می‌دید و نشان می‌داد.

اهل علم می دانند دو روایت از جهان‌های معرفتی وجود دارد. یکی جهان معرفتی پیوسته و دیگری گسسته. جهان‌های معرفتی گسسته اگر چه حاصل زمانه و شرایط آن‌اند اما گذشته ندارند. ناگهانی‌اند مثل فیزیک کوانتوم. نیما آگاهانه و سرسختانه به این گسست نزدیک شد و فروغ ناخودآگاه و کاملن غریزی گسست و گسست شد. بقیه کمابیش پیوسته‌ایم. پیوسته با گذشته‌ی سنگین‌مان. جالب این‌که در نظام‌های معرفتی پیوسته که همه چیز بر اساس یک رابطه‌ی علت و معلولی است نوعی روند پشت سر گذاشتن و رفتن از گذشته است یعنی آن‌که الف را پیش می‌کشد راه آمدن ب را باز می کند اما بزرگان شعر معاصر ما نه از گذشته که به گذشته رفته‌اند همه. آن‌ها که رفتند گذشته را بخوانند و یک خواندن نو از گذشته را بیاورند رفتند و گذشته را آوردند. گویی کسی بعد از الفبا رفته باشد به سمت آوا.