فارسی مرز ماست
به: سردار صالحی
وَ اکبر سردوزامی
فریاد ناصری
1)
ما جوانان کمی داریم. پدرانمان، پدران ِ پدرانمان... نیاکانمان هنوز در ما زنده اند، برای همین میگویم ما جوانان کمی داریم. اهل ما هنوز سخنان قصار و مسجع و آهنگین و حکمی را دوست دارند.
نوشتن با زبان نادانان، حقیقت را از پا میاندازد. نوشتنِ با زبانی که حامل نادانی پدران ماست، زبانی که غاصبان و مستبدان با آن حرف میزنند. به سخره گرفتن ِ حقیقت است. جوانان حتمن زبان دیگری دارند.
2)
مرز من، مرموز من، رموز من پیر شدهای. جوانیات را ببینم. جوانات کنم. جهانات کنم. پوست بیندازی و پیش از همه اول خودت را به خنده بگیری. هههه فارسی! پارسی؟ فرس! یا نه پرشین؟
درست گفته شایگان فیلسوف که سرزمین پر گذشته و سنت، خیال ِ بلندپروازی نمیتواند داشته باشد.
فارسی اگر از تمام گذشتههای غلطاش. نگفتم تمام گذشتهاش، از تمام سنت فارسی کرده و شدهاش شانه بتکاند، یعنی دیگر فارسی نیست؟! پرسی، پرسشی چنین را، سخت دست روی دست گذاشتهایم.
3)
وقتی درفارسی حرف میزنیم هر کجا باشیم، جای دوری نیستیم، فارسی مرز ماست. مرز، برای معنی کردن خاک و سرزمین ِ این سو و آن سو نیامده، مرز خودش را معنی میکند. هر طرف که باشی پشت مرزی. این سو دهان فارسیام را دهانهای زدهاند. آن سو که رفته از حرف زدن دست کشیده رفته به پرخاش، انگار جایی که دهنه برداشته شده، حرف در رفته است.
4)
فارسی یِ مغفول مانده ی ِ من، فارسی ی ِ مفعول من! از سفیرانت میپرسم از مسافرانت. فارسی کجا فاعل است؟ فاعلیت دهان فارسی چطور به گا رفته است؟ کی، کجا و چطور دهان به گا رفتهی فارسی را باز میکند؟ آیا فارسی دوباره دهان باز میکند؟
5)
در بند اول، زبان که میگویم نه خود فارسی که فارسی ی ِ به ضالین رفته، کشیده شده منظورم است. یعنی چطور حرف زدن، یعنی شیوه ی برخورد با زبان.
۷/۷/۸۸
تقابل تفکر روستایی و شهری
وقتی از شعر شهری و روستایی حرف زدم. پیش آوردن حرفی، نظری بود نه به صرف حرف و نظر که انضمامی کردناش با شعر، که من اهل حرف و نظر صرف نیستم.
پیش کشیدن امروز بود، پیش کشیدن این حرفها که سرنوشت ما تا به امروز بهدست دو نوع نگاه و به صورت اختلاطی پیش آمده آنهم بر اساس شور و هیجان اول انقلاب حالا رسیده به اینجا که مشخص شده اینها یکی نیستند، بلکه راهشان جداست. یکی آن فکر روستایی که حد ابتذالاش خرافات و اوهام است و بالاترین سطحاش معنویتگرایی عرفانی و انفعال.
دیگری فکر شهری که دست هر معنویت متافیزیکی و ماوراییی را کوتاه کرده دست عقل را خواهان است و آرزومند. در این تفکر اگر معنویتی هست، معنویت انسان است و انسان بودن. تفکر شهری به حل مسائل با عقل می اندیشد، تفکر روستایی در عالیترین سطحاش به شهودی بودن میرسد.
امروز اگر ما شکست بخوریم، شکست از جهل و خرافه خوردهایم، شکست از حرص و آز آن روستایی حریص شده، از آن روستایی نادیده شده، شکست از نبود آگاهی خوردهایم. یادتان باشد ما شکست از اخلاقی میخوریم که پا در کفش دین و ایمان دارد.
پای ثابت جنده خانههای زمان شاه همین روستاییها بودهاند که پول گندم در بقچه به هوای کس شهری میرفتهاند والان هم بیشترین طرفداران همین وضع موجودند.
در هر شهر بزرگی میتوان دو خیابان را نماد این دو نوع تفکر گرفت. من از شهر خودم مثال میآورم یکی خیابان اکباتان و دیگری خیابان پاستور در هر دو این خیابانها هر عابری میتواند نشانههای جنسی آزار دهنده را نسبت به زنان ببیند، اما در خیابان پاستور هیچ نشانهای مبنی بر حرکت بدنی نمیتوانی ببینی ۹۹درصد نشانهها گفتاری هستند آنهم نه مستقیم و وقیحانه، در خیابان اکباتان اما بیشتر با رفتارهای بدنی و گفتارهای جنسی وقیحانه مواجه میشوی.
عدم آگاهی است که به تعصب میرسد، به خشونت وَ در روستایی چاقو به هواداری از تاریکی خون انسانی را مباح میداند و میکند. در تفکر شهری آدمها جانی میشوند اما وقیح نمیشوند، در تفکر روستایی جانیان، راهبان وقاحتاند.
من دلام میسوزد از اینکه دوستانام، دوستانی که شرافت و انسانیتشان دلگرمی من است برای بودن و ماندن امروز در حسرت یک جرعه نفس، یک جرعه زندگی. در هواداری از دومسند نشین چنین بر سر جدل آمدهاند. دو مسند نشینی که نمایندهی بسیار ضعیف آن تفکر شهریاند و برای همین نماینده بودنشان برای آزاد اندیشی برایمان محترماند، اما دوستان شما که نسبی اندیش بودید چطور هوادار داغ شدهاید؟ مشکل سر داغ بودنتان است نه بر سر تلاش و حرکتتان برای رسیدن به خواستهها، انگار فراموش کردهاید در این نظام هر که بر مسند نشسته دست و دامنی آلوده دارد چه میر و چه شیخ. اکنون بر اساس حرفهایشان، کمی هم سابقهشان ما سعی میکنیم باور کنیم اینها نبودند و اگر بودند حالا تغییر کردهاند و به رویشی دوباره میاندیشند. مائیم که با باورمان به آنها اعتبار میدهیم پس چنان دوست باشید که جای جدایی هم باشد و چنان جدا افتادید که جای وصل.*
چه میر و چه شیخ کامل نیستند عیب و ایرادشان هم فراوان است، بر اساس هواخواهی عیب و ایرادشان را فراموش نکنیم و بهخاطر نمایندهبودنشان آنهم برای بخشی از خواستههای تفکر شهری که به عقل و آزاد اندیشی میرسد برایشان احترام بگذاریم. این را هم بگویم روستا لزومن دهات نیست که تفکر روستایی تفکرانسان دهات نشین باشد تفکر روستایی میتواند حتا در شهر نشینترین کسان هم خانه کند با اینهمه تفکر روستایی سخت با دهات نشینی رابطه دارد که گفتهاند "ده مرو، ده مرد را احمق کند" از این حرفها که بگذریم،
من هنوز هم از فردا میترسم!
* اشاره به گفتهای از علی پسرابیطالب
س.ك.س خلاقيت عصر براي توليد معنويت
رابطه ي انسان با كساني كه با آنها در گير يك رابطه ي شخصي مي شود ،جايگزين يا نمايانگررابطه ي او با آن نيروي خلاقه ايست كه باآن در ذهن و زندگي خويش درگير است.درگير بودن با اين نيروي خلاقه كه صرفن شكل پذيرشي نداردكه مي تواند كاملن انكاري و ناپذيرنده باشد.
نيروي خلاقه اي كه مي توان نامش را خدا ،ناخودآگاه،طبيعت..ويا هر چيزي كه فكر مي كنيد درست تراست نهاد.من اما نامش را خدا مي دانم ،مني كه ديگر برايم هيچ يك از شكلهاي عبادي يي كه براي گذشتگان تامين كننده ي معنويت لازم زندگي شان بوده ،اعتباري ندارد وآن فرمها كاركرد خود را در زندگي من از دست داده اند ،آيا در يك زندگي تهي از معنويت نفس مي كشم ،آيا انساني بدون تجربه ي معنوي وجود دارد؟
مني كه مي گويم منظورم"من نوعي"انسان امروزاست،او دست به جستجومي زند تا شكلهاي جديدي ازمعنويت را وارد زندگي خويش كندودراين ميان،نزديك ترين ومعتبر ترين و لذت بخش ترين چيزي كه انسان امروزمي تواند با آن ،دست به تجربه ي معنوي در زندگي خويش بزند ،آزمودن خويش است در برابر ديگري،دقيق شدن در رفتارهاي خويش در مقابل ديگري وكشف رابطه هاي تازه در مقابل او ،اسرار آميزترين اين رابطه ها ،همخوابگي و جستجوي آرامش از دست رفته ،دريك تلاش براي رسيدن به رخوتي وهم آلود است-س.ك.س،شكلي ازتلاش آدمي،شكلي از زندگي يي كه گويي به سمت مرگ ميل كرده است.به خصوص تهي كردن س.ك.س از هدفهاي بيروني يي چون توليد مثل و قائم به ذات كردن آن ،صرفن به خاطر خود عمل ولذت نهفته درآن ،گويي وارد شدن به دنياي اساطيري زايش و باروري ست كه تنها در همين وارد شدن، لذت بخش است ،نه ديگردر بالفعل شدن قوانين آن،البته اين ساقط كردن سقط كردن ِهميشگي نيست.كه گاهي همين عمل تهي شده از هر چيزي ،به خواست انسان دوباره قوانين باروري را فعال نموده و خود به رازآميز تر بودن اساطيري زايش ياري مي رساند.
انساني كه با همه ي شكاكيت اش به عقل در عصر حاضر هنوز به خاطر ايجاد تعادل و توازن در زندگي اش به بسياري از قوانين آن استناد مي كند و محتاج است.گويي در يك فعاليت رواني نا خود آگاه براي رهايي از فضاي منطق انديش و حساب شده ي عقل و پر كردن خلاء معنوي خويش ،پا به دنيايي مي گذارد كه به دنياي اساطيري بسياري از آئين ها و مكتب هاي باستان شبيه است ،به آئين هاي چون تانتريسم.
و به س.ك.س خويش تقدسي مي بخشد كه گذشتگان به رقص و بازي هاي آئيني خويش بخشيده بودند.نرينگي و مادينگي براي شكستن ستروني زندگي دست به اعمال خلاقه اي مي زنند كه گويي برهمني در معبد به ذكر نشسته است.
س.ك.س استعاره ايست از پا برجايي رابطه ي انسان بادنياي انديشگاني متا فيزيك و اسطوره استعاره اي كه فراگير بودن و شدنش (البته در شكلهاي تغيير يافته)نشانه ي ميل به حذف كردن تمام تفاوت هايي ست كه تا كنون در زندگي انسان ورابطه اش با ديگري سلطه داشته ،س.ك.س بخش بزرگي از هويت جهاني انسان امروز است،هدفمندبودن و تهي از هدفهاي كاربردي بودنش نيز، نشانگر وضعيت ذهني انسان امروز به زندگي و مرگ مي باشد.
ثواب گريه ي دروغ براي پدر لخت!
تفسيري مثبت از يك ادبيات عصباني
مي خواهم يك برداشت مثبت از واژه هايي داشته باشم كه در
متن مهرگان كار كرد منفي اصطلاحي شان بر جسته تر مي شودمثل مزخرف،فيلمفارسي...مهرگان با به كار بردن اين واژه ها نمي گذارد كه حرفش،نقدش ته نشين شود و ته نشسته ي نظرش را ارائه دهد كه به برداشت من ،گلايه و عصبانيت از سطحي بودن يك اثر فرهنگي وهنري؟!ست.
از اين منظر حرف مهرگان كاملن قابل قبول است كه سنتوري نتوانسته است از سطح به عمق برسد و كار در همان سطح پيش مي رود.سنتوري نتوانسته فيلمي باشد كه در هر بار تماشا چيز تازه اي ارائه دهد.اما مهرگان عجولانه رفتار مي كند وهمين امر باعث مي شود بسياري از حرفهاي قابل تاملش ناخوانده بمانند درنوشته اش.
مثلن آنجا كه مي نويسد"سنتوري ... بر خلاف جار وجنجال هاي اطراف آن،با معيار هاي گفتار رسمي ودولتي خواناست"
اين سطر از نوشته ي اوست كه قابليت پي گيري و بحث دارد در صدق وكذبش،در خود حرفي كه پيش مي كشد اصلن.
يا آنجا كه مي نويسد"اگردرهامون،فيگورروشنفكرخسته و جدا افتاده به ياري موسيقي باروك و باخ ونوشته هاي كيركگورپرداخته مي شداكنون كار به جايي رسيده كه در سنتوري،فيگور هنرمند تنها و موزيسين نابغه با توسل به نسخه ي دست پنجم خواننده هاي لس آنجلسي وتين ايجرپسند،ونه حتا فيگوري نزدي به مثلا باب ديلن وجيم موريسون ،همانند سازي مي شود"
اما،سطحي بودن فيلم را نشانه هاي سطحي آن نيستند كه رقم مي زنند،مثلن آهنگ هاي شيش و هشتي،بلكه نقص از فكريست كه ازاين عناصر و نشانه ها استفاده كرده وگرنه مي توان سطحي ترين نشانه ها را در موقعيت هايي به كاربرد كه در راستاي تعمق و چند لايگي انديشه ي انتقادي قرار بگيرند.
از طرفي ،سنتوري تخليه ي اعتراض جمع شده در زير پوست ماست و گمان نكنم خودش هم چيزي بيشتراز اين ادعا داشته باشد،كه نمي تواند،او تنها يك هدف دارد وآن تخليه و تزكيه ي احساسهاي بي واسطه ايست كه بارزترين شان دراين اثر،مشخصه ي شنيداري دارد،اينجاست كه خوانا بودن سنتوري با معيار هاي گفتار رسمي و دولتي چهره نشان مي دهد.
ايده ي پيشرفت
مفهوم ديگري كه درمتن مهرگان به صورت غير مستقيم برآن تاكيد مي شود،ايده ي پيشرفت است كه،مهرجويي هامون ساز و سمندريان فلان اثر حالا چرا،به اين كار ها رسيده اند ؟مهرگان با چنين حرفهايي اين را مي رساند كه معتقد است هر چيزي بايد پيشرفت داشته باشد،پيشرفتي پيرو قوانين و فرمولها شناخته شده، يا اين كه سكوت و تمام شدگي اختيار كند.
از همين روست كه مهرجويي را دعوت به تقليد مي كند واصلن توجه نمي كند،كه راه نجات از مضحكه را در مضحكه مي جويد،حرفش شبيه روايت پا منبريي ست، كه در باب گريه كردن به هنگام دعا نقل مي شود،كه دروقت دعا حتا اگر واقعن گريه تان نمي آيد،اداي گريه كردن در بياوريد!
باتعریف اروتیسم:
پیشانی نوشت:
مثل تمام مفاهیم کلی اروتیسم نیز از تن دادن به تعریف طفره می رود،مثل خود تن ،و تمام سعی من این است که تنها، ویژگی های عینی این تعریف را تا حد وسع و حوصله به عبارت آورم،به عبارت دیگر صفاتی از این مفهوم را رد یابی کنم و حوزه ی مختصاتشان را وَ نه خود نقطه ی مختصاتی شان را.
تن به تن شدن با تعریف اروتیسم: